بایگانیِ آگوست, 2012

Imageمعمای هویدا
نوشته عباس میلانی/ نشر اختران
عباس میلانی (متولد ۱۳۲۸) مورخ، ایران‌شناس و نویسنده‌ای ایرانی و ساکن آمریکا است. میلانی مدیر برنامهٔ مطالعات ایرانی در دانشگاه استنفورد و استاد فراخوانده دانشکدهٔ علوم سیاسی آن دانشگاه است. او همچنین همکار و یکی از سرپرستان پروژه دموکراسی ایران در مؤسسه هوور است.
میلانی در ۱۳۴۵ از دبیرستان فنی اوکلند فارغ‌التحصیل شد و مدرک لیسانس خود را در علوم سیاسی و اقتصاد از دانشگاه برکلی، کالیفرنیا دریافت نمود و در ۱۹۷۴ دکترای خود را در رشته علوم سیاسی از دانشگاه هاوایی گرفت.
پس از اخذ مدرک دکتری، او در سالهای ۱۳۵۴–۱۳۵۶ استاد دانشگاه ملی ایران (دانشگاه شهید بهشتی کنونی) بود تا این که در ۱۳۵۶ به اتهام عضویت در سازمان انقلابی حزب توده و به جرم سرقت مسلحانه از بانک و تلاش برای ترور سفیر ایالات متحده به همراه ۱۰ نفر دیگر دستگیر و محاکمه شد. درنهایت عباس میلانی به عنوان متهم ردیف سوم پرونده به ۱۲ سال «حبس جنایی درجه یک» محکوم شد و به زندان رفت.
او از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۶ استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بود. پس از آن نیز مدتی استاد تاریخ و علوم سیاسی و رئیس دانشکده در دانشگاه نوتردام دو نامور در کالیفرنیا بود. تا این که در سال ۱۳۸۰ به عنوان یکی از پژوهشگران مؤسسه هوور انتخاب شد و بدین ترتیب نتردام را به مقصد استنفورد ترک کرد.
از کارهای نخست او، ترجمه کتاب مرشد و مارگاریتا بود. بعدها کتاب معمای هویدای او در ایران و خارج ایران بحث‌های زیادی برانگیخت، اما مهم‌ترین کتاب او تجدد و تجدد ستیزی در ایران است.
در سال ۲۰۰۹ میلادی، دانشگاه سیراکیوز اقدام به انتشار کتابی در حیطه تاریخ معاصر ایران به قلم عباس میلانی کرد. کتاب ایرانیان نامدار، عنوان کتابی است که به نقش افراد اثرگذار در دوران سلطنت محمدرضا شاه پهلوی می‌پردازد.
در ژانویهٔ سال ۲۰۱۱ میلادی، کتاب میلانی به نام شاه دربارهٔ زندگی محمدرضا پهلوی در آمریکا منتشر شد.
اما می‌توان کتاب «معمای هویدا»ی او را یکی از مهم‌ترین کتاب تالیفی او به شمار آورد. «معمای هویدا» در اردیبهشت هشتاد، چاپ اول خود را در پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها دید، با تیراژ 5500 نسخه، در همان اردیبهشت، کتاب به چاپ دوم رسید، با همان تیراژ، در خرداد همان سال نیز چاپ سوم روانه‌ی بازار شد. این کتاب که توسط نشر اختران منتشر شده بود، تعداد چاپهای دو رقمی را تجربه کرد و از شمار کتابهای پرفروش ابتدای دهه‌ی هشتاد به شمار رفت.
اما چه شد که این کتاب نوشته شد؟ عباس میلانی در پیشگفتاری که بر نسخه‌ی فارسی کتاب می‌نویسد، توضیح می‌دهد که در حال نگارش مقاله‌ای بر زندگی و عمل هویدا بوده که قرار بوده برای موسسه‌ای آماده کند، در حین نگارش این مقاله به ابعاد گسترده‌ی شخصیت و زندگی این شخص پی می‌برد و بر آن می‌شود تا کتابی درباره‌ی او به رشته‌ی تالیف درآورد. به این ترتیب، او تحقیقات خود را پیرامون هویدا و کارنامه‌ی زندگی‌اش شروع کرد و «معمای هویدا» را در سال 2001 به پایان برد.
وی در سال ۱۲۹۸ هجری شمسی متولد شد. پدرش حبیب‌الله عین‌الملک سالها سفیر ایران در لبنان و عربستان و دیگر کشورهای عربی بود که در حجاز و لبنان و اردن می‌زیست. مادرش بانو سرداری دختر ادیب‌السلطنه و نتیجه عزت‌الدوله (خواهر ناصرالدین شاه) از صلب یحیی‌خان مشیرالدوله بود. امیرعباس، علاقه‌ای مفرط و بی‌نهایت به مادرِ خویش داشت و این علاقه تا پایانِ حیاتِ او نیز باقی بود. حتی در لحظه‌ی بازداشت توسط ماموران حکومتِ پهلوی نیز، تنها نگرانی هویدا، وضعیت مادرش بود و عباس میلانی از نامه‌ای می‌گوید که هویدا در همان ساعات پیش از بازداشت خطاب به محمدرضا پهلوی و فرح نوشته بوده و در آن نامه از آنها خواسته بوده تا سرپرستی مادر او را به عهده بگیرند. نامه‌ای که البته هیچگاه به مقصد نرسید.
