بایگانیِ دسامبر, 2012

576-j«کتاب مرتضی کیوان»
نوشته‌ی شاهرخ مسکوب

«مرتضی جوانی‌ست احساساتی و شدید‌التاثیر اما بردبار. زیباپرست و ادب‌دوست. زیبایی را در هرچه باشد: در طبیعت و نقاشی، زن و موسیقی، به یک اندازه ترجیح می‌دهد… دوست‌پرست و رفیق‌باز است. برای اولی از جان و مال و فداکاری دریغ ندارد. و برای دومی هیچ کسی را از خود نمی‌رنجاند… زن را به خاطر شاعر دوست دارد زیرا وجود او را سرلوحه دفتر زندگی و احساسات می‌داند… حسرت و ناکامی و امید و آرزو چهار عامل موثر و سمجی هستند که دست از گریبان احساسات او برنمی‌دارد… محجوب و سرسخت و گوشه‌گیر و ماجراجوست، این حالات در موقعیت مختلف و متناسب در روح او ایجاد می‌شوند و از احساسات او تجلی می‌کنند… از فرط خیال و آرزو گاهی دست به دامن شعر می‌زند و عطش خود را فرو‌می‌نشاند. گاهی نیز شعر می‌سراید و چیزی می‌نویسد و تمام نوشته‌ها و اشعار خود را که در نظر دیگران ناچیز است. به خاطر شعر و ادب و دلِ خود دوست می‌دارد…»
(یادداشت‌های شخصی/ حسرت و آرزو/ مرتضی کیوان/ 19 مرداد 23)

شاید هیچ قلمی را توانایی آن نباشد تا تصویری از مرتضی کیوان ارائه دهد، جز قلم خودش، و هم از این روست که بخشی از این یادداشت را در ابتدای این نگاشته آوردم، تا تصویری نزدیک و دقیق از مرد جوانی داشته باشیم که سودای نجات بشریت را در سر می‌پروراند، و در نهایت جان خود را نیز در پای این عقیده به مسلخ می‌برد.

مرتضی کیوان در سال 1300 در شهر اصفهان متولد شد. در سالشمار زندگی او، خیلی نمی‌شود مورد خاصی را پیدا کرد. جز اینکه در شانزده سالگی پدر خود را از دست داد، و این اتفاق همیشه برای او تلخی جانکاهی به همراه داشت که در یادداشت‌هایش نیز به آن اشاره کرده است. مدتی را در وزارت راه مشغول به کار شد و پس از آن به عضویت حزب توده درآمد و تا پایان عمر کوتاهش در راستای آرمان حزب که همانا آرمان‌های خود او نیز بود، به تلاش و مبارزه پرداخت. در 27 خرداد با خانم پوراندخت سلطانی ازدواج کرد و تنها 4 ماه بعد، در بامداد 27 مهر 33 در جمع نُه نفر از افسران نظامی حزب، به عنوان اولین گروهی که توده‌ای بودند و تیرباران شدند، مرگ را در آغوش کشید. مرتضی کیوان در میان این ده نفر، تنها شخصِ غیرنظامی بود.

اما مرتضی کیوان که بود؟ این سوالی‌ست که شاهرخ مسکوب در جهت یافتن پاسخی در خور و شایسته برای آن، در اقدامی شایسته‌تر به گردآوری و تالیف «کتاب مرتضی کیوان» اقدام کرده است و با این کار هم نام او را برای همیشه در اسناد تاریخ ثبت کرده و هم نسلهای آینده را با مردی به نام مرتضی کیوان آشنا کرده است.

مرتضی کیوان، به طرز عجیبی، در خاطرات آدمهای زیادی جای دارد و این آدمها همیشه از او به نیکی یاد می‌کنند و خاطره‌ی شیرین او را می‌ستایند. آدمهایی مثل نجف دریابندری، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) محمدجعفر محجوب، فریدون رهنما، ایرج افشار، محمدعلی اسلامی‌ندوشن، مصطفی فرزانه و شاهرخ مسکوب…

«کتاب مرتضی کیوان» از بخشهای مختلفی تشکیل شده که سعی می‌کنیم مروری کوتاه بر آنها داشته باشیم: در ابتدا نامه‌ای از پوری سلطانی می‌خوانیم خطاب به سرهنگ امجدی، معاون وقت فرمانداری نظامی تهران، مبنی بر درخواست بازپس‌گرفتن نامه‌ها و دست‌نوشته‌های مرتضی کیوان، سپس مقدمه‌ی شاهرخ مسکوب آورده شده که مقدمه‌ای کامل و خواندنی‌ست و می‌توان از پس آن به تصویری واضح و شفاف از مرتضی کیوان دست یافت. در بخش بعدی یادداشتی از پوری سلطانی می‌خوانیم با عنوان «مردی که شب به سلام آفتاب رفت» که آبان 58 نوشته شده و شرح کوتاهی از سرنوشت کیوان و سابقه‌ی آشنایی او و پوری سلطانی ارائه می‌دهد. در بخش بعدی شاهرخ مسکوب یادداشت‌هایی را گردآوری کرده که دوستان کیوان به یاد و خاطره‌ی او نگاشته‌اند و از آن جمله است یادداشت‌های افرادی چون افشار، ندوشن، دریابندری، جزایری، کسرایی و… . در قسمت بعدی کتاب با سروده‌های شعرایی مواجهیم که در رثای کیوان و خاطره‌ی ماندگار او سروده‌اند. «کیوان در آیینه آثارش» عنوان بخش بعدی کتاب است که مشتمل بر چهار یادداشت از یادداشت‌های مرتضی کیوان است و با خوانش آنها و تامل در میان سطور آنها، می‌شود شناختی دقیق‌تر و کامل‌تر از مرتضی کیوان به دست آورد. در بخش دیگری از کتاب، با هشت نامه از کیوان به پوری مواجه می‌شویم که بسیار قابل تامل‌اند و در آن شاهد جدال و درگیری ذهنی این زوج با مقوله‌های شخصی متفاوتی هستیم. در ادامه‌ی کتاب، نامه‌های کیوان به تعدادی از دوستانش و پاسخ‌های آنها را می‌خوانیم. بخش دیگر کتاب، نقدهایی‌ست که مرتضی کیوان بر کتاب‌های مهم آن روزگار نوشته، نقدهایی که شاید تحت تاثیر همان نگاه متمایل به توده و با دیدی احساسی نگاشته شده باشند و به مرور زمان از بار محتوایی آنها کاسته شده باشد اما می‌توانند خط سیر فکری او در زمینه کتاب باشند. در بخش آخر، چند نوشته‌ی پراکنده از کیوان را داریم و نهایتاً نامه‌ای که شب قبل از اعدام به مادر و خواهر و همسرش می‌نویسد و در واقع وصیت‌نامه کوتاه او محسوب می‌گردد.

مرتضی کیوان، تاثیر غریبی روی دوستان نزدیکش داشت و خیلی از آنها اولین‌بار با تشویق و اصرار او بود که قلم به دست گرفتند. از هیچ حمایت و کمکی برای دوستانش دریغ نمی‌کرد و در هر زمینه‌ای از جمله نشر آثار، به حمایت همه‌جانبه از آنها می‌پرداخت. انسانیت را در ذهن خود طور دیگری معنا می‌کرد و همه‌ی هستی خود را در مقابل دوستان و اطرافیان در طبق اخلاص می‌گذاشت. هرچند این امر تسری پیدا می‌کرد به جامعه و بشریت، که مرتضی کیوان سودای نجات آن را نیز در سر داشت.

پوری سلطانی به واقع همسر او بود اما به گواه یادداشت‌های کیوان، جایگاهی والاتر داشته و دوست و رفیق و یار و همدم او نیز بود. تعداد زیادی از نامه‌های کیوان به همسرش در یورش ماموران به خانه‌ی آنها از بین رفت اما در همین حجم اندکی هم که باقی مانده و به کوشش شاهرخ مسکوب گردآوری شده، می‌توان ردپای عشقی منحصربه‌فرد و متفاوت را دید.

