بایگانیِ سپتامبر, 2012

رضا قاسمی نویسنده، کارگردان تئاتر و موزیسین در سال 1328 در اصفهان متولد شد. نخستین اثر او نمایش‌نامه‌ای به نام «کسوف» بود که قاسمی دو سال بعد آن را در دانشگاه تهران به اجرا درآورد. در سال ۱۳۵۵ جايزه اول «تلويزيون ملی ايران» برای بهترين نمايشنامه به اثر او «چو ضحاک شد بر جهان شهريار» تعلق گرفت. قاسمی پس از انقلاب نیز به نگارش نمایشنامه ادامه داد و سه اثر «اتاق تمشيت»، «ماهان کوشيار» و «معمای ماهيار معمار» را به رشته‌ی تحریر درآورد و سپس کارگردانی کرد. در سال 1365، او که افزایش روزبه‌روز فشارهای حکومتی را مانعی برای فعالیت هنری خود می‌دید از ایران مهاجرت کرد و مقیم فرانسه شد. قاسمی در فرانسه دو نمایشنامه دیگر نوشت با عنوان : «حرکت با شماست مرکوشیو» و «تمثال».
او با رمان «همنوايی شبانه ارکستر چوبها» که در سال ۱۹۹۶ در آمريکا انتشار يافت، به جايگاه خاصی در داستان‌نويسی فارسی رسيد. بعدها، در سال ۱۳۸۱، چاپ مجدد همين کتاب در ايران علاوه بر استقبال گرم خوانندگان، جوايز ادبی متعددی را هم نصيب نويسنده‌اش کرد. این جوایز عبارتند از: جایزه‌ی بهترین رمان اول سال 1380 بنیاد گلشیری – رمان تحسین‌شده‌ی سال 1380 جایزه‌ی مهرگان ادب – بهترین رمان سال 1380 منتقدین مطبوعات.
آثار رضا قاسمی به ترتیب سال نگارش عبارتند از:
۱.    کسوف (نمايشنامه، ۱۳۴۷)
۲.    نارون کوچک، نارون تنها (داستان برای کودکان، ۱۳۴۹، منتشر نشده)
۳.    صفيه موعود (نمايشنامه، ۱۳۵۰، منتشر نشده)
۴.    نامه هايی بدون تاريخ از من به خانواده ام و بالعکس (نمايشنامه، ۱۳۵۳)
۵.    موسيقی در تعزيه (پژوهش، ۱۳۵۴)
۶.    چو ضحاک شد بر جهان شهريار (نمايشنامه، ۱۳۵۵)
۷.    اتاق تمشيت (نمايشنامه، ۱۳۵۸، منتشر نشده)
۸.    خوابگردها (نمايشنامه، ۱۳۶۰ ، منتشر نشده)
۹.    ماهان کوشيار (نمايشنامه، ۱۳۶۲)
۱۰.    معمای ماهيار معمار (نمايشنامه، ۱۳۶۴)
۱۱.    تأملاتی در باب موسيقی ايرانی (پژوهش، ۱۹۸۶-۱۹۹۰، منتشر نشده)
۱۲.    لکنت (شعر، ۱۹۹۰-۲۰۰۱)
۱۳.    حرکت با شماست مرکوشيو! (نمايشنامه، ۱۹۹۰)
۱۴.    تمثال (نمايشنامه، ۱۹۹۱)
۱۵.    همنوايی شبانه ارکستر چوب ها (رمان، ۱۹۹۱-۱۹۹۴)
۱۶.    چاه بابل (رمان، ۱۹۹۴ ـ ۱۹۹۸ )
۱۷.    حلقه گمشده آمارا (مقالاتی در باب رمان، ۱۹۹۵-۲۰۰۱، منتشر نشده)
18.    ديوانه و برج مونپارناس (رمان آن‌لاين، ۲۰۰۲، تنها در اينترنت انتشار يافته)
قاسمی در موسيقی ايرانی نيز دست دارد و نوازنده، آهنگساز و معلم برجسته سه تار است. در اين زمينه، چهار کار از او به صورت کاست و سی دی منتشر شده است.
***
فرم پیچیده‌ی این کتاب مانع از آن می‌شود تا شما در فصول اول با داستان آشنا شوید ولی هول و هراسی که نویسنده قصد انتقال آن را به خواننده دارد و در جای جای اثر موج می‌زند، از همان صفحه‌ی نخست کتاب به خواننده منتقل می‌شود. در خطوط اول نویسنده از اسبی می‌گوید که وقوع فاجعه‌ای شوم را پیش‌بینی کرده است. اسبی که مدام شیهه می‌کشد و سم به زمین می‌کوبد. راوی به ذهن رویا زده‌اش رجوع می‌کند و فکر می‌کند که شاید در روزگار پیشین او یک اسب بوده است. نویسنده در همین صفحه اول کتاب از استحاله‌ای سخن می‌گوید که ما علت دقیق آن را نمی‌دانیم و اهمیت خاصی هم برایش قائل نیستیم. می‌خوانیم و می‌رویم. خواننده نمی‌داند که این استحاله یکی ازنشانه‌های مهم این کتاب است که در آخر کار وقتی مرد (راوی) دچار استحاله شد و به موجود دیگری تبدیل شد، این نشانه معنا پیدا می‌کند.