امیر عباس و برادر کوچک‌ترش فریدون به اقتضای شغل پدر در لبنان رشد و نمو یافتند و در مدرسه لائیک فرانسوی بیروت تحصیل کردند و امیرعباس در اواخر تحصیل در دوره دبیرستان به اروپا رفت و سالها در انگلستان و بلژیک و فرانسه زندگی و تحصیل کرد. او پس از اتمام تحصیلات خود در رشته علوم سیاسی از دانشگاه آزاد بروکسل به ایران بازگشت و با توجه به سوابق پدرش عین‌الملک هویدا، رشته تحصیلی‌ و تسلط او به زبان‌های عربی، فرانسه، انگلیسی و آلمانی و آشنایی با یک دو زبان اروپایی دیگر، در وزارت امور خارجه ایران مشغول به کار شد. فریدون نیز در همان سالها راهی اروپا شد. در فرانسه از اعضای اصلی بنیانگذارن نشریه سینمایی «کایه دو سینما» شد. او رابطه‌ای بسیار خوب و نزدیک با برادرش امیرعباس داشت و در روزهای پایانی نیز، تلاش بسیاری کرد تا جامعه‌ی اروپا را در تلاش برای آزادی هویدا از دست نیروهای انقلابی متقاعد کند. اما سرنوشت چیز دیگری رقم زده بود و قرار بود حکومت انقلابی، فرهیخته‌ترین شخصیت سالهای آخر حکومت پهلوی را به دست اعدام بسپارد.
هویدا از طریق آشنایی با عبدالله انتظام و دوستی با حسنعلی منصور پله‌های ترقی را به سرعت طی کرد و در دولت منصور به وزارت دارایی منصوب شد. پس از ترور منصور توسط گروه فداییان اسلام، وی توسط محمدرضا پهلوی به عنوان نخست وزیر ایران منصوب شد و ۱۳ سال در این پست ماند. وی ابتدا با خواهر منصور ازدواج کرد اما پس از مدتی کوتاهی او را طلاق ‌داد که خواهر منصور بلافاصله پس از طلاق به عقد منوچهر تیمورتاش در ‌آمد.
امیرعباس هویدا چندی پس از مرگ منصور با خواهرزن او لیلا نظام‌الدین امامی که نوه دختری حسن وثوق (وثوق الدوله) بود، ازدواج کرد ولی این ازدواج در اوج اقتدار وی به طلاق انجامید. ولی دوستی او و همسرش تا پایان عمر هویدا پابرجا بود. خود هویدا هم در جایی گفته بود که :»لیلا از نخست وزیر طلاق گرفت، نه از من»
در واقع هویدا و منصور باجناق هم بودند و پس از ترور منصور توسط محمد بخارایی، آرام کردنِ فریده امامی (همسر منصور و خواهر زن هویدا) یکی از سنگین‌ترین وظایفی بود که بر دوش هویدا قرار گرفته بود.
در سال ۱۳۴۴ امیرعباس هویدا که در آن زمان رئیس دولت بود، استعفای خود را به محمدرضا پهلوی ابلاغ کرد و بار دیگر مأمور تشکیل دولت شد.
هویدا پس از ۱۳ سال تصدی پست نخست وزیری، از کار کناره گرفت و جمشید آموزگار به نخست وزیری منصوب شد و هویدا به عنوان وزیر دربار شاهنشاهی مشغول به کار شد.
این روزها هم‌زمان بود با آغاز حرکات انقلاب و کوشش محمدرضا پهلوی برای آرام کردن مردم، هویدا و چند تن دیگر از رجال سرشناس سیاسی دوران زمامداری خود را بازداشت کرد. البته خود او می‌دانست که این بازداشت برای آرام کردن مردم است و با بازداشتهای سیاسی و معمول فرق دارد. اما نمی‌دانست که بازداشتش تا روز پیروزی انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ ادامه خواهد داشت. وی تنها مقام بلند پایه رژیم محمدرضا پهلوی بود که علی‌رغم داشتن امکان فرار، از ایران نگریخت و از طریق داریوش فروهر تسلیم دولت موقت مهندس مهدی بازرگان شد. به گفته مسعود بهنود در کتاب «۲۷۵ روز بازرگان» (صفحه ۲۶۷)او در ۲۲ بهمن ۵۷ پس از فرار نگهبان‌ها از پادگان جمشید‌آباد از زندان بیرون آمد و به منزل آقای طالقانی تلفن زد و از آن طریق خود را تسلیم کرد. البته عباس میلانی در این کتاب، سه دلیل عمده را برای فرارنکردنِ هویدا، بررسی و مطرح می‌کند. یکی اینکه او به شدت از زندگی در تبعید نفرت داشت و همیشه بیان می‌کرد که ساعتی حاضر نیست در کشورهای دیگر