نجف دریابندری در تعبیری جالب، این نظر را مطرح می‌کند که این درست که من و امثال من بعدها از حزب توده بریدیم و راهی دیگر را در پیش گرفتیم اما این دلیل نمی‌شود که ما امروز از فاصله‌ای چند دهه‌ای به گذشته نگاه کنیم و مرتضی کیوان را به دلیل اصرارش بر ماندن بر سر مواضع حزب، مورد نقد قرار دهیم. به هر صورت، مرتضی کیوان، تا آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش برای آرمان‌هایی مبارزه کرد که به آنها باور داشت و نجات بشریت را در تحقق آن آرمان‌ها می‌دید. همین باور و عقیده او را در ابتدای جوانی، به پای جوخه‌ی مرگ کشاند، ولی تاریخ هیچ‌گاه مردانی را که با اخلاص و ایمان راسخ، در راه نجات هم‌نوعان خود تلاش و مبارزه می‌کنند، تنها نمی‌گذارد.

images (4)ترس و لرز
نوشته‌ی سورن کی‌یر کگور
ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان
نشر نی

سورن‌کی‌یر‌کگور در 5 مه 1813 در کپنهاگ به دنیا آمد. او چهارمین فرزند پسر از هفت پسر و دختر مردی بود که «میکائیل پدرسن» نام داشت. پدر او، شبان بود و زندگی معمولی‌ای داشت. تقدیر برای این پدر طوری رقم خورد که بعدها انعکاس آن در زندگی و آثار سورن نیز قابل مشاهده بود. میکائیل پدرسن پس از سالها شبانی‌کردن، به کپنهاگ فرستاده شد تا در کارگاه دایی خود مشغول به کار شود. یک روز به این نکته رسید که در همان روزگار شبانی، به دلیل سختی و رنج ناشی از چراندن گوسفندان و سرما و گرسنگی، زبان به کفرگویی گشوده و خدای خود را بابت آن سختی‌ها مورد گله و شکایت قرار داده، او که مرد با ایمانی بود یقین پیدا کرد که بالاخره روزی جزای آن کفرگویی را در زندگی خود می‌پردازد. از این رو، هر لحظه در انتظار رخداد تازه و سخت و تکان‌دهنده‌ای بود تا آن را به سزای عمل خویش تعبیر کند. این رخداد‌ها یکی‌یکی از راه رسیدند. سه فرزند او قبل از سی و دو سالگی درگذشتند. هر کدام از این وقایع، او را بیش از پیش تکیده کرد و به این گمان رساند که در حال گذران کیفر اعمال خویش است. در این میان، خداوند نیز عمری بس طولانی به او داد که او، این را هم تنبیهی از جانب خدا تلقی کرد. میکائیل پدرسن علاقه‌ی خاصی به پسرش سورن داشت و همیشه او را به حفظ ایمان، و عبادت خدا دعوت می‌کرد، اما او هیچ‌گاه از دغدغه‌ای که سالها او را آزار می‌داد با سورن سخنی نگفت، ضمن اینکه در یادداشت‌های شخصی سورن‌کی‌یر‌کگور هم هیچ نشانی از چنین گفت‌و‌گویی در میان نیست. تا اینکه بعد‌ها بالاخره سورن‌کی‌یر‌کگور حدس‌هایی می‌زند و برداشت‌هایی می‌کند که در یادداشت‌هایش به آن‌ها اشاره می‌شود. سورن‌کی‌یر‌کگور نهایتاً به توصیه‌های پدرش عمل کرد و جانب ایمان را رها نکرد، اما عشق، تجربه‌ای را برای او رقم زد که سرنوشت او را تغییر داد و منجر به نگارش مهمترین کتاب این متفکر عارف‌پیشه گشت.

از کتابهای سورن‌کی‌یر‌کگور می‌توان به «یا این… یا آن»، «ترس و لرز»، «بازجویی (تکرار)»، «تکه‌های فلسفی» و «مفهوم ترس آگاهی» اشاره کرد. اما نکته این است که همگان بر این باور صحه می‌گذارند که «ترس و لرز» بهترین و مهمترین کتاب این فیلسوف دینی است. چیزی که خود او نیز به آن معترف است:

«در تمام زندگی هرگز نتوانستم از ترس و لرز قدمی فراتر بگذارم. این کتاب بهترین اثر من است و اگر فقط همین را نوشته بودم برای جاوید ماندن نام من کافی بود»

و به راستی هم اینگونه است، چرا که «ترس و لرز» نام سورن‌کی‌یر‌کگور را برای همیشه در تاریخ فلسفه و ادبیات ثبت کرد. اما چه شد که او این کتاب را به رشته‌ی تحریر درآورد؟ چه چیزی سبب شد تا او در مفهوم ایمان عمیق شود؟ پیش از پرداختن به کتاب، بد نیست نگاهی بیندازیم به مقطعی از زندگی سورن‌کی‌یر‌کگور، که در واقع مهم‌ترین مقطع نیز هست و مسیر زندگی او را تغییر می‌دهد.

سورن‌کی‌یر‌کگور بیست و پنج ساله بود که عاشق دختری به نام «رگینا» (رژین) شد، دختری که چهارده‌سال بیشتر سن نداشت و او نیز به سورن دل‌بسته بود. این رابطه به حداعلای عشق رسید و قرار تبدیلِ آن به ازدواج نیز گذاشته شد، اما سورن‌کی‌یر‌کگور ناگهان دست از همه چیز شست و این نامزدی را پایان داد. در واقع منشاء اصلی همین عمل اوست که موجب پیدایش ایده‌ی نخستینِ «ترس و لرز» می‌شود. اینکه چطور می‌شود در اوجِ یک عشق، آن را قربانی کرد؟ چطور می‌شود آن را در همان اوجِ متناهی نگاه داشت و تبدیلش کرد به خاطره‌هایی ماندگار؟ چطور می‌شود از شکستِ آن بوسیله‌ی ازدواج جلوگیری کرد؟ این‌ها سوال‌هایی بود که در ذهن سورن‌کی‌یر‌کگور شکل گرفته بود، و منجر به پایان نامزدی شد. اما هم او و هم رگینا، سخت در غم فراق یکدیگر می‌سوختند. سورن‌کی‌یر‌کگور، برای اینکه خود را خود را خونسرد و راضی نشان دهد، به آلمان سفر کرد و از طریق یک دوست، نامه‌هایی به رگینا داد و او را دعوت به آرامش فراموشی کرد. نهایتاً مدتی بعد رگینا هم با فرد دیگری ازدواج کرد و تازه اینجا بود که سورن‌کی‌یر‌کگور به عمق علاقه‌ی خود به رگینا پی برد. اما همچنان ترجیح می‌داد که آن خاطره‌های خوب و بی‌نظیر را برای خودش جاودانه کند در همین حین، او به نوشتن خود نیز سروشکل مشخصی داد و همه‌ی هم‌و‌غم خود را به نگارش آثار و افکارش اختصاص داد. «ترس و لرز» را نیز در امتداد همین اتفاق بود که نوشت و حتی در برخی از قسمت‌های کتاب، چیزهایی می‌نویسد به قصد اینکه غیرمستقیم حرف‌ها و تفکراتش را به گوش رگینا برساند. همانطور که اشاره رفت، ایده‌ی اصلی «ترس و لرز» نیز بر همین پایه استوار است که ابراهیم، پدر ایمان، چطور توانست عزیزترین داشته‌ی خود را، که با زحمت و رنج و تحمل درد به دستش آورده بود، قربانیِ ایمانِ خویش کند؟

سورن‌کی‌یر‌کگور، در این کتاب، که ترکیبِ «تغزلی دیالکتیکی» را نیز بر پیشانی دارد و با یکی از اسامی مستعار کی‌یر‌کگور یعنی «یوهانس دو سیلنتیو» هم امضاء شده، به این بحث می‌پردازد که چرا ابراهیم، پدر ایمان است، او در توضیح این سوال اینگونه شرح می‌دهد که دلیل اینکه ابراهیم پدر ایمان است این است که به تحقق امر ناممکن (محال) از سوی پروردگار خویش ایمان داشته است. ابراهیم تا لحظه‌ی آخر که کارد را بر گلوی اسحاق قرار می‌دهد نیز همچنان بر این باور است بوده که خداوند دیگر بار اسحاق را به او عطا خواهد کرد، سورن‌کی‌یر‌کگور در این رساله‌ی جذاب و تغزلی و عاشقانه، باور خود را مبنی بر ایمانِ ابراهیم بدین گونه تشریح می‌کند که هیچکس نمی‌تواند به این امر پی ببرد که ابراهیم چه کرد و چرا چنین لقب گرفت، فقط می‌شود به ناتوانی در فهمِ این مسئله، فهم یافت. او، با قلم گیرای خود، و در قیاسی منطقی  و طبیعی به این نکته می‌رسد که هیچکدام از پدرانی که فرزند خویش را از دست می‌دهند، نمی‌توانند در ذهن نیز خود را هم‌پای ابراهیم قرار دهند، چرا که آنها به خواست و اراده‌ی خدا فرزند خویش را از دست داده‌اند، نه به خواست خویش، اما ابراهیم با دستان خود، اسحاق را به قربانگاه برد و در محر خدای خویش قرار داد، پس همین تفاوت‌هاست که ابراهیم را ابراهیم کرد. او همچنین این تلقی را که فردی بخواهد عمل ابراهیم را تکرار کند، تلقی‌ای خنده‌آور و مضحک می‌داند، چرا که مسئله‌ی اصلی، اعتقاد به امر ناممکن و ترک نامتناهی‌ست که در ابراهیم موج می‌زد، اعتقاد به اینکه او در راه ایمان خویش چنین عملی را می‌پذیرد و همان خدایی که منشاء این ایمان است، فرزند او را به او بازخواهد گرداند.

سورن‌کی‌یر‌کگور، در قامت یک فیلسوف، به زیباترین شکل ممکن به بسط بحث ایمان و ابراهیم می‌پردازد، و در این میان، عمل خویش در مورد قطع نامزدی با رگینا را نیز، در قالب همین دل‌کندن از بهترین داشته، توجیه می‌کند. «ترس و لرز» آنقدر خواندنی است و آنقدر جای بحث و تامل دارد که قرن‌هاست متفکران و اندیشمندان مختلف، به تشریح آن می‌پردازند. از جمله‌ی این افراد، یکی هم فردی به نام «ژان وال» است که مقدمه‌ای خواندنی و مفصل بر این کتاب نوشته است.

