بایگانیِ ژوئیه, 2013

Enghelab Ya Eslahانقلاب یا اصلاح
گفت‌وگو با: هربرت مارکوزه / کارل ر. پوپر
ترجمه: هوشنگ وزیری
انتشارات خوارزمی

کتاب «انقلاب یا اصلاح» شامل بر دو گفت‌وگوست با دو فیلسوف و متفکر بزرگ و تاثیرگذار. هربرت مارکوزه و کارل ریموند پوپر. فلاسفه‌ای که نظریاتشان بعدها منشاء و پایه‌ی مباحث و سیستم‌های حکومتی متعددی شد و نقشی پررنگ از آراء آن‌ها در تاریخ معاصر به ثبت رساند. آنطور که «فرانتس اشتارک» در موخره‌ی این کتاب توضیح می‌دهد، این دو گفتگو، به صورت جداگانه و در برهه‌های زمانی مختلف، با این دو متفکر صورت گرفته است. به این صورت که تیمی از طرف تلویزیون به سراغ آنها رفته‌اند و راضی‌شان کرده‌اند به برقراری این گفتگو، و سپس هر دو گفتگو را از نظر موضوعی در کنار هم قرار داده و از تلویزیون پخش کرده‌اند. اما ابتدا برای شناخت بهتر این دو متفکر نامی، بهتر است به معرفی‌نامه‌ی مختصری که در خود کتاب آمده است برگردیم، تا بعد برسیم به مباحثی که در این کتاب مطرح شده‌اند.

«هربرت مارکوزه» متولد 1898، در برلن، استاد باز‌نشسته‌ی علوم سیاسی دانشگاه سن‌دیه‌گو در کالیفرنیاست. در برلن و فرایبورگ فلسفه خواند، و در 1922 درجه‌ی دکترا گرفت. در 1928 دستیار مارتین هیدگر بود، در 1933 به ژنو در 1934 به نیویورک مهاجرت کرد. عضو موسسه پژوهش اجتماعی دانشگاه کلمبیاست. از 1942 تا 1950 رئیس بخش دفتر خدمات استراتژیک وزارت خارجه‌ی امریکا بود. و همچنین همکار علمی در موسسه مطالعات روسیه در دانشگاه کلمبیا. 1953 مرکر پژوهش مسائل روسیه در دانشگاه هاروارد. 1954 تا 1965 استاد علوم سیاسی در دانشگاه براندیس. 1964 استاد مهمان در فرانکفورت. 1965 استاد افتخاری در دانشگاه برلن. از آثار او می‌توان به «هستی‌شناسی هگل و نظریه‌ی تاریخی‌گری»، «انسان یک بعدی» و آزمونی درباره‌ی رهایی» اشاره کرد» (انقلاب یا اصلاح/ ص 78)

و اما «کارل ریموند پوپر»:

کارل ریموند پوپر، متولد 1902، استاد بازنشسته‌ی فلسفه در دانشگاه لندن. 1937 معلم در دانشگاه نیوزلند. 1945 دانشیار دانشگاه لندن. 1949 استاد همان دانشگاه. 1950 معلم دانشگاه هاروارد. 1956-57 استاد دانشگاه استنفورد کالیفرنیا. 1962-63 استاد مهمان در دانشگاه‌های برکلی، مینه‌سوتا و ایندیانا. عضو آکادکی بین‌المللی علوم فلسفی. جامعه‌ی بریتانیایی فلسفه‌ی علوم. کانون منطق نمادی. از آثار او می‌توان به «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» و «فقر تاریخی‌گری» اشاره کرد»  (همان/ ص 79)

در این دو گفتگو، اساس کار بر پرسش و پاسخ بنا نهاده شده، و «پرسنده» مباحثی را در قبال مسائل کلیدی دنیای مدرن پیش می‌کشد و «متفکر»ِ مورد نظر، آراء خود در باب این مباحث را مطرح می‌کند. اما محور این بحث‌ها را باید مبحث اصلاحات و انقلاب دانست. این که این دو متفکر به کدامیک از این مباحث به عنوان نظریه معتقدند و راهکارشان برای پیاده‌سازی این نظریات چیست. در ادامه مباحثی همچون مارکسیسم و سوسیالیست هم به میان کشیده می‌شوند و مورد ارزیابی هرچند مختصر قرار می‌گیرند. مباحثی همچون آزادی، حقوق بشر، انسانیت، فضای باز گفتگو و مخالفت، دموکراسی و دیکتاتوری، انقلاب و انقلابی‌گری، خشونت و عمل خشونت‌آمیز. همه‌ی این مباحث در خلال این دو گفتگو مورد بحث قرار می‌گیرند و هر یک از این دو متفکر نظرات خود را بسط می‌دهند. هرچند در کلیتِ امر مارکوزه و پوپر بر یک‌سری از اصول کلی هم‌عقیده‌اند و اختلافی هم اگر هست در نوع عمل‌گرایی و پیاده‌سازی نظریات است. به طور مثال هر دو بر عدم خشونت، بر وجود فضای باز سیاسی، بر ترجیح اصلاح بر انقلاب، تاکید دارند. مارکوزه در بخشی از کتاب می‌گوید:

«اصلاحات را می‌توان و باید آزمود. همه‌ی آنچه را می‌تواند فقر، بینوایی و اختناق را تسکین دهد باید آزمایش کرد. لکن استثمار و سرکوبی به ذات تولید سرمایه‌داری تعلق دارند، همچنان که جنگ و تمرکز اقتصادی به ذات تولید سرمایه‌داری تعلق دارند. اما این بدان معنی است که دیر یا زود به نقطه‌ی دست یافته خواهد شد که اصلاحات به مرزهای نظام موجود برخورد می‌کند، آنجا که اصلاحات ریشه‌های تولید سرمایه‌داری را خواهد برید: سود را. این همان نقطه‌ای‌ست که نظام در برابر اصلاحات نیز از خود دفاع می‌کند. به خاطر بقای خویش باید از خود دفاع کند. آنگاه این پرسش مطرح می‌گردد: آیا انقلاب ممکن است؟» (ص33)

این را می‌توان نوعی پیشگویی نیز به حساب آورد که بعدها در مدل‌های حکومتی و اصلاحی بسیاری مورد تجربه واقع شد و رخ داد. بحثی که مارکوزه به طور خیلی ساده آن را توضیح می‌دهد: تقابل اصلاحات با خط قرمزی به نام سودِ حکومتِ سرمایه‌داری!

اما کارل پوپر که کتاب «جامعه‌ی باز و دشمنان آن»ِ او سال‌ها پیش از این گفتگو منتشر شده بوده و برای او نامی والا به ارمغان آورده بوده، همچنان بر ایجاد فضای باز – جامعه‌ی باز – تاکید دارد و اصل دموکراسی را بر گفتگو و ایجاد فضای بیان آزاده برای مخالف، و پایبندی به اصول اخلاقی و عدم خشونت ممکن می‌داند:

«دموکراسی‌ها همواره در به روی اندیشه‌ها، خاصه اندیشه‌های مخالف، می‌گشایند. این دموکراسی‌ها که از دیکتاتوریِ نقاب‌دار بودن بسیار فاصله دارند، آماده‌اند تا به خود شک کنند، خوب می‌دانند که بسیاری چیزها چنان که باید نیست! اندیشه‌ها فقط در جامعه‌ای باز فرصت آن را دارند که پیروز شوند» (ص 50)

این کتاب، اگر چه از حجم کمی برخوردار است و مدت زمان زیادی هم از تدوین آن گذشته است، اما هنوز محل خوانش و بحث و گفتگوست چرا که مباحث مطروحه در آن، همچنان پابرجا هستند و دنیای معاصر نیز همچنان با این مباحث و مسائل دست به گریبان.

42752

«ظرافت جوجه‌تیغی»
نوشته‌ی موریل بابری
مترجم: مرتضی کلانتریان
نشر کندوکاو

موریل باربری نویسنده‌ی فرانسوی زبانی‌ست که اصلیتی مراکشی دارد و در فرانسه بزرگ شده است. او متولد سال 1969 است و در مشهورترین شهر مراکش، کازابلانکا به دنیا آمده است. باربری مدرک دانشگاهی خود را در رشته فلسفه و در مقطه دکترا گرفته است و از دانش‌آموختگان فلسفه مدرسه عالی فونتنی سن-کلود به شمار می‌آید. او به تازگی به شهرتی جهانی دست یافته است و کتاب‌هایش به چندین زبان ترجمه شده‌اند و طرفداران زیادی دارد. از او تا به حال دو کتاب منتشر شده است. کتاب اول او با نام «شکم‌بارگی» در سال 2000 منتشر شده است.

انتشار رمان «ظرافت جوجه‌تیغی» به سال 2006 باز می‌گردد، کتابی که برای نویسنده‌اش موجی از تحسین‌ها را به همراه داشت و او را از یک نویسنده ناشناخته به یکی از پرطرفدارترین نویسندگان زن فرانسوی زبان بدل کرد. هر دو کتاب این نویسنده توسط معتبرترین نشر ادبی فرانسه، انتشارات گالیمار عرضه گردیده است.