زندگی کند. دلیل دیگر مادرش بود که همانطور که اشاره شد، هویدا علاقه‌ای فراوان به او داشت. دلیل سوم هم این بود که لیلا (همسر هویدا) او را از رفتن منصرف کرد چرا که بر این باور بود که پیشنهاد سفارت بلژیک به کسی که سیزده سال نخست وزیر بوده، نوعی توهین است و او نباید این پست را بپذیرد. به هر صورت، هویدا به دادگاه انقلاب تحویل داده شد و با حکم صادق خلخالی قاضی دادگاه اعدام شد. او قبل از اتمام دادگاه در وقت تنفس به قتل رسید. در هنگام تنفس دادگاه، هویدا در حالی که خلخالی و چند تن دیگر که نام یکی از آنها نیز «کریمی» بوده، همراهی‌اش می‌کردند، به حیاط دادگاه منتقل شد و به صورت خیلی ناگهانی توسط شخص خلخالی به ضرب گلوله‌ای که به گلویش اصابت کرد، نقش بر زمین شد، اما او هنوز زنده بود و در همان حال، از افرادی که بالای سرش بودند خواست تا هرچه زودتر کار او را تمام کنند، و این درخواست او از سوی کریمی اجابت شد و گلوله‌ای دیگر به زندگی نخست وزیر سیزده‌سال ِ دورانِ پهلوی پایان داد.
عباس میلانی به داستان تخیلی‌ای که خلخالی دراین مورد گفته است اشاره می کند. خلخالی می گوید که جسد کمتر از سه ماه در سردخانه ماند وسپس ابراهیم یزدی به دستور مهدی بازرگان از یک سو و یهودیان، بهائیان، فراماسونرها، اسرائیلیها، فرانسویها و دیگران از سوی دیگر، جسد را در تابوت قرار داده و با پرواز ایرفرانس به فرانسه فرستادند. اما عباس میلانی در کتاب به تفصیل شرح می‌دهد که جنازه، توسط دکتری که در پزشکی قانونی کار می‌کرد و اتفاقا فردی مذهبی و انقلابی نیز بود، به مدت همان سه ماه در سردخانه نگهداری شد، و سپس توسط دوست نزدیک هویدا، دکتر فرشته انشاء، و چندتن دیگر از نزدیکان او، پس از سه ماه تحویل گرفته شد و به صورت مخفیانه دفن شد. دکتر انشاء حتی اشاره کرده بوده که جنازه به دلیل استفاده از موادی که در این سه ماه به کار برده بودند تا قابل نگهداری باشد، رنگی آبی گرفته بوده است.
از طرف دیگر، در هنگامی که هویدا هنوز در همان خانه‌ای که محمدرضا او را زندانی کرده بود، اسیر بود، پیام‌های زیادی مبنی بر تصمیم به فرار به او رسید. اما او همچنان ،به همان دلایلی که میلانی در کتاب شرح داده و اینجا نیز به آنها اشاره شد، تصمیم به ماندن گرفت. حتی روایتی نیز نقل می‌شود که از فرانسه پیغام رسیده بوده که ما می‌توانیم طی یک عملیات کماندویی حرفه‌ای، و بیهوش کردنِ ماموران امنیتی زندان، هویدا را با هواپیمایی به فرانسه منتقل کنیم. اما هویدا همچنان مخالف فرار بود. برادر او فریدون هویدا و بسیاری از سیاست‌مداران برجسته جهان تلاش بسیاری برای فرار، آزادی و یا حداقل محاکمه آرام‌تر او در یک دادگاه دیگر نمودند، ولی هیچ نتیجه‌ای نداشت. در هنگام برگزاری آخرین جلسه‌ی دادگاه نیز هلیکوپتری به محل برگزاری دادگاه نزدیک شد، و پس از چند ثانیه مجددا پرواز کرد و دور شد. این ظاهرا آخرین بارقه‌ی امیدی بود که در دل هویدا جرقه زد و به سرعت نیز خاموش شد.
«معمای هویدا» بدون شک یک سند معتبر تاریخی‌ست. اما ما در مجموعه‌ی کتبی که مرتبط با تاریخ در دست داریم، با کتابهای فراوانی مواجهیم که بعضی اوقات روایتی کاملا خیالی از تاریخی که بر این کشور گذشته ارائه می‌دهند. اما نکته‌ی تفاوت «معمای هویدا» با این کتب این است که این کتاب به صورتی کاملا علمی و پژوهشی نگاشته شده و در آن خط ِ مستقیمِ تحقیق دیده می‌شود. هر چند نمی‌توان کتمان کرد که در برخی سطور (که تعدادشان به انگشتان یک دست هم شاید نرسد) میلانی اسیر ِ قضاوت شده و تو گویی دارد با نگاهی حق به جانب ماجرا را رصد می‌کند. اما در نهایت می‌توان نمره‌ی قبولی به این کتاب ارزشمند و محققش داد و آن را سندی معتبر و مهم و انکارناپذیر از دورانی مهم از تاریخ معاصر ایران به شمار آورد.