همچنین از ترجمه‌ی فوق‌العاده‌ی عبدالکریم رشیدیان نیز نمی‌توان به راحتی گذشت. او با دانشی کافی و روشی مشخص در ترجمه و انتخاب الفاظ و لغات، ترجمه‌ای دلپذیر و خواندنی از این رساله‌ی آموزنده را در اختیار مخاطب قرار داده است.

سورن‌کی‌یر‌کگور در سال 1855 و در سن چهل و دو سالگی چشم از جهان فروبست.

 

RTEmagicC_bazi_sepidedam_01.jpgآرتور شنیتسلر، پزشک، داستان نویس و نمایشنامه‌نویس اتریشی در پانزدهم می 1862 در وین به دنیا آمد. او همانند پدرش پزشک شد و پس از اخذ مدرک در سال 1884دو سال تمام در بیمارستان عمومی وین به عنوان انترن کار می‌کرد. پس از مرگ پدر، شنیتسلر در سال 1893 مطب شخصی خود را دایر کرد. ولی او دغدغه‌های ادبی و هنری هم داشت. عجیب است که او وقتی به سن 18 سالگی رسید، بیست و سه نمایشنامه نوشته بود و نگارش سیزده اثر دیگر را آغاز کرده بود.

او در نیمه‌ی سال‌های دهه‌ی نود قرن نوزده، به طور کامل حرفه‌ی پزشکی را کنار گذاشت و به نویسندگی روی آورد. شنیتسلر همانند فروید به مسئله‌ی فردیت انسان از یک سو و رابطه‌ی زن و مرد از سویی دیگر که جامعه آن را فقط در چارچوب زندگی زناشویی معتبر و مجاز می‌دانست، توجه ویژه‌ای داشت.

آرتور شنیتسلر در بیست و یکم اکتبر 1931 در زادگاه خود شهر وین در اثر سکته‌ی مغزی درگذشت.

نمایش‌نامه‌ها:  آناتول (۱۸۹۳) – رقص (۱۸۹۷) – پاراسلوس (۱۸۹۹) – طوطی سبز (۱۸۹۹) – راه تنها (جاده انزوا) (۱۹۰۳) – سرزمین وسیع (۱۹۱۱) – پرفسور برنهاردی (۱۹۱۲) – چرخ و فلک

رمان: بئاتریس (۱۹۰۱) – ترزه, وقایع زندگی زن (۱۹۲۸)

داستان کوتاه: مردن  – برتا گارلن  – ستوان گوستل  – کور و برادرش  – مدار دوس جوان  – بازگشت کازانوا – فرار در تاریکی – رویا – زن – شریک – انسان – خواهران – روم آزاد – حیوان آزاد – انتقام گربه – داوطلب – رقاصه یونانی – مرگ یک عزب – در راه آزادی – خانم الیزه – مرد عقل – بازی در سپیده‌دم

***

بازی در سپیده‌دم که به گفته‌ی بسیاری از منتقدان، از بهترین داستان‌های آرتور شنیتسلر محسوب می‌شود، داستان سروان جوانی است به نام ویلهلم که در پادگانی نظامی زندگی می‌کند و با حقوق اندک ماهیانه‌ زندگی‌اش را به سختی اداره می‌کند. او علاقه‌ی خاصی به قمار ندارد ولی تنها گاهی اوقات برای پر کردن تنهائی‌اش، بعدازظهرهای یک‌شنبه را به این کار اختصاص می‌دهد و همیشه آن‌قدر محتاطانه بازی می‌کند که نه پول زیادی می‌برد و نه پول قابل توجهی را از دست می‌دهد. روزی بوگنر، هم خدمتی سابقش که از هنگ اخراج شده به سراغش می‌آید و از او خواهش می‌کند که هزار گولدن به او قرض دهد. بوگنر که مسئول حسابرسی در شرکتی است، پولی از شرکت کش رفته و تا چن روز دیگر اگر سرجایش نگذارد قضیه لو می‌رود و بوگنر اخراج می‌شود. ویلهلم خود پولی در بساط ندارد ولی تصمیم می‌گیرد که به خاطر بوگنر قمار کند و هزار گولدن بردش را به او بدهد. قماری که باعث می‌شود زندگی ویلی (ویلهلم) به خطر بیفتد و او دقیقه به دقیقه بیشتر سقوط کند. سقوطی که به مرگ ویلی و نابودی کامل‌اش می‌انجامد. ویلی در پای میز قمار، مست مست، به طرز دیوانه‌واری قمار می‌کند، می‌برد، می‌بازد و این روند که از بعداز ظهر یکشنبه شروع شده تا 2.5 نیمه شب ادامه پیدا می‌کند. طرف مقابل او در بازی یک کنسول از آمریکای جنوبی است. مردی که با پوزخندهایش از همان اول می‌داند که ویلی بازنده است. او با خونسردی به طور مداوم به ویلی پول قرض می‌دهد و ویلی بازهم همان پول‌ها را می‌بازد و در پایان بازی، وقتی کنسول می‌خواهد با کالسکه‌اش او را به سربازخانه برساند، ویلی التماس می‌کند که چند روز بیشتر به او مهلت دهد ولی کنسول تا پس فردا شب یازده هزار گولدن خود را تمام و کمال می‌خواهد. فردای آن روز ویلی به نزد دائی‌اش می‌رود تا با التماس و خواهش این پول را از او قرض کند ولی دایی می‌گوید که تمام اموال او به دست لئوپولدینه همسرش است و لئوپولدینه هم آدم حسابگری است که امکان ندارد این گونه خواسته‌های او را اجابت کند. ویلهلم، لئوپولدینه را به یاد می‌آورد. در گذشته چند بار او را دست در دست با دایی خود دیده است. او زنی هرجایی ولی بسیار زیبا و معصوم و آسیب پذیر بوده و ویلی یک شب هم با او خوابیده و 10گولدون به او داده و برای همیشه ترکش کرده است.ویلهلم به سراغ دفتر تجاری لئوپولدینه می‌رود و از او تقاضای وام می‌کند و زن با سردی به او می‌گوید که همین امشب به او خبر می‌دهد که آری یا نه. شب لئوپولدینه به اتاق ویلهلم می‌آید و اصلاً حرفی درباره‌ی پول زده نمی‌شود. به اصرار لئوپولدینه، آن دو با هم همبستر می‌شوند و صبح، زن تنها اسکناس هزار گولدونی را به خاطر همخوابگی با ویلهلم و به تلافی گذشته جلویش پرت می‌کند و می‌رود. ویلهلم خودش را با اسلحه می‌کشد، در صورتی که دایی‌اش و تعدادی دیگر از دوستان در همان موقع برای او پول جور کرده بودند.

یکی از مفاهیمی که داستان به آن می‌پردازد مسئله‌ی «قمار» است. عنوان داستان «بازی در سپیده‌دم» است. در اینجا سه سپیده‌دم مختلف برای ما وجود دارد. در واقع سه قمار بزرگ در این  سپیده‌دمان رخ داده‌اند. یکی بازی قماری که ویلهلم با جناب کنسول می‌کند و یازده هزار گولدن می‌بازد. دومی سپیده‌دمی است در گذشته، وقتی که ویلهلم پس از همخوابگی با لئوپولدینای جوان، درخواست عشق او را رد می‌کند و در سپیده‌دم تنهایش می‌گذارد. لئوپولدینه در این قمار عشقش را وسط می‌گذارد ولی بازنده است. چون ویلهلم می‌رود و او با احساسات جریحه‌دار شده‌اش تنها می ماند. سومین سپیده‌دم و سومین قمار زمانی است که لئوپولدینه با وعده‌ی پول نزد ویلی می‌آید و با او همبستر می‌شود. در اینجا ویلی حتی پولی برای باختن ندارد، او در اینجا شرافت خود را می‌بازد. چیزی که تا پیش از آن برایش ننگ بود. لئوپولدینه که به جای یازده هزار گولدن، هزار گولدن آورده است آن را توی صورت ویلی پرتاب می‌کند و می‌میرد. دلیل خودکشی ویلی تنها به خاطر بدهکاریش به کنسول و اخراجش از ارتش نیست، او پس از اینکه می‌بیند لئوپولدینه با او رفتاری فاحشه‌وار داشته است، دیگر یک لحظه هم توان و نیرو و امیدی برای ادامه‌ی این زندگی ندارد.

