بایگانیِ مارس, 2013

hamnamهم‌نام / رمان

نوشته‌ی جومپا لاهیری

مترجم: امیرمهدی حقیقت

نشر ماهی

جومپا لاهیری نویسنده‌ی هندی تبار، در سال 1967 در لندن متولد شد. نام اصلی او نیلانجانا سودشنا است. اصلیت او بنگالی است و پس از تولدش به همراه خانواده به رودآیلند آمریکا رفت و در آنجا بزرگ شد و و مدرک لیسانس در رشته ادبیات انگلیسی را در سال ۱۹۸۹ دریافت کرد. او تحصیلات خود را در دانشگاه بوستون ادامه داد و سه مدرک فوق‌لیسانس در رشته‌های زبان انگلیسی، نگارش خلاقانه و ادبیات تطبیقی و نیز مدرک دکترا در رشته مطالعات رنسانس را از این دانشگاه دریافت کرد. مجموعه داستان «مترجم دردها»‌ی او در سال 2000 برنده جایزه پولیتزر شد. او هم‌اینک با همسر و فرزندانش در بروکلین زندگی می‌کند.

آثار:

–        مترجم دردها (مجموعه داستان)

–        خاک غریب (مجموعه داستان)

–        هم‌نام (رمان)

برخی از داستان‌های کوتاه او عبارتند از :

تجارت هیچ‌کس – جهنم، بهشت –  یک بار در همه‌ی عمر – پایان سال

***

رمان «هم‌نام» با این‌که در ابتدا به نظر می‌رسد قصد دارد داستان پر فراز و نشیب زن جوان هندی، آشیما بهادری که پس از ازدواج با آشوک، آشیما گانگولی شده است را روایت کند؛ در مورد فراز و نشیب‌های زندگی پسرش گوگول گانگولی است. پسری که به واسطه پدر و مادر هندی و محل تولدش که بوستون آمریکاست، میان دو فرهنگ به شدت متضاد سرگردان شده و تا انتها نیز سرگردان و سرخورده می‌ماند.

شروع درد زایمان و اضطراب‌های مادر شدن آن هم در سرزمینی دور و بیگانه و غریب، بزنگاه خوبی برای شروع کتاب است و بازگشت‌های ذهنی آشیما به روزهای خوش گذشته‌اش در هند را توجیه‌پذیر و قابل باور می‌کند. خاطراتی که با بوی ادویه‌های تند هندی و ساری‌های رنگارنگ و مراسم غریب بنگالی آمیخته است ولی خواستگاری آشوک از آشیما و رفتن او از هند همه‌ی این گرما و شلوغی را از زندگی او می‌گیرد و تنهایی و سرمای آمریکا و آسمان‌خراش‌هایش را جایگزین آن می‌کند.

در بنگالِ هند، جایی که آشیما در آن زندگی کرده است رسم بر این است که نام فرزند را جد مادری کودک انتخاب کند. ولی مادر بزرگ آشما که به تلفن دسترسی ندارد فرسنگ‌ها از بوستون دور است و آشیما و آشوک باید منتظر نامی باشند که او از طریق نامه برای آنها ارسال می‌کند. مدت‌ها می‌گذرد و نامه‌ی مادربزرگ که احتمالاً گم شده است، هیچ‌وقت نمی‌رسد و آشوک، پدر بچه، که علاقه‌ی زیادی به گوگول و آثار او دارد نام گوگول را برای فرزندش انتخاب می‌کند. نامی غریب که در میان نام‌های ساده و سرراست کودکان آمریکایی معوج و خنده‌دار به نظر می‌رسد و شاید این انتخاب، و این اسم متفاوت آغاز تک‌افتادگی و سرگردانی شخصیت اصلی کتاب گوگول گانگولی است.