«در قند هندوانه روزها می‌گذشت و می‌گذشت، همان‌طور که می‌گذشت عمرم در قند هنوانه…»

در قند هندوانه In Watermelon Sugar

نوشته‌ی ریچارد براتیگان

برگردان: مهدی نوید

نشر چشمه.

ریچارد براتیگان نویسنده شهیر آمریکایی برای اولین بار رمان متفاوت «در قند هندوانه» را در سال 1986 در اوج تحولات بزرگ ادبی و هنری آمریکا منتشر کرد. وی در این کتاب دست به خلق فضایی کاملا فانتزی و خیالی زده و توانسته با به‌کارگیری غیرمتعارف از عناصر داستانی رمانی بزرگ و شاهکاری عظیم خلق کند.

این رمان که ساختاری پست‌مدرن دارد و از عناصر سوررئالیستی در آن استفاده شده است. این تلفیق امکان ساخت جهانی جدید را به نویسنده داده و او دهکده‌ای کوچک با نام iDEATH را خلق کرده که در آن همه‌چیز از قند هندوانه، که ساختاری دور از ذهن و جدید است، ساخته شده. مفسران این دهکده خیالی را به جهانی ماورای تصور انسان شبیه دانسته وداستان را به ژانر رمان آپوکالیپتو نسبت داده‌اند.

رمان‌های آپوکالیپتو، رمان‌هایی هستند که خبر از دنیایی در آینده می‌دهند. از مشهورترین رمان‌های این ژانر می‌توان به رمان میرا اثر کریستوفر فرانک یا رمان تحسین شده‌ی برج نوشته جی.جی.بالارد اشاره کرد. از قواعد اصلی این ژانر خلق دنیای شکست خورده و در آستانه ی نابودی است. این ژانر سعی در نقد دنیای کنونی و به چالش کشیدن هنجارها را دارد و به گونه‌ای جهانی را تصویر می‌کشید که منتج شده از جهان کنونی ماست.