موریل باربری دلباخته فرهنگ، هنر و مردمان شرق است. او که در رشته فلسفه تحصیلات عالی دارد با فرهنگ شرق کاملا آشناست و خود را دلباخته آن می‌داند. در بین کشورهای شرقی، ژاپن برای او مفهومی جدا دارد و علاقه‌ی او به این کشور تا جایی‌ست که او چند سالی‌ست که به همراه همسرش در این کشور زندگی می‌کند. استفاده‌ای که او از عرفان و فلسفه ادیان شرقی در کارهایش می‌گیرید تاثیر زیادی در داستان‌های او دارد و شخصیت‌های داستان‌هایش را به انسان‌هایی باهوش با تفکراتی خاص و در تقابل با اجتماع و زندگی مدرن تبدیل کرده است. شخصیت‌های داستان او با وجودی که در جامعه‌ای سراسر مدرن زندگی می‌کنند ولی خود را جزئی از آن نمی‌دانند و به دنبال چیزی فراتر و دنیایی زیباتر هستند. دنیایی که مولف خود آن را در جایی دیگر و در فرهنگی دیگر یافته است.

خانم رنه میشل شخصیت اصلی رمان «ظرافت جوجه‌تیغی» است. او که پیرزنی هفتاد ساله‌است در ساختمانی که در آن مرفه‌ترین مردم پاریس زندگی می‌کنند سرایدار است و زندگیِ فقیرانه‌ای دارد. او ظاهری متفاوت از دورنش دارد. در ظاهر پیرزنی‌ست که مانند تمام سرایدارهای وظیفه‌شناس جهان به کارهای روزانه ساختمان رسیدگی می‌کند. در ساعت کارش به نظافت ساختمان می‌رسد و کارهای اهالی را انجام می‌دهد. ولی او در پشت این تصویر ساده و عوامانه‌ای که از خود ساخته زندگی متفاوتی دارد. او یک هنردوست درجه یک است. او عاشق فیلم دیدن و کتاب‌خواندن است و تمام اوقات فراغت خود را صرف انجام چنین کارهایی می‌کند.

این کتاب می‌تواند برای تمام عاشقان به هنر و ادبیات یک اثر جذاب و خواندنی باشد چون که در تمام صفحات آن شخصیت‌های فرهیخته و کتاب‌خوان داستان مدام درباره‌ی فیلم‌ها و کتاب‌های جذابی که در زندگی خوانده‌اند صحبت می‌کنند. برای مثال یکی از موضوعات اصلی داستان بحث درباره تولستوی و جمله‌ی اول کتاب آناکارنینا از اوست با این عنوان:

«همه‌ی خانواده‌های خوش‌بخت مثل هم هستند؛ اما هر خانوده‌ی بدخت به راه و روش خودش بدبخت است.»

دیگر شخصیت مهم کتاب دختری‌ست نوجوان به اسم پالوما. نیمی از فصل‌های کتاب توسط پالوما روایت می‌شود. او دختر یکی از پول‌دارترین و بانفوذترین مردان فرانسه است و در همان ساختمانی زندگی می‌کند که خانم میشل سرایدار است. پالوما در دفترچه خاطراتش مروری دارد بر اتفاقات زندگی و عقاید عجیب و غریبش. او که به مراتب بیشتر از سن خود می‌فهمد نمی‌تواند با زندگی آدم‌های اطرافش کنار بیاید و مدام با آن‌ها به مشکل می‌خورد و در نهایت تصمیم به خودکشی می‌گیرد. پالوما تنها مرگ را راه رهایی از دنیایی می‌داند که او خود را در آن غریبه احساس می‌کند و می‌خواهد با آتش زدن خانه پدرش هم به شیوه زندگی آن‌ها اعتراض کند و هم خودش را از این وضعیت رهایی بخشد.

پالوما و خانم میشل با یکدیگر آشنا می‌شوند و این دوستی زمانی به اوج خود می‌رسد که آقای کاکورو، همسایه‌ی جدید وارد ساختمان می‌شود. کاکورا با اضافه شدن به جمع دو نفره دوستی پالوما و میشل به زندگی آن‌ها رنگی زیباتر می‌بخشد و باعث می‌شود آن‌ها شادی بی‌حدی را تجربه کنند.

کاکورو ژاپنی است و خانه و زندگی‌اش را مانند یک ژاپنی تزیین کرده است. تفکراتش مانند عارفان شرقی‌ست و دنیا را زیبا و در عین حال پر از مسئله می‌بیند. پالوما در کنار این دو احساس خوشبختی می‌کند و برای اولین‌بار می‌تواند با وجود این دوستی، رنج و عذابی را که خانواده‌اش سال‌های سال به او تحمیل کرده‌اند را فراموش کند و برای همیشه از فکر خودکشی بیرون بیاید.