گوگول بزرگ می‌شود، مدرسه می‌رود، با استعداد است و همه دوستش دارند ولی به‌واسطه اسمی که دارد حتی جرات هم‌کلام شدن با یک دختر را هم به خودش نمی‌دهد. در کلاس ادبیات دبیرستان، معلم برایشان از نیکلای گوگول می‌گوید، از ضعف‌ها و شکست‌های این نویسنده، از سرخوردگی‌ها و مرگ رقت انگیزش و همه‌ی این‌ها باعث می‌شود که گوگول خود را با ضعف‌های این شخصیت ادبی یکی کند. گوشه‌گیرتر می‌شود و به‌خاطر این اسم به پدرش لعنت می‌فرستد. در دانشگاه نامش را به طور رسمی تغییر می‌دهد. «نیکیل» می‌شود. دخترهایی وارد زندگی‌اش می‌شوند و او سعی دارد تا گذشته‌ی هندی که از آن متنفر است و پدر و مادرش را به دست فراموشی بسپارد و یک شهروند آمریکایی تمام‌عیار شود. ولی امکان‌پذیر نیست. نویسنده‌ی کتاب، لاهیری، هم در تمام طول کتاب به او «گوگول» می‌گوید و قصد ندارد تا دست به تغییر سرنوشت شخصیت‌ رمان‌اش بزند و او را «نیکیل» صدا کند.

در ابتدای کتاب، جایی که زن و شوهر جوان هندی منتظر نامه‌ی مادربزرگ هستند جمله‌ی زیبایی وجود دارد.: «نام گوگول جایی میان هند و آمریکا گم شده است.». گوگول گانگولی هیچ‌وقت هویت واقعی خودش را نمی‌فهمد و سرگردانی میان دو فرهنگ تا آخر عمر گریبانگیر او می‌شود. او که پس از پایان دانشگاه قصد کرده است تا گذشته خود را به فراموشی بسپرد با دختر جوانی به نام روت آشنا می‌شود و به طور کامل به خانه‌ی او و پدر و مادرش نقل مکان می‌کند ولی همیشه واقعه‌ی آزاردهنده‌ای هست که اجازه ندهد او آسایش خیالی دائمی پیدا کند. پدر می‌میرد و او ناگهان روت و همه‌ی آن زندگی آزاد را می‌گذارد و به نزد مادر پیر و خواهرش سونیا برمی‌گردد. گوگول نماد تمام مهاجرینی می‌شود که با فرهنگی متفاوت و رسوم و سنت‌هایی مختص خود وارد جهان تکنولوژی‌زده‌ی غرب می‌شوند و تا آخرین لحظه‌ی عمر در میان فرهنگ پیشین و فرهنگ جدید خود دست و پا می‌زنند و هیچ‌گاه نمی توانند خود را با جهان جدیدی که پیشِ رویشان است هماهنگ کنند و از گذشته‌ی خود نیز منزجرند.

این مهاجرین هرلحظه برای ارتباط با محیط مجبورند به شکل خاصی دربیایند تا محیط پس‌شان نزند و آنها را بپذیرد. دردناکی قضیه این است که محیط جدید آزاری به آنها نمی‌رساند. خودِ آنها هستند که خود را پس می‌زنند چون در لحظه به لحظه‌ی آن زندگی جدید گذشته‌ای بر آنها فشار می‌آورد که حالا دیگر نیست. آنها نه می‌توانند حال را داشته باشند نه گذشته و نه آینده را. تنهایی و غربتی گریبان‌شان را گرفته است و هیچ‌گاه دست از سرشان برنمی‌دارد و همه‌ی این‌ها شاید حدیثِ نفس نویسنده‌ی کتاب جومپا لاهیری باشد. زنی هندی، متولد لندن و بزرگ‌شده‌ی آمریکا که در تمام آثار داستانی‌اش عطر ادویه‌ی کاری به مشام می‌رسد. شاید او هم همانند گوگول گانگولی در میان این دو جهانِ متفاوت سرگردان است. میانِ خاک غریبی که به آن آمریکا می‌گویند.