رمان به طور کلی به دو بخش مجزا تقسیم شده است که به طور قطع ارتباط میان این دو بخش را مخاطب با تیزهوشی خود بر ملا کند. در چند فصل مجزا یک دادگاه برپاست با حضور فاوست مورنائو و دوست سرخپوستش. در اینجا راوی مرده و این دو نفر مسئول حسابرسی به اعمال او هستند. البته این راوی مرده حرف هم می‌زند و کاردبزرگ آشپزخانه ای در کتف او فرو رفته است. در بخش دیگر داستان ما با مردی افسرده و تبعیدی مواجه هستیم که در اتاق زیر شیروانی‌ای زندگی می‌کند. او همسایگانی دارد به نام‌های پروفت که یک مرد دیندار است و قرآن و تورات در اتاقش نگهداری می‌کند. زنی نیمه‌دیوانه به اسم بندیکت که از صبح تا شب با اره کردن وسایل به درد نخور کفر همسایه‌ها را درآورده است. دیگری سیدالکساندر است که اصلیتی قمی دارد ولی با هر کس همکلام می‌شود طرف فکر می‌کند که او اصلیت رم دارد و یک ایتالیایی است. رعنا که مهاجری است که مدتی معشوق راوی می‌شود و وقتی مزاحمت‌هایش شدت می‌گیرد راوی او را از خود دور می‌کند و رعنا به سید الکساندر دل می‌بازد. نقطه‌ی شروع همه‌ی این بلواها از زمانی آغاز می‌شود که پروفت متعصب بدون دلیل نامعلومی چاقو را زیر گردن سید می‌گذارد و قصد کشتنش را می‌کند. سید و رعنا از آن به بعد به خانه همسر سابق سید پناهنده می‌شوند و آنجا زندگی می کنند. راوی کتاب نیز شخصیتی «پارانویا» دارد و به همه چیز و همه کس مشکوک است. دوستانش به او نسبت «خود ویران‌گری» نیز می‌دهند. او از سایه‌ی خود بیمناک است و علت این‌که شب‌ها بیدار است این است که شب‌ها سایه‌اش نمی‌تواند دور از او حرکت کند و احتمالاً خرابی به بار بیاورد. در جایی دیگر راوی از رنج هایی که در گذشته، از دین، تاریخ، فرهنگ، سرزمین و در مقایسی کوچکتر از خانواده کشیده است می‌گوید و همه‌ی آن خاطرات تلخ و سیه‌روزی‌ها را مسبب امروزهای جنون‌آمیزش می‌داند.
کتاب «همنوایی…» در جهت عرضی حرکت می کند نه طولی. و همین باعث شده است که ما در این کتاب با داستانک‌های کوچک و جذاب و حاشیه‌ای زیادی درگیر شویم  و بسیاری از شخصیت‌ها با خصوصیاتی غریب و نامانوس با ما در این کتاب همراه شوند. یکی از این موقعیت‌های بسیار عجیب، آئینه‌ای است که راوی در مقابل آن ریش می تراشد ولی خودش را در آن نمی بیند. این آینه فقط اشیای بی‌جان را نشان می‌دهد. در آخر داستان وقتی راوی به چهره‌ی خود در آئینه نگاه می‌کند با پیرمردی سپیدمو و شکسته که ابروهایی شیطانی دارد مواجه می‌شود و برای نخستین بار خودش را در آن می‌بیند به یقین می‌رسد که دیگر مرده است و اکنون شیء بی‌جانی است. و وقتی از ترس پروفت  به اتاق صاحبخانه فراری می‌شود می‌بیند که سگ وحشی صاحبخانه شده است. گابیک. همان سنگ غول‌پیکری که همیشه خود را از نزدیک شدن به او بر حذر می‌داشت.