«عدالت» از دیگر مفاهیمی است که نویسنده‌ی کتاب به آن می‌پردازد. کنسول، در این داستان فردی است که بیشتر از همگان در بدبختی و سقوط ویلهلم نقش دارد. اوست که در ابتدا جوری بازی می‌کند تا ویلهلم مدام ببرد، ولی در ساعات اوج قمار، استراتژی خود را عوض می‌کند، او که می‌بیند ویلی مشروب زیادی نوشیده و قدرت تفکر خود را از دست داده است مدام به او پول قرض می‌دهد تا ویلهلم بیشتر بازی کند و در عین حال بیشتر ببازد و بدهی‌اش به کنسول بالاتر رود. او یکی از مهم‌ترین عواملی است که ویلهلم را به ادامه‌ی بازی تشویق می کند. ولی چند ساعت بعد متوجه می‌شویم که کنسول به واقع قصد انتقام گیری داشته است. او در کالسکه به طور سربسته به ویلهلم می‌گوید که از تمام درجه‌داران و افسرها و نظامیان متنفر است، زیرا او در گذشته آدم پولداری نبوده است، به زندان رفته و نظامیان با او بسیار بد کرده‌اند. و اکنون ویلی آدمی است که باید تقاص اشتباهات همرتبه‌های خود را پس بدهد. شاید قمار کردن کنسول با افراد نظامی نابلد نیز نقشه‌ای از پیش تعیین شده است. سال‌ها نظامیان با او دوستان و نزدیکانش کارهای کثیفی کرده‌اند و او حالا خوشحال است که می‌تواند انتقام بگیرد زیرا این کار به نظرش کاملاً عادلانه می‌آید

ویلهلم نیز در گذشته با لئوپولد بد کرده است. هنگامی که او دختری تنها و بی‌کس بوده همانند فاحشه‌ای با او می‌خوابد و ده گولدن جلویش می‌اندازد وامروز خود مجبور است که در مقابل لئوپولدینه یک فاحشه‌ی مرد باشد. ویلهلم پس از رفتن لئوپولدینه با اینکه به شدت ناراحت است به فکر می‌رود و می‌بیند که لئوپولدینه کارِ درست را کرده است. عدالت اجرا شده است و ویلهلم دیگر نمی‌تواند در مقابل مال و اموال لئوپولدینه رویا بافی کند.

این نوع تفکر در مورد «عدالت» از نظرگاه اخلاق گرایانه‌ی نویسنده‌ی کتاب بیرون می‌آید: آدمی هرچه می‌کند درنهایت پاداش عمل خود را می‌بیند. سردی و سختی عدالت پابرجاست و با آرزوها و رویاهای کودکانه‌ی آدم‌هایی که فکر می‌کنند می‌توانند از چنگال آن بگریزند بسیار متفاوت است.

داستان بازی سپیده‌دم داستان پیچیده‌ای است و از منظرهای مختلفی می‌توانیم آن را بررسی کنیم. عنصر «شانس» یا «تصادف» در زندگی آدم‌ها و این که خوش‌شانسی و بدشانسی تنها صفاتی نیستند که به انسان‌ها نسبت داده شوند بلکه بسیار پیچیده‌ترند. ویلهلم اگر خودکشی نمی‌کرد شاید خوش‌شانس‌ترین شخصیت این داستان محسوب می‌شد. بسیاری از همقطاران و دوستان و همچنین دایی مال‌دوست او برایش پول جور کرده بودند. نکته‌های دیگری هم هست. نکته‌هایی بسیار ریز که سرنوشت انسان‌ها را در حد مرگ یا زندگی تغییر می‌دهد. در میانه‌های بازی ویلهلم با جیب پر پول بلند می‌شود که به خانه‌اش برود ولی حواسش با خوش و بش به دختری زیبا پرت شده و از آخرین قطار جا می‌ماند و دیگر مجبور می‌شود که تا صبح آنجا بماند و بازی کند. داستان را به خاطر روانپزشک بودن نویسنده و علاقه‌ی او به مباحث فروید، از منظر روانشناسی هم می‌شود بررسی کرد ولی این مبحث را به داستان رویا که تحلیل‌های دقیق روانشناسی می‌طلبد منتقل می‌کنیم.

***

«رویا» داستان چندین روز از زندگی پزشکی جوان به نام فریدولین و همسرش آلبرتینه را روایت می‌کند. حوادث و رویدادهایی که در خواب و بیداری بر این دو شخصیت می‌گذرد، باعث می‌شود تا آن‌دو دید جدید ونه فقط خوش‌بینانه‌ای به خود و زندگی زناشوئی‌شان پیدا کنند.

داستان از شبی شروع می‌شود که دکتر و همسرش از میهمانی بالماسکه برگشته‌اند. در میهمانی زن و شوهر زیاد به هم توجه نکرده‌اند و بیشتر، چشمشان دنبال زنان یا مردان دیگری بوده است. شب در هنگام خواب، آلبرتینه و فریدولین به صرافت می‌افتند که در مورد روابط پیش از ازدواجشان اعتراف کنند. این دو، تابستان سال گذشته برای تفریح و شنا و آفتاب به دانمارک رفته‌اند و ویلایی در نزدیکی ساحل کرایه کرده‌اند. آلبرتینه اعتراف می‌کند که در آنجا شیفته‌ی مردی دانمارکی شده، به طوری که حاضر بوده شوهر و بچه‌اش را بگذارد و با او برود. فریدولین هم با دختر نوجوان و برهنه‌ای به غایت زیبا در ساحل برخورد می‌کند. دختر با نگاه اغوا گرانه‌اش، فریدیلین را وسوسه می‌کرده است ولی فریدیلین به خاطر وفادار ماندن به آلبرتینه دیگر به سراغ دختر نمی‌رود. پس از این اعتراف ها، زن و شوهر کاملاً نسبت به هم بی‌اعتماد شده‌اند و فکر خیانت از ذهنشان پاک نمی‌شود. پس از بازگویی خاطرات دکتر برمی‌خیزد تا به بالین یکی از بیمارهایش برود و آلبرتینه به خواب فرو می‌رود. پیرمردی که تحت نظر دکتر بود می‌میرد و دختر او با وضع و حال آشفته‌ای به پای دکتر می‌افتد و به او ابراز عشق می‌کند. دکتر فریدولین از خانه‌ی آن‌ها بیرون می‌آید و با زنی خیابانی برخورد می‌کند و با او به خانه‌اش می‌رود.زن خیابانی ، دختری 15 ساله و بسیار معصوم است. فریدولین به او دست هم نمی‌زند و نسبت به او احساس ترحم پیدا می‌کند و امیدوار است که بتواند برایش غذا و شراب بیاورد، سپس به کافه‌ای نه چندان خوشنام می‌رود و دوست دوران جوانی اش را در آنجا پیدا می‌کند. او در کافه‌ها پیانو می‌زند و به محافل خصوصی اشراف هم می‌رود. امشب او قرار است که در ساعت 3 صبح در مجلس بالماسکه‌ای بنوازد. مجلسی سری و پر رمز و راز. فریدیلین، نوازنده را مجبور می‌کند که او را هم با خود به آن مهمانی عجیب و غریب ببرد. نوازنده قبول می‌کند. فریدیلین به سرعت به سراغ مغازه‌ای می‌رود و لباس بالماسکه‌ای که یک ماسک و یک کلاه و ردای راهبان است برمی‌دارد، اسم رمز را از نوازنده می‌پرسد و با کالسکه‌ی کرایه‌ای، کالسکه‌ی نوازنده را دنبال می‌کنند تا می‌رسند. فریدیلین با زنان و مردان رداپوشی مواجه می‌شود که با نوای پیانو در هم چرخ می‌خورند. زنی نقاب پوش چندین با ر به فریدیلین هشدار می‌دهد ولی او مجذوب فضا شده است. زن‌ها برهنه می‌شوند و با مردان می‌رقصند. تنها فریدیلین تنهاست. برگزارکنندگان مراسم متوجه شده‌اند که او غریبه است  و می‌خواهند محاکمه‌اش کنند. دختر برهنه‌ای که به او هشدار داده بود فریاد می‌زند که من به جای او محاکمه می‌شوم. فریدیلین را به زور سوار کالسکه می‌کنند و از آن منطقه دورش می‌کنند و هشدار می‌دهند که دیگر به این سمت نیا. شب فریدولین به نزد آلبرتینه در رختخواب می‌رود ولی با دیدن چهره‌ی آشفته‌اش متوجه می‌شود که او در حال خواب دیدن است. بیدارش می کند و آلبرتینه خواب طولانی خود را تعریف می‌کند. خوابی که در آن آلبرتینه بی اعتنا به فریدولین در فضایی ماورایی با بسیاری از مردان همخوابگی می‌کند وبه فریدلین که در خوابش در آستانه‌ی اعدام است بی اعتنایی می‌کند. خواب آن چنان تاثیر مخوفی بر فریدولین می‌گذارد که از آلبرتینه متنفر می‌شود و از خانه بیرون می‌رود. فریدولین آرزو دارد زن زیبایی که به خاطر او زندگی‌اش را به خطر انداخت پیدا کند. در روزنامه می خواند که زنی زیبا و ثروتمند در هتل خودکشی کرده است. جسد زن را می‌بیند و دقیق متوجه نمی‌شود که این همان زن است یا نه. دوست پیانیست او را هم دو سیاهپوش با قطار به منطقه‌ی نامعلومی برده‌اند. هنوز میل خیانت در وجود او هست. به خانه‌ مردی که دیروز مرد مراجعه می کند، بعد به منزل آن فاحشه معصوم و زیبا ولی در نهایت از همه آنها خارج می‌شود و هیچ همخوابگی انجام نمی‌دهد شب با آلبرتینه در رختخواب صحبت می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که هردو آزمون‌هایی را از سر گذرانده‌اند. و بهتر است آن ها را فراموش کنند و به زندگیشان بپردازند

در سال 1999 استنلی کوبریک، کارگردان صاحب نام سینمای جهان، فیلم «چشمان باز بسته» را بر اساس داستان رویا ساخت. بسیاری از منتقدین و صاحب‌نظران معتقد بودند که داستان رویا و فیلم چشمان باز بسته، هردو نقدی بر جامعه‌ی فاسد دورانشان است. در داستان رویا، وقایع در شهر وین اتفاق می‌افتد و در فیلمِ استنلی کوبریک، وقایع در نیویورک آمریکا. این منتقدان معتقدند که مهم ترین مسئله در بررسی این فیلم و داستان، رواج بی‌بند و باری و شهوت رانی در جوامعی است که توسعه یافته اند. جوامعی که به ظاهر همه‌ی افراد آداب‌دان، پابند به اخلاقیات و خانواده هستند ولی خانواده به طور پنهانی گسسته و ویران شده است و علت آن دروغگو بودن افراد است. آنهایی که ماسکی بر چهره می‌زنند و خودِ واقعیشان را نشان نمی‌دهند.