bar bale bohranبر بال بحران
(زندگی سیاسی علی امینی)
نوشته ایرج امینی
نشر ماهی
کتاب «بر بال بحران» به زندگی سیاسی علی امینی می‌پردازد. این کتاب که کارنامه‌ی کاری یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های پهلوی دوم را مرور می‌کند توسط ایرج امینی تنها فرزند علی امینی گرد‌آوری و تالیف شده است و بخش عمده‌ای از آن به یادداشت‌های شخصی علی امینی اختصاص یافته است. همچنین در قسمت‌هایی از کتاب از یادداشت‌های شخصیت‌های سیاسی دیگر در مورد علی امینی نیز بهره گرفته شده است.
علی امینی در سال 1284 در خانواده‌ای مرفه به دنیا آمد. پدرش محسن امینی (ملقب به امین‌الدوله) بود و مادرش اشرف‌الملوک قاجار (ملقب به فخرالدوله). مادر او زنی شناخته‌شده با شخصیتی محکم و استوار بود و در میان رجل سیاسی از تاثیرگذاری زیادی برخوردار بود. علی امینی در یک مقطع در دوران کودکی به همراه خانواده راهی زیارت عتبات عالیات می‌شود و در آنجا تحت تاثیر فضای مذهبی و معنوی حاکم تصمیم می‌گیرد به سراغ طلبگی برود اما خیلی زود از این تصمیم برمی‌گردد. در بازگشت به وطن، برای تحصیل راهی فرانسه می‌شود و تحصیلات خود را در رشته‌ی حقوق تا مقطع دکترا ادامه می‌دهد. پس از پایان تحصیلات عالی و بازگشت به میهن با علی‌اکبر داور آشنا می‌شود و این آشنایی اولین شغل را برای او به ارمغان می‌آورد. به واسطه‌ی آشنایی با داور در قسمت‌های مختلفی از وزارتِ اقتصاد و دارایی و گمرک تجربه کسب می‌کند.
علی امینی با دختر وثوق‌الدوله ازدواج می‌کند. بتول، همسر او، در اصل برادرزاده‌ی قوام‌السلطنه است و قوام نیز برادرزاده‌اش را به شدت دوست می‌دارد. این وصلت که البته آشنایی قبلی بین دو خانواده موجب آن گردید باعث می‌گردد تا علی امینی مورد توجه خاص قوام قرار بگیرد و این ارتباط نزدیک بین آنها تا آخرین روز حیات احمد قوام ادامه پیدا می‌کند. کم‌کم علی امینی مشاغل مهم‌تری را به دست آورد و نهایتاً در کابینه‌ی قوام به مقام معاونت نخست‌وزیری رسید. از نظر مشی سیاسی هم امینی به قوام احساس نزدیکی می‌کرد و تا پایان عمر کاری و سیاسی‌اش به نیکی و احترام از قوام یاد می‌کرد. پس از دولت قوام، امینی در کابینه‌ی مصدق هم به مقام وازرت رسید. اما مشکل علی امینی همیشه این بود که محمدرضا پهلوی به او اعتماد نداشت و این عدم اعتماد موجب بروز مشکلاتی بین این دو شد. علی امینی از کودکی رویای نخست‌وزیری در سر داشت. دست آخر در ابتدای سال 40 و در بحبحوه‌ی بحران‌های موجود در کشور، به مقام نخست‌وزیری رسید. این انتصاب حدود دو سال طول کشید ولی به گواه تاریخ، دولت علی امینی یکی از بهترین دولت‌های پهلوی دوم بود و اگر ادامه پیدا می‌کرد شاید سرنوشت دیگری برای کشور رقم می‌خورد.
علی امینی فرد معتدل و سیاست‌مداری بود و این مسئله را می‌شود در ارتباط او با اقشار مختلف جامعه از جمله روحانیت، دانشجویان، بازار و … دید.
ایرج امینی تنها فرزند علی امینی است که «بر بال بحران» را در سال 88 منتشر کرد. این کتاب به سیر زندگی سیاسی امینی می‌پردازد اما منتقدان بسیاری هم این کتاب را در بوته‌ی نقد قرار داده‌اند و از عدم بی‌طرفی ایرج امینی در تحلیل اقدامات و کارنامه‌ی پدرش گفته‌اند. اما نکته‌ی مهم شاید این باشد که بخش عمده‌ای از وقایع به قلم خود علی امینی و در قالب یادداشت‌های روزانه روایت می‌شود و به هر حال از این نظر می‌توان سندیت این کتاب را پذیرفت و علی امینی را به واسطه‌ی یادداشت‌های خودش مورد نقد و بررسی قرار داد.
علی امینی پس از پایان دوران نخست‌وزیری‌اش مجدداً مورد غضب محمدرضا پهلوی قرار گرفت و به مدت هفت سال اجازه‌ی خروج از کشور نیافت در صورتی که همسرش در ژنو به سر می‌برد و با بیماری دست و پنجه نرم می‌کرد. نهایتا او توانست از کشور خارج شود و به دیدار همسرش برود. او سال‌های پایانی عمرش را بین ایران و فرانسه در رفت‌و‌آمد بود. همسرش بتول امینی در تیرماه 71 درگذشت و خودش نیز چند ماهی بعدتر در آذر 71. اما پایان حیات این نخست‌وزیر، هیچ‌گاه پایان تاریخ و قضاوت در مورد او نبود. تاریخ همچنان علی امینی را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهد.