اگر از زاویه‌ی دیگری به رمان «همنوایی…» نگاه کنیم. می‌توانیم آن ساختمان و که کلیه‌ی حوادث در آن روی می‌دهد را نمادی از کشوری پر آشوب ببینیم. صاحبخانه کمونیست است ولی موضعی کاملاً دموکراتیک را انتخاب کرده است. آپارتمان او تبدیل شده است به محل جمع آوری یک‌سری بیمار روانی که از صبح در حال توطئه کردن بر علیه هم و دیگران هستند. ولی صاحبخانه که در طبقه چهارم زندگی می‌کند، کاری به کار آنها ندارد و فقط هر ماه اجاره اش را طلب می‌کند که اگر اجاره هم ندهند مشکلی پیش نمی‌آید و اعتراضی هم نمی‌کند. پس این رهبر کمونیست که به هرکسی خانه اجاره می‌دهد و با هیچ‌کس هم برخورد تندی ندارد از مهم‌ترین دلایل نابسامانی این آپارتمان شده است. نویسنده در خلال داستانش با نیم نگاهی به سیاست، این شیوه اداره کشور را رد می‌کند.
مسئله‌ی دیگری که به نظر جالب توجه می‌آید بیماری‌های مرد است، ترس‌های او از گذشته. به خصوص از دین. او در هر اتفاق کوچی مارهای غاشیه را می‌بیند که در جهنم به سراغش می‌روند. او از کشوری به نام ایران به اینجا آمده است ولی ترس‌های مذهبی و خرافه‌بینی‌اش یک لحظه رهایش نمی‌کنند. تصاویر اره کردن سرها و جوشاندن آن‌ها در آب داغ که با کوچکترین صدایی به یادشان می‌افتد و از آن‌ها می‌گوید.. مرد برای فرار از قدرت‌های بالاتر جامعه پیشینش –ایران- که می‌خواسته‌اند او را به زور تحت کنترل خودشان درآورند گریخته است ولی لینجا هم آسایشی ندارد. اتاق‌ها همه کاغذی هستند و همسایه‌ها مدام در حال نظارت بر دیگری.
کتاب با فرم دایره‌ای خود سرانجام به پایان می‌رسد. پروفت همسایه‌ی متمدنی که قصد کرده بود تا شیطان‌صفتان را از بین ببرد به راوی حمله ور می‌شود، راوی برای اعتراض به طبقه پائین نزد صاحبخانه و همسرش می‌رود و در آخر می‌بیند که تبدیل به سگ آنها گابیک شده است. علامت سوال‌های بی‌شمار مخاطب در فصول آخر گشوده می‌شود. راوی سگی است به نام گابیک و کتاب «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» کتابی است که به تازگی چاپ شده و صاحبخانه با علاقه مشغول خواندن آن است. تمام این وقایع و آنچه بر سر راوی آمده بود رویاهای او بوده اند که واقعاً اتفاق افتاده بودند ولی هم‌اکنون در دنیایی دیگر در دست صاحبخانه تبدیل به کتاب نفیسی شده است و گابیک تنها می‌تواند پارس کند و از شدت خشم ادرارش را در سراسر آن راهروی تنگ بریزد.

جامعه‌شناسی نخبه‌کُشی
علی رضاقلی
نشر نی/ چاپ بیست و ششم

علی رضاقلی، در اثر جامعه‌شناختی و تحلیلی خویش، «جامعه‌شناسی نخبه‌کُشی» تلاش می‌کند تا نگاهی کاملاً علت‌یاب به مسائل مطروحه‌ی خویش داشته باشد. او در دو مقدمه‌ای که به فاصله‌ی دو دهه، بر این کتاب نگاشته است، توضیح می‌دهد که ادعایی بر اثر خویش نداشته و ندارد و آن را به هیچ عنوان اثری جامع و کامل برای مطالعه در مقاطع تحصیلی بالا نمی‌داند و فقط برای قشر علاقه‌مند و همچنین مقطع لیسانس قابل استفاده و استناد است. این در واقع اعترافی صادقانه است از سوی رضاقلی که در اصل در حین خوانش اثر نیز هویدا می‌شود، چرا که به هرحال «جامعه‌شناسی نخبه‌کُشی» یک اثر عمیقِ تحلیلی نیست و تنها به مرور مقاطعی از تاریخ این سرزمین پرداخته است. در واقع سه مقطع را در این کتاب شاهد هستیم: مقاطع نخست‌وزیری قائم مقام، امیرکبیر و مصدق. اما یکی از ایرادات وارده به این کتاب هم همین است که این سه مقطع را به صورت کامل بررسی نمی‌کند و فقط به نقش و فعالیت و اعمال این سه نفر در این مقاطع می‌پردازد. از دیگر مسائلی که می‌توان در این کتاب مشاهده کرد، اشارات مختلف به روایات و تعاریف مستند است که در حین بررسی شرایط جوامع آن روز ایران، شاهدش هستیم.