ما این جنبه‌ی اجتماعی را به کنار می‌گذاریم و سعی می‌کنیم که از منظر روانشناسی فروید به تحلیل این داستان بپردازیم. فروید که هم عصر و هم‌دوره‌ی شنیتسلر –نویسنده کتاب- بود، از منظر علمی و پزشکی به روان انسان‌ها و ناخودآگاهشان نگاه می‌کرد و آرتور شنیتسلر با بیان ادبی و داستانی به این مسئله می‌پرداخت. فروید در بررسی‌هایش به سه مفهوم کلیدی رسید: «نهاد» – «خود» و «فراخود»

به طور خلاصه، نهاد، منشا و مخزن همه‌ی غرایز به خصوص میل جنسی است و زیربنای شخصیت هر فرد را تشخیص می‌دهد

خود بخش سازنده شخصیت است که با توجه به واقعیت دنیای خارج عمل می کند و آن دسته از تمایلات نهاد را ، که با واقعیت خارج تضاد دارند ، تعدیل ، ضبط و کنترل می کند . خود بر خلاف نهاد که تابع اصل لذت است است ، از اصل واقعیت پیروی می کند

فراخود، با وجدان اخلاقی و آرمان‌ها سر و کار دارد. فراخود انسان را به سوی کششهایی سوق می دهد که به منظور نیل به کمال است .

این سه مفهوم در داستان رویا در شخصیت‌های آلبرتینه و فریدولین ظاهر می‌شود. در رویایی که آلبرتینه می بیند و در رختخواب برای فریدولین تعریف می‌کند، آلبرتینه و فریدولین بسیار خوشحال و عاشق به سفری می‌روند شبیه به باغ بهشت، آنجا در ابتدا به ارضای غرایز جنسی‌شان می‌پردازند که این «نهاد» است. سپس فریدولین که می‌بیند لباس‌هاشان گمشده، برای انجام امری منطقی به زمین برمی‌گردد تا در بازار لباس و مایحتاج آلبرتینه را بخرد و این مرحله که از «نهاد» یک قدم بالاتر رفته است، «خود»، است. در قسمت‌های آخر این رویا وقتی که فریدولین به خاطر وفاداری به آلبرتینه، پیشنهاد ازدواج ملکه را رد می‌کند و شکنجه می‌شود و او را به صلیب می‌کشند، وارد مرحله «فراخود» می‌شود که با اخلاق و ایده‌آل‌ها و آرمان‌های بزرگ بشری سر و کار دارد

آلبرتینه هم تمام این مراحل را از سر می‌گذراند، آنجا که از غرایز پنهان جنسی و تمایلاتش به مردان دیگر برای شوهرش می‌گوید و با فریدولین می خوابد وارد مرحله «نهاد» می‌شود. زمانی که به کودکش غذا می‌دهد و خانه‌داری می‌کند و مثل یک همسر مهربان با فریدولین برخورد می‌کند وارد مرحله «خود» می‌شود و جایی که همانند یک زن زیبا در بالماسکه حضور پیدا می‌کند و برای نجات فریدولین جانش را قربانی می‌کند نیز در مرحله «فراخود» است.

داستان «رویا» با حالتی گنگ به پایان می‌رسد. زن و شوهر اعتراف کرده‌اند و به ظاهر از سوی هم بخشوده شده‌اند. ولی آلبرتینه جمله‌ای را به زبان می‌آورد: «از این به بعد هیچ‌وقت چیزی نپرسیم.» این جمله نشان دهنده‌ی این است که به طور قطع مسائل پشت پرده‌ای هنوز مطرح است یا شاید در آینده پیش بیاید که این زوج جوان در آن لحظه از آن خبر ندارند.

31-01در تیررس حادثه: زندگی سیاسی قوام‌السلطنه
نوشته حمید شوکت
نشر اختران

«در تیررس حادثه» نوشته‌ی حمید شوکت، مورخ و استاد دانشگاه است که به بررسی و تحلیل زندگی سیاسی قوام‌السلطنه (احمد قوام) می‌پردازد. شخصیتی متفاوت و خاص، که نقش‌های مهم و تاثیرگذاری را در تاریخ معاصر سیاسی ایران عهده‌دار بوده است. تاریخ دقیقی از تولد احمد قوام در دست نیست. به گفته‌ی شوکت، سه روایت مختلف در مورد این رویداد در دست است. یک روایت سال تولد او را 1252 می‌داند، یک روایت 56 و یک روایت هم 62، البته خود حمید شوکت بر 56 تاکید دارد و برحسب تحقیقاتی که انجام داده و مستنداتی که به دست آورده، این سال را سال تولد قوام می‌داند. پیش از هر چیز باید به این نکته اشاره کرد که کتاب «در تیررس حادثه» از منظر تحلیلی و تاریخی، به واقع یک سند معتبر است و در مسئله‌ی رعایت انصاف و نگاه بی‌طرفانه، به حد مناسبی موفق عمل کرده است. بدون شک این کتاب در میان آثار مشابهی از این دست که در قالب زندگی‌نامه‌نویسی یا اتوبیوگرافی قرار دارند، یکی از دقیق‌ترین و منصفانه‌ترین و مستند‌ترین نمونه‌هاست. در هیچ کجایی از اثر، نویسنده پا را از دایره‌ی تاریخ‌نگاری و حد و حدود انصاف فراتر ننهاده و جانب عدل و انصاف را از کف نمی‌نهد. همه‌ی تلاش او این است که تصویری واضح و درست از برهه‌های مختلف و حساسی از تاریخ معاصر این کشور ارائه نماید، که در امر نیز به موفقیت دست یافته است. کتاب از هشت فصل متفاوت تشکیل شده و در هر فصل به یکی از زمینه‌های نقش آفرینی تاریخی قوام‌السلطنه می‌پردازد.

اما احمد قوام که بود و چه کرد و چرا در هر گوشه‌ای از برگهای دفتر تاریخ این کشور، نامی از او درج شده؟ احمد قوام، پسر ابراهیم‌خان قوام بود و به مدد استعداد و هوشی که داشت، در سن و سالی پایین پا به عرصه‌ی سیاست گذاشت و بعد از آن تا واپسین روزهای حیاتش در این عرصه نقش‌آفرینی کرد. او در سن هفده سالگی به سِمَت دبیرحضوری ناصرالدین شاه قاجار منصوب شد که این خود برای شروع راه ترقی، گامی بلند محسوب می‌شد. اما این انتصاب به واسطه‌ی خط خوش او رخ داد. خط خوش و زیبایی که مورد توجه شاه قاجار قرار گرفت و بعدها بنیان زندگی سیاسی قوام را نیز پی‌ریزی کرد. چرا که فرمان مشروطه به قلم او نگارش شده و به امضای مظفرالدین شاه قاجار رسید. این، برای فردی که گام در عرصه‌ی سیاست گذاشته بود و سودای آزادی‌خواهی و اصلاح در سر داشت، اتفاق کمی نبود. قوام مشخصاً آزادی‌طلب بود و در فکر اصلاح امور مملکت. این خصیصه را می‌توان در همکاری‌های پنهانی او با مشروطه‌طلبان مشاهده کرد که شجاعتی وصف‌ناپذیر را می‌طلبید و امدادهای موثری برای پیشبرد مشروطه، به حساب می‌آمد. قوام همچنین خصایص اخلاقی و رفتاری خاصی نیز داشت. به طور مثال مغرور بود و به گواه قلم مورخین، در دفترش صندلی نمی‌گذاشت تا همه در مقابل او بایستند. یا به شدت شیفته‌ی لباس بود و هیچ لباسی را دو روز پشت‌سر هم نمی‌پوشید. اما شاخصه‌ی اصلی‌ای که در او پررنگ بود و نقش‌آفرینی‌های متعدد او در عالم سیاست را توجیه می‌کرد، توانایی عجیب او در مواجهه با بحران و مسائل و مشکلات عدیده بود، در واقع او را می‌توان مرد روزهای سخت سیاست نامید. روزهایی که هر کسی را یارای تقابل با آن نبوده است. اما قوام بی‌هیچ ترس و هراسی، به دلِ آن بحران‌ها می‌رفته و جز در یک مورد، از همه‌ی آنها پیروز بیرون می‌آمده است هرچند آن یک مورد هم بعدها با گذر زمان و مرور تاریخ، حکمی جز پیروزی برای او به ارمغان نیاورد.