medad-najar2مداد نجار
نوشته‌ی مانوئل ریباس
نشر به‌نگار
ترجمه‌ی آرش سرکوهی 1391

مانوئل ریباس از مشهورترین نویسندگان اسپانیایی است که در سال 1957 در شمال اسپانیا، در یکی از شهرهای بندری لاکرونیا که از ایالت‌های گالیسیا محسوب می‌شود متولد شد. او را شاعر، فیلمنامه و نمایشنامه‌نویس نیز می‌دانند. وی نوشتن را در سال 1955 آغاز کرد و بسیاری از هوادارن او رمان چند صدایی «مداد نجار» را که آمیخته با ته‌مایه‌های عشقی و سیاسی است موفق‌ترین و بهترین اثر او می‌دانند. ریباس به زبان‌های اسپانیایی و گالیسیایی می‌نویسد و مکان در آثار او نه شهرهای بزرگ و پر جمعیت اروپا بلکه حاشیه‌ها و جاهای دورافتاده است، همانند مکانِ تولدش گالیسا که آنجا نیز از ایالت‌های حاشیه‌ای و خودمختار اسپانیاست. ریباس تا کنون 8 رمان نوشته است که علاوه بر مداد نجار می‌توان به «کتاب‌های خوب نمی‌سوزند»، «از من چه می‌خواهی عشق؟» و «داستان‌های زمستان» اشاره کرد.

***

کارلوس سوسای روزنامه‌نگاری جوان و کم‌تجربه که علاقه‌مند به حرفه‌اش نیست و برای روزنامه‌ای محلی کار می‌کند به منزل دکتر داباراکا و همسرش ماریسا آمده است تا با دکتر که روزهای آخر عمرش را می‌گذراند مصاحبه‌ای ترتیب دهد. زیبایی و شکوه و وقار این زن و شوهر پیر، سوسای را غافلگیر می‌کند و دکتر داباراکا که خود جریان مصاحبه را در دست گرفته است، از گذشته‌ها و زندگی‌اش می‌گوید و داستان آغاز می‌شود.

کتاب که اثری چند صدایی است و از زوایای دید انسان‌های گوناگون روایت می‌شود به سراغ اربال می‌رود و ما ادامه‌ی داستان را از زبان او می‌شنویم. او در یک بار کار می‌کند، پیرمردی است منزوی که مسئولیت حفاظت و نگهبانی از آنجا را بر عهده دارد. مسئولیت این‌که اگر کسی پول مشروب‌اش را پرداخت نکرد به خدمت او برسد. اربال نیز در حال تعریف کردن داستان زندگی‌اش برای ماریاست. پیشخدمتی که از سرزمین‌های دور آفریقایی برای کار کردن به این منطقه آمده است و شنونده‌ی خوبی برای حرف‌های اربال است.

اربال با شغل نمادین نگهبانی در بار، پنجره‌ای برای ما می‌گشاید و از طریق آن شغل گذشته‌ی خود را به ما نشان می‌دهد. او همه‌ی زندگی‌اش یک نگهبان بوده است. در زمان جنگ داخلی اسپانیا در جبهه‌ی فرانکو، نگهبان زندان سیاسی است و بعدها که دکتر دابارکا را می‌بیند نگهبان شخصی او می‌شود. کسی که به طور مداوم دکتر را زیر نظر دارد و جزئیات زندگی او را به صورت دست‌نوشته ثبت می‌کند. نفرت اربال از دکتر به خاطر این نیست که او یک چپ گرای تمام عیار است و علیه حکومت فرانکو می‌جنگد. اربال عاشق ماریسا، زیباترین دختر شهر شده ولی ماریسا دل‌بسته‌ی دکتر دابارکاست و همین حس نفرت و حسادت اربال را برمی‌انگیزد و مدام برای دکتر دابارکا مشکل‌سازی می‌کند.