رضاقلی در این اثر، همانطور که از نام کتاب برمی‌آید، به بررسی جامعه‌شناختیِ خودِ جامعه می‌پردازد. جامعه هم نه معنای مردم و اشخاص را می‌دهد و نه معنای دولت و حکومت. این شاهد مهمترین وجه تمایز این اثر با سایر آثار ِ از این دست باشد. در «جامعه‌شناسی نخبه‌کُشی» به صورت مشخص ، جامعه مورد نقد قرار می‌گیرد. جامعه‌ای که هم فرهنگ دارد و هم کنش و واکنش و هم خط‌و‌ربط فکری. حالا چه درست و چه غلط، که البته ارزشگذاری آن به عهده‌ی تاریخ است. اما در این کتاب،

بخش عمده‌ای از شروعِ کتاب، به بررسی تاثیر انقلابات صنعتی و فرهنگی در طول تاریخ و نقش آنها در زندگی بشریت، اختصاص یافته است. پس از این بخش است که رضاقلی وارد مقوله‌ی بررسی دوران نخست‌وزیری قائم‌مقام‌ فراهانی می‌شود. شخصی که رضاقلی از او (در کنار دو شخصیت دیگری که در این کتاب بررسی می‌شوند) با لفظ اختران تابناکِ آسمانِ پانصد سالِ گذشته‌ی ایران نام می‌برد و به هیچ عنوان حسِ تمایل و علاقه‌ی خویش به این شخص و کارنامه‌ی صدارتش را پنهان نمی‌کند، همانطور که در مورد امیرکبیر و مصدق نیز. در این بخش می‌بینیم و می‌خوانیم که قائم‌مقام نیز شخصیتی بوده که عملکردی مثبت از خویش در تاریخ به جا گذاشته، عملکردی که در میانِ روزهای سیاهِ طولانی‌مدتِ تاریخِ پیچیده‌ی ایران، استثناء بوده و از همین روست که او همچون ستاره‌ای در میانِ صدراعظم‌های بیشمارِ تاریخِ معاصرِ ایران می‌درخشد. شخصیتی که در نهایت، در میان ِ فرهنگ ضعیف و پرعیب‌و‌ایرادِ ایران، تحمل نمی‌شود و او نیز همچون میرزاتقی‌خانِ امیرکبیر مورد غضب قرار می‌گیرد و در نهایت کشته می‌شود. اما سوال اصلی رضاقلی همینجاست که مطرح می‌شود. اینکه چرا باید هرکس که قصد و اراده‌ی اصلاح و پیاده‌سازی پیشرفت و برقراری ثبات اقتصادی و امنیتی داشته، به تیغِ غیب حاکم یا ملت دچار گردد و حرکت اصلاحی‌اش ناکام بماند؟

این مسیر تکراری و تلخ را سالها بعد در مورد پسربچه‌ای که روزی همان قائم‌مقام در موردش گفته بود: او آینده‌ای مهم خواهد داشت، تکرار می‌شود. اینبار میرزاتقی خان امیرکبیر است که بر صندلی صدارت تکیه زده و قصدِ ایجاد تغییراتی بنیادین در سیستم و ساختار فاسد و پوسیده‌ی قاجار دارد. همیشه شنیده‌ایم و خوانده‌ایم از اقدامات اصلاحی امیرکبیر و در واقع نام او حتی ورد زبان مردم عادی نیز بوده، همان نخست‌وزیری که دارالفنون را تاسیس کرد و اساتید خارجی را وارد کشور کرد و با رشوه و دلالی در دربار و ادارجات به مبارزه برخاست و حقوق خیلی‌ها را تعدیل و قطع کرد و عمران کشور را پیش برد و خودش هیچوقت درگیر فساد مالی نشد و … اما سرنوشت این شخص چه شد؟ شخصی که به گواه تاریخ استثنایی مسلم بود در صفحات تاریخ این کشور و هیچگاه در آن وانفسای حکومت‌داری در کشور، کسی به مانند او به قصد اصلاح و تغییر و ترمیم برنخاسته بود. سرنوشت این شخص هم در نهایت مرگ است. مرگی که خود نیز از دچارشدن به آن آگاه بود. جمله‌ی معروفی نیز در مورد او وجود دارد که می‌گویند :»همه‌ی آن پولی که به او رشوه دادند و نگرفت، خرجِ کشتنِ او شد». و در واقع جامعه‌ای که از ساختاری پوسیده شکل گرفته بود و حتی در تخلیش نیز نمی‌گنجید که مبحثی مثل «رشوه» را از معادلات روزمره‌ی خویش حذف کند، تحمل مصلحی مثل امیرکبیر خیلی سخت بود، و این عدمِ تحمل در نهایت به جایی رسید که مخالفان توانستند که شاه را که تنها موافقِ امیر بود نیز به سمتِ خود بیاورند و شاه نیز حکم او را صادر کند :» به حمام فین برده و راحتش نمایید…»

علی رضاقلی همه‌ی این وقایع را، متاثر از نقش عجیب و غریب جامعه در این وقایع و مقاطع می‌داند، همانطور که در مقدمه هم اشاره می‌کند که این نقش تمام و کمال نبود و به طور فرض نمی‌شود گفت که اگر فلان اتفاق نمی‌افتاد امیرکبیر کشته نمی‌شد و … . این وقایع را باید در مجموعه‌ی این تاثیرات داخلی و خارجی سنجید، اما رضاقلی بر این باور است که «جامعه» و اعمالش نقشی بسزا در این معادله دارند.