«یکی از ببرها گفت روز خوبیه ببر دیگری گفت آره قشنگه… خیلی متاسفیم که مجبور شدیم پدر و مادرت را بکشیم و بخوریم. سعی کن بفهمی.ما ببرها بد نیستیم , این فقط کاریه که مجبوریم انجام بدیم…گفتم باشه و به خاطر درس حساب هم متشکرم که کمکم کردید…(ببرها) : اصلاٌ حرفش رو هم نزن»

حال رمان براتیگان در قیاس با این رمان‌ها و این ژانر به نوعی متفاوت‌نویسی می‌رسد. تفاوتی که از جوهر قلم و نوع نگاه عجیب و دیگرگونه نویسنده به‌وجود آمده. براتیگان در این نوول جذاب دنیایی را تصور می‌کند که آدم‌ها در آن زندگی متفاوتی دارند؛ اجتماعی دارند که شبیه به هیچ کدام از اجتماعات تاریخ بشری نیست. همین که همه چیز از قند هندوانه درست شده و هر روز هفته به یکی از رنگ‌های قند هندوانه است!!

این نوول شبیه به اکثر کارهای براتیگان ار فصل‌های کوتاه ولی جذاب تشکیل شده است. مثل باقی آثار او راوی اول شخص، که خود نویسنده است –من راوی- و هیچ پایبندی به قواعد کلی داستان‌نویسی ندارد. به جدیت می‌توان «در قند هندوانه» را نمونه واقعی یک metafiction یا فراداستان* دانست. نویسنده در این اثر ارجاعات متفاوتی به دیگر داستان‌هایش نیز دارد. داستان‌هایی مثل «صید غزل‌آلا در آمریکا»، «در رویای بابل»، «اتوبوس پیر» و… تعدادی از این داستان‌ها در آن زمان هنوز نوشته نشده بودند و شاید چنین شباهت‌هایی تنها از ضمیر ناخودآگاه نویسنده بیرون آمده است.

« inBOIL گفت: «الان نشون‌تون می‌دم.» تیغه‌ی چاقو را بیرون کشید. به نظر تیز بود. گفت «این iDEATHاست.» و چاقو را گرفت و انگشت شستش را برید و درست انداخت در سینی پر از تخم‌های قزل‌آلا. خون از دستش سرازیر شد و بر زمین چکید. بعد تمام دار و دسته‌اش چاقوهای تاشوشان را درآوردند و انگشت‌های شست‌شان را بریدند و در اطراف سینی پرت کردند، تا اینکه حوضچه پر از انگشت شست شد و خون همه جا را گرفت. یکی که از همه جا بی‌خبر بود گفت: «من کِی انگشت شستم رو قطع کنم؟» یک نفر گفت: «الان قطع کن» او هم انگشتش را برید، اما به صورتی ناصاف و کج، چون حسابی مست بود. جوری برید که همچنان قسمتی از ناخن به دستش چسبیده بود. چارلی گفت: «چرا این کار رو کردی؟ » inBOILگفت: «این فقط یه شروعه. iDEATH باید اینطوری باشه.» چارلی گفت: «شما همه‌تون بدون انگشت شست احمق جلوه می‌کنید .» inBOIL گفت: «این فقط یه شروعه. بسیار خب بچه‌ها. بینی‌هامون رو می‌بریم.» همه شان فریاد زدند: «زنده باد iDEATH» و بینی‌هایشان را بریدند. آن که حسابی مست بود چشمش را هم درآورد. بینی‌هایشان را گرفتند و این‌ور و آن‌ور پرت کردند.»

کارگاه فراموشی، یکی از زیباترین و اساسی‌ترین کلیدهای داستان به شمار می‌رود که مفسران از آن معانی متفاوتی برداشت کرده‌اند. مارگریت، معشوقه‌ی راوی توسط عده‌ای آدم خلافکار ربوده شده و همراه آن‌ها در کارگاه فراموشی زندگی می‌کند. این آدم‌ها به سرکردگی این‌بویل، در کارگاه فراموشی انواع اقسام اجسامی را دارند که متعلق به تمدنی فراموش شده در سالیان پیش بوده. آن‌ها با استفاده از این اشیای فراموش شده برای خودشان ویسکی درست می‌کنند و می‌خورند و همیشه مست هستند.