حمید شوکت در این کتاب، تقریباً هر فصل را به یکی از مقاطع حساس کارنامه‌ی قوام اختصاص داده و توانسته آن‌ها را همچون حلقه‌های یک زنجیر به یکدیگر متصل کند. در این یادداشت به مرور گذرای این وقایع بسنده می‌کنیم. همانطور که اشاره رفت، مهمترین واقعه در زندگی سیاسی قوام، نگارش فرمان مشروطه بود که هم پای او را به عرصه‌ی سیاست و تاریخ این کشور باز کرد و هم نامی نیک در زمره‌ی آزاد‌اندیشان از او برجای گذاشت. اما نخستین جایی که قوام با عمل‌گرایی خویش برگی مثبت را در روند کارنامه‌ی حیاتی خود برجای گذاشت، ماجرای پارک اتابک بود که طی آن نیروهای مجاهد روس که برای یاری مشروطه‌طلبان به داخل خاک ایران آمده بودند، پس از پیروزی مشروطه همچنان در ایران مانده بودند و حکومت شوروی هم از آماده‌سازی شرایط بازگشت آنها سر باز می‌زد. این نیروهای مسلح در پارک اتابک تجمع کردند که در نهایت با ورود نیروهای دولتی به مدیریت قوام، و درگیری‌های جدی در این پارک، این غائله ختم و نیروهای مجاهد روس خلع سلاح شدند. ماجرای بعدی، شورش در خراسان، به رهبری فردی به نام «خداوردی» بود که رویای استقلال خراسان را در سر بلشویک‌ها انداخته بود نهایتاً با دخالت قوام به عنوان والی خراسان این ماجرا نیز برچیده شد و شورش سرکوب گردید و تمامیت ارضی ایران حفظ شد. با کدتای سید ضیاء‌الدین طباطبایی در اسفند 1299 قوام در خراسان بازداشت شده و به تهران منتقل شد اما دولت سیدضیاء تنها صد روز بر سر کار بود و پس از سقوطش مجدداً قوام بر سر کار آمد. اما واقعه‌ای که همیشه به عنوان شاخص‌ترین مورد در شناسنامه‌ی کاری قوام در تاریخ مطرح می‌شود، واقعه‌ی درگیری با شوروی بر سر مسئله‌ی نفت و همچنین آذربایجان استو حمید شوکت در فصل ششم و هفتم از این کتاب به زیبایی هرچه تمام‌تر این تقابل را به تصویر می‌کشد و تصویر یک سیاستمدار خبره و نابغه را که سودای منافع ملی را در سر دارد، ترسیم می‌کند. قوام، نخست‌وزیری بود که بارها رفت و آمد. هربار به حکم یک پادشاه کنار گذاشته می‌شد و به حکم پادشاهی دیگر بازمی‌گشت. از ناصرالدین شاه گرفته تا محمدرضا پهلوی، همیشه در مقاطع سخت و بحرانی دست به دامن او می‌شدند تا بحران را حل کند. اما پایان عمر سیاسی او، واقعه‌ی 30 تیر 1331 بود که شوکت فصل آخر کتاب خود را به آن اختصاص داده و انصافاً در قامت یک مورخ، این حادثه را تحلیل و بررسی می‌کند. حادثه‌ای که طی آن قوام برای همیشه از عالم سیاست کنار رفت. در 30 تیر، دولت قوام که تنها دو روز از عمرش می‌گذشت و هنوز کابینه‌ای برای آن تشکیل نشده بود، سقوط کرد و مصدق مجدداً بر سر کار آمد. شرح جزئیات این واقعه، و قضاوت‌هایی که در تاریخ در مورد آن شده، و نهایتاً حکمی که تاریخ برای عوامل آن روز و آن حادثه صادر کرده، در این فصل به قلم قدرتمند شوکت روایت شده است.

احمد قوام، سه سال پس از حادثه‌ی 30 تیر 31، و باز هم در همان تیرماه، چشم از جهان فرو می‌بندد. اما با مرگ او کارنامه‌اش بسته نمی‌شود و تاریخ به بررسی اعمال و نیات او می‌پردازد و حکم نهایی را در مورد هر شخصی، تاریخ است که صادر می‌کند. تاریخی که حالا «در تیررس حادثه» هم بخشی از آن است و حقا که چه گواه صادق و منصف و عادلی‌ست بر کارنامه‌ی یکی از بزرگترین نخست‌وزیران تاریخ معاصر این کشور.

untitledآسیا در برابر غرب
نوشته‌ی داریوش شایگان
نشر امیرکبیر

داریوش شایگان، به سال 1314 متولد شد. او فیلسوفی‌ست که تعلقاتی نسبت به سنت آسیایی و شرقی خویش دارد و با وجود اینکه سالها در غرب و در مهد مدرنیته می‌زیست، اما اصالت شرقی خود را هیچگاه فراموش یا کتمان نکرد. هرچند شایگان غرب را و فلسفه‌ی غرب را و مدرنیته را به هیچ وجه منکر نمی‌شود و در واقع از همذات‌پنداری آسیا و غرب، با روشهای منطقی و عقلانی استقبال می‌کند. سید حسن نصر، به طور مثال، بزرگترین فیلسوف اهل سنت معاصر است که تماماً به نفی غرب و راه و روش آن می‌پردازد و سنت را تنها راه نجات بشر می‌داند دراین میان اما شایگان که اتفاقا در طبقه‌ای مرفه نیز زیست کرده است و اکنون نیز سال‌هاست که در خارج از کشور نیز تجربه‌ی زندگی دارد، به نفی یکسره‌ی غرب نپرداخته و تلاش دارد تا بحثی نو دراندازد.

«آسیا در برابر غرب» را شایگان سال 1356 منتشر کرده است و شاید هنوز هم بتوان این کتاب را مهمترین اثر او به حساب آورد. از دیگر آثار داریوش شایگان می‌توان به «بت‌های ذهنی و خاطره‌ی ازلی» اشاره کرد. همچنین کتاب «زیر آسمان‌های جهان» نیز حاصل گفتگوی اوست با رامین جهانبگلو. ضمن اینکه داریوش شایگان یک اثر دوجلدی هم در مورد عرفان و تصوف در هند منتشر کرده است که یکی از منابع مهم در این زمینه به شمار می‌رود. اخیرا نیز کتاب جدیدی از او در فرانسه منتشر شده که «آگاهی دورگه» نام دارد. او همچنین برنده‌ی جایزه‌ی «فرانکوفونی» (فرانسه نویسی) نیز شد چرا که سال‌های متمادی است که دارد به زبان فرانسوی آثارش را منتشر می‌کند. همچنین از کتبی که حول آثار او منتشر شده است می‌توان به «آمیزش افق‌ها» اشاره کرد که محمدمنصور هاشمی آن را گردآوری و تالیف کرد و در این کتاب به مرور مختصر و مفیدی از کلیه‌ی آثار شایگان پرداخت و این کتاب مورد تایید خود شایگان نیز قرار گرفت. داریوش شایگان در یکی از مصاحبه‌های اخیرش گفته بود:»خدا بیش از آن چیزی که لایق یک انسان است، به من اعطا کرد» (نقل به مضمون) و شاید بتوان این جمله را در کارنامه‌ی کاری و غیر کاری او نیز به وضوح جست.

«آسیا در برابر غرب». شایگان در این اثر به هیچ وجه تمایل خود به سنت شرقی و داشته‌های این سنت را پنهان و کتمان نمی‌کند. علاوه بر این به مرور و بازبینی این داشته‌ها نیز می‌پردازد اما هدفش از این مرور این است که به این نکته برسد که آیا می‌شود ضمن حفظ این داشته‌ها به وام‌گیری دستاوردهای غرب هم پرداخت یا نه! از این رو او در این کتاب مباحث مختلفی را مطرح می‌کند که هر کدام از این مباحث هم در نوع خود جذاب و آموزنده‌اند و هم نهایتاً در یک ایده‌ی کلی می‌نشینند و بحث را به سرانجام می‌رسانند.