سومین ستاره‌ی درخشانی که در این میانه بررسی می‌شود دکتر محمد مصدق است. نخست‌وزیری مشروطه‌طلب که سودای میهن و استقلال آن را در سر داشت و در راستای همین سودا بود که به مبارزه با کشورهای غربی پرداخت و صنعت نفت ایران را ملی کرد، اما او نیز مانند دو نمونه‌ی قبلی پس از اینکه منویاتِ اعلی‌حضرت را به ثمر نشاند و کارها را سر و سامان داد مورد غضب قرار گرفت و حذف شد. هم توسط مردم و هم توسط حکومت ِ وقت. سه سال زندان و بعد هم تبعیدی اجباری و مرگ در تبعید.

اینها روزها و نمونه‌های سیاهی‌ست که در این سرزمین ثبت شده است اما رضاقلی بخش عمده‌ی رخدادِ این وقایع را متاثر از جامعه‌ و مردمی می‌داند که فرهنگشان دچار انحطاط بوده و هست و این فرهنگ منحط همچنان نیز پابرجاست و قرار نیست که مورد تغییر و اصلاحی عمده قرار گیرد. اما بر این اثر یعنی «جامعه‌شناسی نخبه‌کُشی» یکی دو ایراد عمده نیز وارد است. یکی اینکه این کتاب توسط یک نویسنده‌ی جامعه‌شناس در سال 67 و درست در روزهای پایانِ جنگ هشت ساله‌ی ایران و عراق نگاشته شده و بدونِ شک دچار مرور زمان شده است و دیگر امروز برخی از استدلالهای آن را نمی‌توان پذیرفت، هرچند این کتاب هنوز هم که هنوز است با اقبال مواجه است و چاپهای متعددی را به خود دیده است و خواهد دید. اما ایراد اصلی ِ آن شاید شیفتگی بی حد و حصر علی رضاقلی باشد در مورد این سه شخصیت. همین تاریخی که رضاقلی در آن به دنبال فرهنگ منحط ایرانی رفته است، گواهی می‌دهد که مثلا امیرکبیر هم (هرچند در راستای پیشبرد امورش) دست به شکنجه‌های بدیع و سنگین می‌زده، یا هنوز هم که هنوز است میزانِ ملی‌گرایی ِ دکتر مصدق جای بحث و بررسی دارد، رابطه‌ی او و شخصیتی مثل قوام، نوع عملکرد او در مورد پرونده‌ی ملی شدنِ صنعت نفت، یا حتی ارتباط او با مردم، همه و همه جای بحث دارد و این یکطرفه قضاوت کردن در مورد این ستارگانِ سهیل شاید کمی این اثر را از جنبه‌ی تاریخی آن دور کند. به هر روی، «جامعه‌شناسی نخبه‌کُشی» اثری ‌ست که در کمترین حالت، اطلاعاتی مفید در مورد برخی مقاطع از تاریخ ایران ارئه می‌دهد.