تمثیل عجیبی نیست؟ استفاده از اجسام فراموش شده برای تولید خمری که خود باعث فراموشی می‌شود؟

* (توضیح کلی) metafiction یا همان فرا داستان، به داستانی گفته می‌شود که در آن شاهد نگارش خود کتاب هستیم و نویسنده تماما در کتاب درگیر است.

پتر هاندکه  PETER HANDKE   در ششم دسامبر 1942 در گریفن اتریش به دنیا آمد. او بدون این‌که بفهمد پدر واقعی‌اش کیست، به مدت 4 سال به همراه مادر و ناپدری خود در آلمان شرقی به سختی زندگی می‌کرد. پدربزرگ مادری‌اش اهل اسلوونی بود. در سال ۱۹۴۸ دوباره به گریفن بازگشت. پس از اتمام دوره‌ی دبیرستان در مدرسه مذهبی کاتولیک‌ها، به مدت ۴ سال در دانشگاه گراتس در رشته حقوق تحصیل کرد. پس از آن به ادبیات روی آورد و با آثار نویسندگانی چون داستایوفسکی، ماکسیم گورکی، توماس وولف و ویلیام فاکنر آشنا شد.
در سال ۱۹۶۶ به آمریکا رفت و در گردهمایی موسوم به گروه ۴۷ در دانشگاه پرینستون به رواج نوعی نوشته‌های رئالیستی در ادبیات معاصر آلمان تاخت و برای نخستین بار نامش بر سر زبان‌ها افتاد.
برخی از آثار هاندکه از این قرارند: ترس دروازه‌بان از ضربه‌ی پنالتی – داستان کودکان – بر فراز دهکده‌ها – پیمودن دریاچه کنستانس – نامه‌ی کوتاه – وداع طولانی – ماجراهای مداد – زن چپ‌دست
شهرت او بیشتر به خاطر نگارش فیلمنامه‌ی «بهشت بر فراز برلین» است که توسط ویم وندرس، کارگردان مطرح سینما تبدیل به فیلم شد.
هاندکه تنها در عرضه ادبیات تکرو و نوجو نبوده است. او در پهنه اندیشه و عمل اجتماعی نیز همواره به اندیشه‌ها و ایده‌آل‌های خود وفادار مانده است. این نویسنده در برخورد با جنگ بالکان سمت گیری آگاهانه و مستقلی ارائه داد که هم انتقاد فراوان برانگیخت و هم به بحثی پردامنه در رسانه‌های گروهی دامن زد. او که از آغاز بحران بالکان در دهه ۱۹۹۰ کارکرد نیروهای خارجی به نقد کشیده بود، سرانجام در تقابل با دیدگاه رایج در میان دولتها و روشنفکران اروپایی موضع گرفت و حتی به دیدار اسلوبودان میلوسویچ، رهبر سابق صرب‌ها که در لاهه به خاطر جنایات جنگ بالکان تحت محاکمه بود، رفت. حرکتی که او را از همه سو زیر حمله انتقادات بیرحمانه قرار داد.
او حمله نیروهای ناتو به صربستان را به عنوان جنایتی علیه مردم صرب محکوم کرد و سکوت روشنفکران را در این زمینه به باد انتقاد گرفت. این موضع گیری جسورانه، بسیاری از روشنفکران و ادیبان اروپا را در برابر او قرار داد، به طوری که او را برای دریافت جایزه معتبر هاینریش هاینه ناشایست دانستند.
پتر هاندکه امروزه در تنهایی و انزوا در حومه پاریس زندگی می‌کند. قلم او همچنان خلاق و پرکار است. هاندکه مخاطب خود را کسانی می‌داند که از ادبیات چیزی بیش از سرگرم شدن با دیدگاه‌های رایج و حرفهای تکراری انتظار دارند.