این کتاب به دو بخش تقسیم شده:

–         نهیلیسم و تاثیر آن بر تقدیر تاریخی تمدن‌های آسیایی

–         موفقیت تمدن‌های آُسیایی در برابر سیر تطور فکر غربی

او ابتدا در بخش اول به تشریح پدیده‌ی نهیلیسم می‌پردازد و پس از آن نمونه‌های این پدیده را که نهیلیسم آلمان و روس است واکاوی می‌کند. اندیشه‌های متفکرانی چون نیچه و داستایوسکی را در این ظرف می‌ریزد و به نتایجی دست می‌یابد. سپس با مطرح کردن مبحث تقدیر تاریخی و تشریح آن در مورد نمونه‌ی مورد بحث یعنی آسیا، مباحث مهمی همچون توهم مضاعف را مطرح می‌کند و بعد از آن به امر پرحرف و حدیث غربزدگی می‌رسد. نظر شایگان در مورد امر غربزدگی قابل تامل است. او غربزدگی را ناشی از عدم شناخت صحیح غرب می‌داند و واژه‌ی بیگانگی را در کنار آن قرار می‌دهد و از جهل افرادی که پیرو این نظریه هستند سخن می‌گوید. بحث بعدی او در مورد دوره‌ی فترت است و اینکه چرا آسیا به این فترتِ عمیق دچار شده و نمی‌تواند باری دیگر به نوزایی و خلق بپردازد. اما در خلال این فصل شایگان مباحث دیگری نظیر «تفکر بی‌محمل»، «هنر بی‌جایگاه»، «رفتار‌های ناهنجار» و «رند وارونه» را مطرح می‌کند تا هم به بسط نظریات تحلیلی خویش پرداخته باشد و هم مبحث مدنظر خود را پیش ببرد. در بخش دوم، ابتدا ارتباط تمدنهای آسیایی با یکدیگر را مورد شرح قرار می‌دهد و سپس به تفسیر چهار کانون بزرگ فرهنگ آسیایی می‌پردازد.

در نهایت، «آسیا در برابر غرب» اثری‌ست که با وجود گذشت بیش از سه دهه از زمان نگارش آن، هنوز هم قابل تامل و قابل بررسی است و هنوز هم خیلی از معضلاتی که در آن مطرح شده بی‌جواب و بی‌راهکار مانده‌اند.

آfararلیس مونرو در شهر کوچک وینگهم در انتاریو به دنیا آمد، در خانواده‌ای که پیشه‌شان پرورش روباه و پرندگان بود. پدرش رابرت اریک لِیدلا و مادرش معلم مدرسه‌ای به نام آن کلارک لِیدلا. نوشتن را در نوجوانی آغاز کرد و نخستین داستانش را در 1950، که دانشجوی دانشگاه وسترن انتاریو بود، منتشر کرد. او در رشته‌ی ادبیات انگلیسی تحصیل می‌کرد. در 1951، دانشگاه را رها کرد تا با جیمز مونرو ازدواج کند و با او به ونکوور در ایالت بریتیش کلمبیا رفت. در سال 1963، برای اقامت به جزیره‌ی ویکتوریا رفت و با همسرش انتشارات کتاب مونرو را تاسیس کرد. نخستین مجموعه داستانش، رقص سایه‌های شاد (1968) با استقبال بسیار خوبی روبه‌رو شد و جایزه‌ی فرماندار کل کانادا را، که مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی در کشور است، به دست آورد. در ادامه زنان و دختران را منتشر کرد که مجموعه‌ای از داستان‌های به هم پیوسته در قالب رمان است.

در 1972 از جیمز مونرو جدا شد و به انتاریو برگشت و نویسنده‌ی مقیم در دانشگاه وسترن انتاریو شد. در 1978، مجموعه داستان خیال می‌کنی کی‌هستی؟ از مونرو منتشر شد که دومین جایزه‌ی فرماندار کل کانادا را برای او به ارمغان آورد. این کتاب به فهرست نهایی جایزه‌ی بوکر نیز راه یافت. در 1980، نویسنده‌ی مقیم در دانشگاه‌های بریتیش کلمبیا و کویینزلند بود. داستان های آلیس مونرو غالباً در مجله‌های نیویورکر، آتلانتیک مانلی، گرند استریت، مادموازل و پاریس ریویو چاپ می‌شود.

مونرو در سال‌های 1980 و 1990 تقریباً هر چهار سال یک بار مجموعه داستانی منتشر کرده و جوایز داخلی و خارجی را به دست آورده است. مجموعه داستان فرار در سال 2004، برنده‌ی جایزه‌ی گیلر شد. در فوریه‌ی 2005 انجمن ملی هنر ایالات متحده نشان افتخار ادبیات خود را به آلیس مونرو اهدا کرد. این نشان هر سال برای مجموعه ی آثار ادبی در حد کمال به نویسنده‌ای تعلق می‌گیرد.

کتاب‌شناسی آلیس مونرو:

رقص سایه‌های شاد 1968 – زندگی دختران و زنان 1971 – چیزی که می‌خواستم به تو بگویم 1974 – فکرمی‌کنی کی هستی؟ 1978 – قمرهای ژوپیتر 1983 – سفر عشق 1986 – دوست نوجوانی‌ام 1990 – رازهای برملا 1994 – داستان‌های منتخب 1996 – عشق یک زن خوب 1998 – نفرت، دوستی، خواستگاری، عشق، ازدواج 2001 – فرار 2004 – چشم‌انداز کسل‌راک 2007 – خوشبختی‌ زیادی 2009.

***

کتاب‌ »فرار» شامل هشت داستان کوتاه و بلند است: فرار، اتفاق، به‌زودی، سکوت، عشق و شور، خطاها، فریب‌ها، نیروها.

در داستان اول، که از بهترین داستان‌های این مجموعه است، کلارک و کارلا، زن و شوهر تقریباً جوانی هستند که اصطبلی دارند و از اسب‌های مردمان آن منطقه نگهداری می‌کنند. علاوه بر این، کلارک استاد اسب دوانی نیز هست و به توریست‌هایی که به آن منطقه می‌آیند آموزش می‌دهد. خانم سیلویا جیمیسن، زنی است که در همسایگی آنها زندگی می‌کند و شوهرش که شاعر معروفی بوده چند روزی است که مرده است. کارلا به خاطر وضع مالی نه‌چندان مناسب زندگی‌شان گاهگاهی به خانه‌ی آنها می‌رود و در قبال انجام کارهای خانه پولی می‌گیرد. روابط عاطفی و زناشویی کارلا و کلارک که مدتی است چندان مورد علاقه‌ی کارلا نیست او را وادار به انجام کارهای احمقانه‌ای می‌کند. کارلا دختری آتشین مزاج و احساساتی است که به خاطر کلارک، همه‌ی خانواده‌اش را رها کرده است و با او به این منطقه آمده است. کارلا شب‌ها در رختخواب شروع به گفتن دروغ‌هایی به کلارک می‌کند، این‌که شوهر خانم جیمیسن قصد داشته با وی رابطه برقرار کند. او هر شب تصویرهای جدیدی از پیرمرد ارائه می‌دهد و این مسئله به شدت کلارک را سرگرم کرده است. او مدام از کارلا می‌خواهد تا توضیحات بیشتری بدهد و کارلا دروغ‌های جدیدتری می‌بافد و از این مسئله هم راضی است چون می‌بیند که مسئله‌ای از خود ساخته است که برای کلارک جذاب است. سرانجام پیرمرد می‌میرد و خواسته‌های عجیب کلارک از کارلا شروع می‌شود. او کارلا را در فشار قرار می‌دهد که برود و مسئله را با خانم جیمیسن همسر پیرمرد مطرح کند و از او اخاذی کند. فشار کلارک بر کارلا آن‌قدر پیشروی می‌کند که باعث می‌شود روزی که کارلا از دست او به تنگ آمده به خانه‌ی خانم جیمیسن برود و او را متقاعد کند که به او پول قرض بدهد تا برای همیشه از دست کلارک فرار کند و برود. خانم جیمیسن این کار را می‌کند و حتی لباس‌های خود را به کارلا قرض می‌دهد. کارلا در میانه‌های راه رفتن به تورنتو دچار وحشت می‌شود. پیاده می‌شود و به خانه‌اش برمی‌گردد و بازگشت او همزمان است با پیدا شده بز مورد علاقه‌شان، فلورا، که فرار کرده بود.

خانم جیمیسن در آخر داستان به حقیقت بزرگی دست پیدا می‌کند. شاید آرامش و خوشبختی یک زن –کارلا- در کنار مردی میسر است که گاهی بداخلاقی می‌کند، بدعنق است، سرد و بی‌تفاوت است ولی تنها مردی است که می‌تواند از درون کارلا را خوشحال و آرام نگه دارد. آزادی و استقلال همیشه چیزهای خوبی نیستند. زندگی پر از نسبیات است و قضاوت هیچگاه ممکن نیست. کارلا در کنار کلارک است که می‌تواند آن دختر خندانی باشد که شبیه پرنده‌های فرز و چابک آواز می‌خواند و سرخوشانه به این سو و آن‌سو می‌رود.