یادداشتی بر
تجدد آمرانه (جامعه و دولت در عصر رضاشاه)
گردآوری و تالیف: تورج اتابکی
ترجمه: مهدی حقیقت‌خواه

تورج اتابکی، استاد دانشگاه است و سالهاست که در غرب مشغول به تدریس است. او در کتابی که سال 1385 از او در ایران منتشر شد، به بررسی مقایسه‌ایِ سیر ورود مدرنیته به دو کشور ایران و ترکیه، پس از پایان جنگ جهانی اول می‌پردازد و رفتار هر کدام از این دو کشور و حاکمانشان را مورد قیاس و بررسی قرار می‌دهد. در این قیاس تحلیلی، با دو «دیکتاتور مصلح» مواجهیم. یکی آتاترک در ترکیه و دیگری رضاشاه در ایران. در پیشگفتار ِ کتابِ «تجدد آمرانه» که به قلم تورج اتابکی و اریک یان زورکر نوشته شده، با بررسی مختصر روند ورود مدرنیته به منطقه، آشنایی مختصری پیدا می‌کنیم با تعریفی که مولف اثر از دیکتاتور مصلح ارائه می‌دهد. او البته در تعریف خویش، تفاوت بنیادی‌ای قائل است بین آتاترک و رضاشاه. او آتاترک را صرفا حاکمی دیکتاتور می‌نامد، که در عین حال که نبض امور را در دست داشت، احزاب و گروههای سیاسی را آزاد گذاشت و جایگاه خود را در میان اقشار مختلف جامعه و همچنین فعالان سیاسی همچنان رفیع نگه داشت، اما رضاشاه خیلی زود از دیکتاتوری به استبداد و خودکامگی رسید و از جایگاه خود نزد مردم سقوط کرد. مولف، این روند را نیز یکی از دلایل عقب‌ماندگی ایران از ترکیه در امر توسعه و پیاده‌سازی مدرنیته می‌داند. همچنین در این پیشگفتار، اشاره‌ای هم شده به نظرات عده‌ای از سیاسیون و روزنامه‌نگاران زمان رضاشاه، که معتقد به پذیرش تمام‌و‌کمال خصوصیات و ویژگیهای جوامع اروپایی و آمریکایی، و پیاده‌سازی بی‌چون‌و‌چرای آن در جامعه‌ی ایران بودند، که از آن جمله است نقل قول معروف تقی‌زاده که:» ایران باید ظاهرا و باطنا، جسما و روحا فرنگی‌ماب شود و بس». اما به راستی ورود مدرنیته و تجدد به جوامعی مثل ایران و ترکیه با چه سرنوشتی روبرو شد؟ کدامیک توانستند مسیر بهتری را بپیمایند و آغوش خویش را به گرمی به روی این مهمانِ نورسیده بگشایند؟مسئله مدرنیته و پیروی جامعه‌ی ایران از الگوهای مدرن غربی و اروپایی، نه تنها محور بحثهایی اساسی در جامعه پهلوی اول، که هنوز هم که هنوز است فصل مشترک مباحث حل‌ناشده‌ی فراوانی‌ست که نمی‌تواند تکلیف جامعه را با این مسئله روشن کند. جامعه‌ای که از یک سو، گرایشات سنتی خویش را دارد، و از سوی دیگر خوب می‌داند که در گروِ تن‌دادن به مدرنیته است که می‌تواند از سد بسیاری موانع ریز و درشت عبور کند، ضمن اینکه زرق و برق این موجودِ پرطمطراق نیز، چشم جامعه‌ی ایرانی را گرفته، و هر گوشه‌ و چشمه‌ی آن برای مردم این جامعه به موجودی نوظهور تبدیل شده است.
در کتاب «تجدد آمرانه» ابتدا مطلبی می‌خوانیم با عنوان «جامعه و دولت در دوره رضاشاه» به قلم محمدعلی همایون کاتوزیان، سپس «خلافت، روحانیت و جمهوریت در ترکیه و ایران» به قلم تورج اتابکی، و بعد هم مقالاتی از «متیو الیوت»، «استفانی کرونین»، «هوشنگ شهابی» و «جان آر.پی» » «الیور بات»! که در واقع هرکدام به بخشی و جنبه‌ای از مبحث تجدد در دولت‌های ترکیه و ایران می‌پردازند. در ادامه تلاش می‌شود تا نگاهی هرچند کوتاه و مختصر داشته باشیم به هر کدام از این مقالات و در پایان بتوانیم به جمع‌بندی مشخصی درباره موضوع مورد بحث، یعنی تجدد آمرانه برسیم.
مقاله «جامعه و دولت در دوره رضاشاه» مقاله‌ی قابل تاملی‌ست که هما کاتوزیان، با اشرافی که بر تاریخ معاصر ایران، و تاثیرات آن بر سایر زمینه‌ها دارد، به رشته‌ی تحریر درآورده است. کاتوزیان در این مقاله همه چیز را در زیر چترِ سیرِ پیشرَویِ حکومت پهلوی اول قرار داده و بررسی می‌کند. سیری که به باور او از دیکتاتوری شروع می‌شود و در میانه های کار به حکومت خودکامه می‌رسد و د نهایت به حکومت خودسرانه ختم می‌شود. کاتوزیان با بررسی اجمالی سقوط قاجاریه و روی کار آمدن رضاخان، وارد بحث حکومت پهلوی اول می‌شود و جایگاه این حکومت را در میان اقشار روشنفکر و تحصیل‌کرده و فعالان سیاسی جایگاهی نسبتا قابل اتکا عرض‌یابی می‌کند، با علم به این که حتی در همان ابتدای حکومت (ابتدای دهه اول قرن) مردم رابطه‌ی خوبی با رضاشاه و حکومتش نداشتند، اما همان حمایت روشنفکران و سیاسیون نیز به مرور زمان و با در افتادن رضاشاه به دام خودکامگی، کمرنگ می‌شود. در نهایت هم حکومت خودسرانه‌ی رضاشاه پهلوی، در 1320 سقوط می‌کند. بررسی این روند در واقع همان قیاس رضاشاه و آتاترک است، پادشاه ترکیه تا پایان عمر حکومتش، به اسارت استبداد و خودسرانگی درنیامد و پس از مرگش نیز، راهش ادامه پیدا کرد اما این اتفاق در مورد رضاشاه رخ نداد، چرا که به باور کاتوزیان، حکومت پهلوی اول از نظر مقبولیت سیری نزولی را طی کرد و هرچه پیش رفت بر دایره‌ی مخالفانش افزوده شد.