اربال پیش از این نقاشی را که یک مبارز سیاسی بوده است به قتل رسانده است، ولی کشتن او از سر کینه‌ورزی نبوده، او می‌خواسته نقاش را از شکنجه و مرگ آمیخته با زجر و عذاب نجات دهد. روح نقاش پس از مرگ‌اش در ذهن اربال خانه می‌کند و او را با خود به خیالات دور و دراز می‌برد.

کتاب با نثر زیبا و شاعرانه‌ی خود، به جنگ داخلی اسپانیا و روابط میان زندانیان سیاسی با دیدی هنرمندانه و چه بسا شاعرانه می‌نگرد و تصویر پردازی‌ها و توصیفات بدیع و خلاقانه نویسنده گواه این مسئله‌اند. نقاش که در ذهن و روح اربال  و روح کتاب خانه کرده است باعث می‌شود که فصول مختلف کتاب تبدیل به تابلوهایی زیبا و باشکوه شوند. همه‌چیز آمیخته با رنگ‌های زنده است و گویی این مداد قرمز نجار  است – که نقاش پس از مرگش آن را به اربال بخشیده است –  که دارد کتاب را می‌نویسد یا به عبارت دیگر نقاشی می‌کند.

در کتاب نور امید و عشق به زندگی موج می‌زند. با این‌که چپ‌گراها شکست می‌خورند و بسیاری از آنها شکنجه و اعدام می‌شوند اما در نهایت این خیر است که بر شر پیروز می‌شود. نشان خیر در این داستان دکتر دابارکا و همسر بسیار زیبایش ماریساست که با وجود همه‌ی توطئه‌ها و سگ‌اندازی‌های رژیم فرانکو زنده می‌مانند و سختی‌ها را با فراغ بال تحمل می‌کنند و در دوران پیری نیز بسیار شاد و سرزنده هستند. مرگ با همه‌ی خشونت و درون پر عقده‌اش در راه وصال دکتر و ماریسا از پای در می‌آید. رژیم فرانکو سال‌های آینده شکست می‌خورد. تبعید دکتر دابارکا به پایان می‌رسد و او و ماریسا در کنار هم در خانه‌ی زیبای‌شان می‌مانند و به آواز توکاهای سیاه گوش می‌سپارند.

نویسنده قصد بیان این نکته را دارد که با این که بسیاری از هنرمندان و روشنفکران می‌میرند ولی هنر و زیبایی جاودانه باقی می‌ماند و هیچ قدرت دیکتاتور گونه‌ای با همه‌ی تلاش‌هایش توان از بین بردن آن را ندارد. لبخند زیبای ماریسا و چشم‌های پر فروغ دکتر این را به ما نشان می‌دهد. اربال که نماد شر و استبداد است در پایان هم‌چنان همان انسان تلخ است که خاطرات گذشته او را از پای درآورده است، هم‌چنان یک نگهبان جزئی است. او با رنج‌هایش تنها مانده است و آرزوی مرگ را دارد. آرزوی این‌که از بین برود و تمام این خاطرات تلخ از ذهن‌اش پاک شوند. در صقحه‌ی آخر کتاب او در تک‌گویی درونی‌اش رو به مرگ می‌گوید : «بیا لعنتی! دیگه چیزی ندارم» و به در بار خالی تکیه می‌دهد و چشم‌هایش را می‌بندد.

در پایان به خوانندگان توصیه می‌شود که برای درک بهتر کتاب، پیش از خوانش حتماً به مقدمه‌ای که مترجم در ابتدای کتاب آورده است رجوع کنند و تاریخ جنگ داخلی اسپانیا در زمان فرانکو را مطالعه کنند تا در زمان خواندن کتاب سوال و ابهامی در ذهن‌شان باقی نماند.