داستان دوم این مجموعه با نام «اتفاق» در مورد سفر چند روزه‌ی ژولیت، دختر بیست و چند ساله، به یکی از شهرهای کوچک و جنگلی حاشیه‌ی ونکوور است. سفر برای دیدن اریک است. مردی که مدت‌ها پیش رابطه‌ی عاطفی کوتاه مدتی با ژولیت داشته و اکنون نامه‌ی صمیمانه‌ای برای او نوشته است. نامه‌ای که ژولیت را به این فکر می‌اندازد که شاید مرد علاقه‌ای قلبی به او دارد و بدش نمی‌آید تا روزگارش را با او بگذراند. حوادثی که برای ژولیت در این سفر زمستانی پیش می‌آید اگرچه تاثیر عمیقی بر او نمی‌گذارد ولی باعث می‌شود تا تجربیاتش از زندگی گسترده‌تر شود. از دید ژولیت، خودکشی مرد نا امیدی که پس از صحبت با او، و رد شدن تقاضای دوستی‌اش از ژولیت، خودش را زیر قطار می‌اندازد، اتفاق شگرف و عجیبی نیست. بلکه بخشی از زندگی است. بخشی از اتفاقات بی‌شمار و عجیبی که رخ می‌دهند. روش بیان نویسنده و شیوه‌ی ترسیم حوادث در این کتاب نیز به همین صورت است: او اتفاق‌ها را خیلی خاص و عجیب نمی‌بیند و به توصیف مرگ مرد به اندازه‌ی پارس سگ‌ها و نوشیدن قهوه توسط مسافرین قطار و کوه‌های برفی شمال کانادا می‌پردازد.

جهان‌بینی نویسنده در این داستان و شاید در کل مجموعه با نشان دادن تصویر کوچکی برای ما برجسته می‌شود. در هنگام توقف قطار به علت حادثه‌ی مرگ مرد، ژولیت به دستشویی می‌رود. او که در حال گذراندن دوران عادت ماهیانه‌اش است، به اشتباه سیفون را می‌کشد. (کسانی که در زمان توقف قطار به دستشویی می‌روند نباید سیفون را بکشند، چون دستشویی در آنجا تخلیه می‌شود). خونی که بر زمین ریخته می‌شود مسافرینی که در بیرون قطار ایستاده‌اند را به اشتباه می‌اندازد. آنها تصور می‌کنند که این خون مربوط به مردِ مرده است و ساعته‌ها درباره‌ی دلخراش بودن خونِ پاشیده بر زمین صحبت می‌کنند. اتفاق روی‌داده آن‌قدر برای ژولیت مضحک است که حتی نمی‌تواند برای آن‌ها توضیح دهد.

زندگی ادامه دارد و به پیش می‌رود. همانند آن قطار. برخی می‌میرند. برخی با هم رفیق می‌شوند. برخی قهوه می‌خورند و برخی غرق در خیالات خود به ستارگان چشم می‌دوزند یا خیلی چیزهای دیگر.

داستان «به‌زودی» در ادامه‌ی داستان «اتفاق» است. داستان ژولیت که حالا چند سالی بزرگ‌تر شده است. با اریک که در داستان قبل به دیدنش رفته بود، بدون این‌که با او ازدواج کند، زندگی می‌کند و از او صاحب فرزندی 13 ماهه است به نام پنه‌لوپ. او حالا برای دیدن پدرش سام و مادرش سارا به شهر زادگاهش برگشته است ولی همه‌چیز، حتی پدر و مادرش، تغییر شگرفی کرده است. او در بدو ورودش با دختری با نام آیرین در خانه‌شان روبه رو می‌شود. دختری که برای کمک به سام در خانه‌ی آنها زندگی می‌کند و هیچ به دلِ ژولیت نمی‌نشیند.

درونِ شخصیت ها و انگیزه‌ها و اهدافشان به وضوح برای خواننده آشکار نمی‌شود و به همین دلیل شاید این داستان چخوفی‌ترین داستانِ این مجموعه باشد. نویسنده با نظرگاه دانای کل‌ای که برگزیده است از همه چیز برای ما می‌گوید ولی هیچ اتفاق بزرگ و برجسته‌ای در داستان نمی‌افتد. داستان مجموعه‌ای است از رویدادهای به ظاهر پیش پا افتاده و روزمره و احساسات درونی شخصیت‌ها از پس این روزمرگی است که پیدا و پنهان می‌شوند. نفرت درونی ژولیت از آیرین به خاطر توجه بی‌حد و حصر پدرش نسبت به او. کابوسی که ژولیت می‌بیند و در آن پدرش با شلنگ آب، آیرین را خیس می‌کند. خوابی که با توجه به آموزه‌های فروید قابل تفسیر است و انگیزه‌های پنهان جنسی سام به آیرین را آشکار می‌کند. در واقع، قلم نویسنده به شیوه‌ی سنت داستان نویسی همینگوی همانند یک دوربین عمل می‌کند و تنها به نمایش رفتارها و گفتارهای معمولی میان آدم‌ها می‌پردازد و قضاوت را به خواننده واگذار می‌کند. در پایان داستان، پس از مشاجره‌ی عصبی میان کشیش و ژولیت درباره‌ی کفر و ایمان، خشم و نفرت درونی ژولیت نسبت به محیط کودکی‌اش، آدم‌های اطرافش و گذشته فوران می‌کند و بر ما آشکار می‌شود. نفرتی که مطلق نیست و همانند زندگی لایه‌های مختلفی دارد. آمیزه‌ای از عشق، تنفر، ترحم، خشم و در نهایت تسلیم.

داستان «سکوت» نیز در ادامه‌ی دو داستان قبلی، بازهم داستان ژولیت است. روایتی از سال‌های میان‌سالی و همچنان پیری او. داستان با ناپدید شدن پنه‌لوپ، دختر 21ساله‌ی ژولیت آغاز می‌شود. پنه‌لوپ به گروهی مذهبی که به پرورش ایمان درونی‌شان مشغولند می‌پیوندد و برای همیشه از خانه و از نزد ژولیت می‌رود. ژولیت در سال‌های پس از رفتن دخترش، در کنار زندگی و فعالیت اجتماعی به مرور خاطره‌ی مرگ اریک می‌پردازد. غرق شدن او در دریاچه بر اثر طوفان هنگامی که برای صید میگو رفته است. نقطه‌ی قوت این داستان صحنه‌ای است که جسد اریک را در ساحل دریا می‌سوزانند. سر و صدایی که اعضای بدنش در هنگام سوختن به پا می‌کند و قلب او که تبدیل به خاکستر می‌شود. قلبی که ژولیت آن را از آنِ خودش می‌دانسته و حالا تبدیل به چیزی از دست رفته شده است.

تمام زندگی باقی مانده‌ی ژولیت به تجزیه و تحلیل‌های پیچیده برای فهمیدن علت رفتن دخترش پنه‌لوپ می‌گذرد و در نهایت در دوران پیری و سالخوردگی وقتی که می‌فهمد پنه‌لوپ برخلاف تصور او عارف و تارک دنیا نشده و زندگی عادی‌ای را در پیش گرفته است و 5 بچه دارد به این فکر می‌کند که او یعنی ژولیت دیگر به درد پنه‌لوپ نمی‌خورده، برای همین کنار گذاشته شده است. پنه‌لوپ فقط تحمل او را نداشته. این‌طور خوشبخت‌تر و خوشحال‌تر بوده است. فقط همین. نگاه عارف‌مآبانه‌ای که ژولیت در آخر عمر دارد و دیدگاهش نسبت به زندگی از همان دیدگاه نویسنده‌ی کتاب می‌آید. نگاه به وقایع پیچیده‌ی زندگی. متعجب نشدن. نگریستن و تنها سر تکان دادن و در نهایت پذیرش. فقط همین.

داستان «خطاها»، داستان لورن است. دختر مدرسه‌ای متفکر و با تجربه‌ای که در مورد این‌که پدر و مادر واقعی‌اش چه کسی هستند به تردید افتاده است. و البته تردیدهای او تا حد زیادی درست است. آیلین و هری، خانواده‌ی روشنفکر و تا حدی هنرمندنمای او هستند که تصمیم گرفته‌اند بچه‌شان لورن را بسیار مدرن و همه‌چیز دان بار بیاورند. اجازه دهند شراب بخورد، ماری‌جوانا بکشد، همخوابگی آنها را ببیند. اما همه‌ی اینها لارن را بسیار غمگین‌ می‌کند و روز به روز بر احساس ترس و عدم امنیت او می‌افزاید. او نمی‌خواهد واقعیت‌های بزرگ زندگی و تجربه‌های عجیب و غریب را بفهمد. برایش مهم نیست که خانواده‌ی واقیش چه کسی هستند، فقط می‌خواهد احساس امنیت خاطر داشته باشد و متنفر است از این‌که آیلین و هری آن‌قدر دوست دارند او را مستقل و خودساخته بار بیاورند و او را شبیه به یک آدم بزرگ با مشکلات خصوصی‌شان قاطی کنند. نویسنده در اینجا و از طریق این داستان بازهم مواضع ضدروشنفکرانه‌ی خود را اعلام می‌کند. احساس آرامش‌ آدم‌ها و شاید زن‌ها ارتباط چندانی با تئوری‌های فمینیست‌های تندرو ندارد. زندگی با نظریه‌های توی کتاب‌ها که برخی خود را مجبور به پیروی از آن می‌کنند تفاوت شایانی دارد. بسیار پیچیده‌تر از آن است. فهمیدن حقیقت شاید چیز خوبی باشد، ولی در اینجا برای لورن نوجوان، وحشتناک‌ترین چیز دنیاست. همانند خارهایی است که در آخر داستان به پاها و دست‌هایش فرو رفته است و مادرش آیلین حاضر نیست آن‌ها را بیرون بیاورد و به او می‌گوید بهتر است لوس نشود و صبر کند تا به خانه برسند. و لورن چاره‌ای جز انتظار ندارد.