کاتوزیان در بررسی امر فرهنگ و هنر در حکومت اول پهلوی، به مورد صادق هدایت به عنوان یک نویسنده‌ اشاره می‌کند که مجبور شد جلای وطن کند و اثر معروف خود «بوف کور» را در هن به چاپ برساند، یا فعالانی مثل تقی‌زاده که نگارش یک مقاله در نقد فرهنگستان زبان و ادب فارسی از سوی او، خشم شاه را برانگیخت و تقی زاده را مجبور کرد که تصمیم به ماندن در دیار غربت تا پایان عصر پهلوی اول بگیرد.
کاتوزیان همچنین برای توصیف خودسرانگی حکومت به مرگهای مشکوک و قتلها و اعدامهای آن دوره اشاره می‌کند، قتل شاعری مثل عشقی به دست عوامل پلیسی حکومت، مرگ ابوالقاسم لاهوتی در تاجیکستان در پی فرار او از دست عوامل حکومت، مرگ عارف در دهکده‌ای در همدان در تهیدستی و فقر و انزوا، و مرگ مشکوک فرخی یزدی در زندان! اینها همه، زمینه‌هایی‌ست که ناگزیر تحت تاثیر شرایط و فضایی قرار می‌گیرند که حکومت مستبد ایجاد می‌کند، و تازه اینها را باید در کنار زمینه‌ی سیاسی قرار داد و سرنوشت فعالان و مبارزان سیاسی را در قیاس با این وقایع به تصور درآورد. حکومت خودسر رضاشاه در نهایت در 1320 و با ورود متفقین به ایران، سقوط می‌کند و رضاشاه مجبور به کناره‌گیری می‌شود تا فصلی غریب در تاریخ سیاسی این کشور ثبت شود. فصلی که در آن اتفاقاتی مانند اجبار در استفاده از کلاه پهلوی برای تمام مردان، اجبار در برداشتن ِ چادر، و حتی عدم اجازه‌ی استفاده از روسری به جای آن، وقایعی را در پی داشت که اثباتی بودند بر این نکته که آیا واقعا می‌شود تجدد را به صورت آمرانه بر یک جامعه تحمیل کرد؟ وگرنه به گواه تاریخ – و همانطور که کاتوزیان هم در مقاله‌اش به آن اشاره می‌کند – پیشرفت صنعت و پیشبرد امور مربوط به آبادانی کشور در دوره‌ی رضاشاه، مسئله‌ای‌ست که حتی فعالان سیاسی هم‌عصرِ او نیز بر آن صحه می‌گذاشتند.
تورج اتابکی اما در مقاله‌ی «خلافت، روحانیت و جمهوریت در ترکیه و ایران» از منظری دیگر به قیاس شرایط پیاده‌سازی جمهوریت در دو نمونه‌ی ترکیه‌ی بعد از عثمانی و ایران بعد قاجار می‌پردازد. اتابکی در این مقاله حول محور مذهب و سکولاریسم به بررسی می‌پردازد و تصویری از مخالفتهای ابتدای علمای دینی و فعالان مذهبی با بحث جمهوریت در ایران ارائه می‌دهد، جمهوریت، جنین سقط‌ شده‌ی دهه‌ی 1300 بود، که نطفه‌اش را رضاخان در ذهن و عمل خویش بسته بود، اما جامعه‌ی روحانیت، و فعالان سیاسی‌ای که اسلام و مذهب تشیع را در معرض کمرنگ‌شدن و ضربه‌خوردن می‌دیدند، در مقابل زایش این فرزند نورسیده قد علم کردند و در نهایت نیز موجب عدم تولد آن گشتند. ضمن اینکه در این میان بودند فعالانی که موافق اعلام جمهوری بودند و اراده‌ی ملت بر دولت را ارجح می‌دانستند، اما اتابکی در قیاس پژوهشی خویش، از پاره‌ای نکات به عنوان عواملی که موجب بروز جمهوریت در ترکیه شدند و در ایران نشدند یاد می‌کند که از جمله‌ی آنها به عجله‌ی بیش از حد رضاخان اشاره می‌کند در حالی که مصطفی کمال در ترکیه چهار سال را اختصاص داد به زمینه‌سازی و ایجاد بسترهای مناسب برای پیاده‌سازی جمهوری، اما رضاخان تصمیم داشت که در نوروز 1303 جمهوری اعلام کند، و این شتاب‌زدگی، خود معضلی بزرگ بود، چرا که بسترهای لازم برای ورود جمهوری به کشوری که سالها سلطنت را پشت سر داشت، فراهم نبود. از طرف دیگر اتابکی معتقد است که اجرای حمهوری نیاز به هواداری و حمایت افراد مختلف نیز داشت که مصطفی کمال در همان بازه‌ی زمانی، یک به یک مخالفان خویش را متقاعد ساخت تا در پیاده‌سازی جمهوری با او همراه شوند یا لااقل از مخالفت دست بردارند، اما این اتفاق در مورد رضاشاه و ایران نیفتاد.