«محاکمه» مجموعه‌‌ی 19 داستان و نمایش‌نامه از هاندکه است که در سال‌های 63 تا 67 نوشته شده و اسامی آن‌ها بدین شرح است:
خود را محکوم کردن، دشنام به تماشاگران، زنبورها، درخت اعدام، سوال امتحانی یک، سوال امتحانی دو، درباره‌ی مرگ یک غریبه، صحبت‌ها و اعمال پدر در مزرعه‌ی ذرت، داستان‌های خواب و بیداری، فروشنده‌ی دوره‌گرد، تجاوز یک هیزم شکن به حریم پر آرامش یک خانواده، لطیفه، گزارش شاهد عینی، محاکمه، دادگاه فوق‌العاده، شروع جنگ، ساکرامنتو، آتش، خوش‌آمدگویی به هیاًت امنا.
پیش از شروع داستان‌های کتاب، کوتاه نوشته‌ای از هاندکه به چشم می‌خورد. این نوشته به آرای هاندکه در خصوص ادبیات می‌پردازد. او با صراحت تمام تنفر خود را از ادبیاتی که آمیخته با زیبایی شناسی است نشان می‌دهد. به عقیده‌ی او هنگامی که دغدغه‌ی نویسنده ادبیات متعهدانه است، لزومی ندارد که با شعر گونه کردن مفاهیم، آن را مخدوش سازد. البته او به این مساله که به ادبیات، لباسی واقع‌گرایانه هم بپوشانیم، به دیده‌ی تحقیر می‌نگرد. او معتقد به خلق زبان و تصاویری بدیع است، به دور از واقع‌گرایی و البته شاعرانگی. او معتقد به خلق کلمات جدید است. کلماتی که هیچ سنخیتی با زبان روزمره و مرسوم ندارند. البته باید به این نکته توجه کنیم که زبانی که هاندکه در نوشتار به آن علاقه‌مند است، تنها در حالت اصیل و ارجینال خود است که به درستی فهیمیده می‌شود و شاید در ترجمه بسیار از زیبایی آن کاسته شود.
هاندکه در در نمایش‌نامه‌‌های «خود را محکوم کردن» و «دشنام به تماشاگران» که زیاد هم به سایر آثار نمایشی شباهت ندارند، دستورالعمل‌هایی برای اجرا نوشته است، و شاید اجرای این آثار بدون توجه به توضیح صحنه‌های آن، زیاد جالب توجه از آب درنیاید. در هر دو اثر بازیگران، بازی نمی‌کنند و فقط به قرائت متن نوشته شده اکتفا می‌کنند. در این دو اثر باید از طراحی صحنه، طراحی لباس، موسیقی، افکت‌های صوتی و … پرهیز شود، در صورت به کار گیری این عناصر کلِ مضمون نمایش به زیر سوال می‌رود؛ چون هاندکه قصد دارد بگوید که تمامی این‌ها اضافاتی برای فریب تماشاگر هستند و او هیچ قصد ندارد تا تماشاگر را فریب دهد. او می‌خواهد تماشاگر صحنه‌ای خالی ببیند و با واقعیتی عریان مواجه شود.
«خود را محکوم کردن»، از مرحله‌ای که انسان متولد می‌شود می‌گوید. از انسانی می‌گوید که به هیچ وجه نباید خود را با قوانین تطبیق دهد، باید اعتراض کند و در هر حالتی یک آنارشیست باشد. تنها در این صورت است که «انسان» می‌تواند به وجه انسان‌گونه‌ی خود دست پیدا کند:
… من خود را بیان کرده‌ام، با صحبت کردن. من خود را بیان کرده‌ام، با تصاحب ناحق چیزها. من خود را بیان کرده‌ام، با تولید موجودات زنده. خود را بیان کرده‌ام، با ساختن اشیاء. خود را بیان کرده‌ام با تماشا کردن…من راه‌هایی را پیموده‌ام که پیمودن‌شان ممنوع بوده. من راه‌هایی را نپیموده‌ام که پیمودن‌شان دستور بوده. من راه‌هایی را رفته‌ام که بی‌هدف پیمودن‌شان گناه بوده…
او در این متن نمایشی خودخواسته به عالم سیاست نیز وارد می‌شود و زیربار نرفتن‌اش در مقابل هر زور و ظلم و دیکتاتوری را بیان می‌کند. او به آزادی معتقد است، حتی اگر آزادی به دنائت نزدیک شود. بردگی و همرنگ جماعت شدن برای هاندکه بالاترین ننگ است:
…من بی‌اجازه دفاع کرده‌ام. به دستور ایست توجه نکرده‌ام و به رفتن ادامه داده‌ام. دست‌هایم را بالا نگرفته‌ام. به پاها نشانه نرفته‌ام…
«دشنام به تماشاگران» نیز حاوی اندرزهایی است به تماشاگران تئاتر تا دیگر مثل گذشته منتظر دیدن مشتی اباطیل بر صحنه نباشند. او چراغ‌های تماشاگران را خاموش نمی‌کند تا بازیگران و تماشاگران بتوانند چشم در چشم هم بدوزند. بازیگران مستقیماً با تماشاگران صحبت می‌کنند و اصلاً سعی در وانمود کردن به نقش و شخصیت دیگری ندارند. آن ها خودشان هستند. در آخر نمایش آنها به تماشاگران دشنام می‌دهند، چون به نظرشان دشنام و توهین کردن است که می‌تواند انگیزه‌ای برای حرکت به طرف آگاهی باشد.
«سوال امتحانی1» و «سوال امتحانی2» داستانک‌هایی کوتاه و تعلیمی هستند که مانند سایر آثار هاندکه، قصد دارند تا مفاهیمی را به خواننده انتقال دهند. در «سوال امتحانی1″، نویسنده در حکایتی کوتاه و چندخطی از مرد مستمند ولی معتقد و باخدایی می‌گوید که به کلیسا می‌رود و برای ثروتمند شدن، مدت‌ها دعا می‌خواند. در هنگام بازگشت از کلیسا مقداری پول پیدا می‌کند و آن را در جیب می‌گذارد و می‌رود. این فرد به خاطر دزدی در مکان مقدس، گناهکار شناخته می‌شود. هاندکه در این دو داستان، قانون و دستگاه قضا و علاوه بر آن، مذهب را به سخره می‌گیرد و با دیدی انتقادی به آن‌ها می‌نگرد. فردِ عابد و باخدا گمان می‌کرده که این پول از طرف خدا برای او فرستاده شده است، پس آن را در جیبش می‌گذارد و می‌رود ولی قانون او را دستگیر و محاکمه می‌کند. در این جا تضادی میان امور روحانی و دینی با مقررات و قوانین جامعه بوجود می‌آید و قوانین حکومتی و اجتماعی به شدت محکوم می‌شود.
داستان «محاکمه»، خلاصه‌ای است از رمان محاکمه اثر فرانتس کافکا. هاندکه با نوشتن این داستان قصد دارد تا به کافکا ادای عین کند و هیچ ابایی ندارد از این‌که یک تقلیدگر اثر کافکا شناخته شود. رمان «محاکمه» با این عبارت آغاز می‌شود : «بي شك كسي به يوزف كا . تهمت زده بود ، چون بي آنكه خطايي از او سر بزند ، يك روز صبح بازداشت شد.» و داستان هاندکه نیز چنین آغازی دارد: «چه‌کسی به یوزف کا تهمت زده است؟»
«محاكمه» داستان سلسله مراتب دادگاهي فردي به نام يوزف.كا است، كه به طور ناگهاني بازداشت  مي شود و تا آخر داستان نيز از جرم خود آگاه نمي شود. به نظر مي رسد نويسنده سعي بر آن دارد تا موضوعي را مطرح كند كه اهميتي همگاني دارد. شاید، این رمان به معني قضاوتي است كه از سوي جامعه به تك تك افراد وارد است. محکومیت و برچسب‌های ناروایی که از سمت و سوی حکومت به انسان‌ها می‌خورد، بدون این‌که دلیل واضح و روشنی داشته باشد.
با مطالعه‌ی آثار کافکا و بررسی آرای پتر هاندکه در باب هنر متوجه می‌شویم که نظریات صریح و قاطعانه‌ی کافکا در باب زندگی تا حد بسیاری مورد توجه و علاقه‌ی هاندکه قرار گرفته است، تا حدی که او کافکا را از بزرگ‌ترین نویسنده‌های دوران توصیف می‌کند. رمان کافکا رمانی نصفه و نیمه است و پایان مشخصی ندارد ولی هاندکه در داستان خود پایانی برای آن می‌نویسد. دو ماموری که به طور مداوم یوزف.کا را تعقیب می‌کنند، سرانجام با فرو کردن چاقو تا دسته در قلب وی به زندگی او پایان می‌دهند و تا ابد او را با این سوال که «واقعاً علت دستگیری و محاکمه‌ی او چیست؟» تنها می‌گذارند.