مسئله‌ی مهم دیگری هم که اتابکی به آن اشاره می‌کند نقش روحانیت در جلوگیری از این گذار ساختاری است، او به سفر رضاشاه به قم اشاره می‌کند و اینکه روحانیون مستقر در قم، بر او بابت مطرح‌کردن مسئله‌ی جمهوری، خرده می‌گیرند، و او نیز بلافاصله پس از بازگشت، بیانیه‌ای را منتشر می‌کند و در آن طرح جمهوریت را منتفی اعلام می‌کند. اتابکی اشاره‌ می‌کند که این مسئله موجب این برداشت در میان عده‌ای شد که معتقدند روحانیت و مذهب در کل بر ضد نهاد جمهوری بوده‌اند. در حالی که عده‌ای از مورخین نیز هستند که نقش روحانیت در عدم به بارنشستن نهاد جمهوری را کمرنگ می‌دانند.
«مقررات لباس‌پوشیدن برای مردان در ترکیه و ایران» عنوان یکی دیگر از مقالات این کتاب است که به قلم «هوشنگ شهابی» نوشته شده و می‌توان آن را یکی از جذاب‌ترین مقالات این کتاب به لحاظ موضوعی دانست، ضمن اینکه بررسی کامل و جامعی نیز در این مقاله بر مقوله‌ی لباس اجباری و تحمیلی در زیرمجموعه‌ی بحث کلی «تجدد آمرانه» صورت گرفته است.
هوشنگ شهابی در مقاله‌ی خود به صورت مفصل، سیر تحمیل لباسهای متحدالشکل، و از همه مهمتر پوشش کلاه، در ترکیه و ایران را به تصویر می‌کشد و بحث تجدد آمرانه در زمینه‌ی لباس در هر کدام از این کشورها را به اقتضای شرایط و جغرافیای روز آن کشور مورد تحلیل قرار می‌دهد. در این مقاله با روند این تحمیل حکومتی و اختلافها و درگیری‌هایی که بر سر اجرا و پیاده‌سازی آن رخ داد آشنا می‌شویم. اتفاقاتی از قبیل مخالفت برخی از فعالان و روحانیون و سیاسیون با پذیرش شکل جدیدی از لباس و کلاه. اما نکته‌ی جالبی که شهابی در تحلیل خویش مطرح می‌کند، این مسئله است که یکی از اهداف رضاشاه – و همینطور آتاترک – از پیاده‌سازی این فرامین کمرنگ‌کردن نقش روحانیون و نفوذ آنها در جامعه بود اما این حرکت نتیجه‌ای معکوس در پی داشت چرا که روحانیون و علمای دینی جزو اقشاری بودند که از پوشیدن لباس‌ها و کلاه‌های اجباری معاف شدند و همین امر باعث شدت تا لباس روحانیت به نوعی مرزبندی برسد و وجه تمایزی شود میان روحانیت و سایر اقشار جامعه، و در نهایت چهار دهه بعد همین روحانیون خط بطلانی بکشند بر سلطنتی که رضاشاه بنا نهاده بود.
«تجدد آمرانه»، آنقدر مسئله‌ی مهمی بود که در هر مروری که بر صفحات تاریخ معاصر ایران صورت می‌گیرد، خطی و صفحه‌ای نیز به بررسی آن، اختصاص پیدا کرده است. کتاب «تجدد آمرانه» را می‌توان یکی از علمی‌ترین و اصولی‌ترین تحقیق و بررسی‌ها در زمینه‌ی این مسئله به‌شمار آورد. اما نکته‌ی جالب اینجاست که هنوز هم جدالِ تجدد و سنت به جای خودش باقی‌ست و ظاهرا قرار نیست به این سادگی‌ها، این جدال پایان یابد.