نویسنده در توصیف زندگی دوگانه خانم میشل –که شاید بتوان آن را به دو شخصیت دیگر داستان نیز تعمیم داد- می‌گویید:

«خانم میشل ظرافت جوجه تیغی را دارد: از بیرون پوشیده از خار، یک قلعه‌ی واقعی نفوذناپذیر، ولی احساسم به من می‌گوید که از درون او به همان اندازه‌ی جوجه‌تیغی ظریف است، حیوان کوچک بی‌حال، به‌شدت گوشه‌گیر و بی‌اندازه ظریف.»

ظرافت جوجه‌تیغی بسیار وام‌دار فلسفه، هنر، ادبیات و سینماست. این کتاب همان‌طور که گفته شد می ‌تواند تجربه‌ای بی‌نظیر باشد برای تمام عاشقان هنر و در کنار آن شیوه‌ی درست زندگی کرده و لذت بردن از زندگی را می‌آموزد و به تمام ما گوش‌زد می‌کند که دنیا با هنر و ادبیات جای بسیار بسیار زیباتری‌ست و آن‌هایی که به این موضوع واقف‌اند زندگی به‌مراتب زیباتری دارند.

saatha (1)یادداشتی بر رمان «ساعت‌ها» اثر مایکل کانینگهام

مایکل کانینگهام در ایالت اوهایو در ایالات متحده آمریکا به دنیا آمد و در کالیفرنیا بزرگ شد. دوران نوشتن‌اش با تحصیل در رشته هنرهای زیبا در دانش‌گاه ایوا، آغاز شد. وی از این دانشگاه مدرک فوقِ لیسانس گرفت.  در همان دوران، داستان های کوتاهش در مجله‌های آتلانتیک و پاریس ریویو منتشر شد. در سال 1889 داستان «فرشته سفید» او در مجموعه‌ی «بهترین داستان‌های کوتاه آمریکایی» منتشر شد. در سال 1995 کانینگهام جایزه «نویسندگان مو خاکستری» را برد. وی هم اکنون در دانشگاه هنرهای زیبای پروینستاون نویسندگی خلاق تدریس می‌کند. مشهورترین رمان او «ساعت ها»‌ست که در سال 1999 سه جایزه‌ی مهم ادبی را نصیب خویش کرد:

•        جایزه پولیتزر در بخش داستان  برای رمان ساعت ها
•        جایزه پن فاکنر در بخش داستان برای رمان ساعت ها
•        جایزه استونوال برای نویسندگان همجنس‌گرا  برای رمان ساعت ها

سایر رمان‌های او عبارتند از : کشورهای زرین (1984) – خانه‌ای در انتهای جهان (1990)
گوشت و خون (1995) – روزهای نمونه (2005)
مایکل کانینگهام، یک اثر غیر داستانی دارد با نام «پایان سرزمین 2002) و یک فیلمنامه با نام «خانه ای در انتهای جهان 2007»
*در سال ۲۰۰۲، فیلمی با بازی نیکول کیدمن، مریل استریپ و جولین مور از روی رمان ساعت‌ها ساخته شد و در جشنواره‌های معتبر سینمایی مثل گلدن گلوب و اسکار، جوایزی را دریافت کرد.
***
در آغاز، رمانِ «ساعت‌ها» را می‌توان ادای دینی به زندگی مصیبت‌بار و مرگِ خودخواسته‌ی هنرمند بزرگ، ویرجینیا وولف و کتابِ تحسین شده‌ی او «خانم دالووی» دانست. اما رمان از یک ادای دینِ ساده فرتر می‌رود و با بینشی عمیق به مسئله‌ی مرگ و زندگی می‌پردازد. رمان، سه شخصیت اصلی دارد که مقطع کوتاهی از زندگی آنان را –از یک صبح بهاری تا نیمه شب آن- در بر می‌گیرد و شخصیت‌ها در این برهه‌ی زمانی کوتاه به بینشی ژرف در مورد حیات و نیستی دست می‌یابند.
شخصیت اول، ویرجینیا وولف است که به علت بیماری روحی و سردردهای شدید عصبی با همسرش لئونارد و خدمتکارش نلی لندن را ترک گفته‌اند و در منطقه‌ای ییلاقی زندگی می‌کنند. خانم وولف نگارش رمان‌اش را آغاز کرده است و یقین دارد که نام شخصیت اصلی آن کلاریساست. کلاریسایی شاد و سرزنده که می‌خواهد گل بخرد و در تدارک یک میهمانی است. کلاریسا –شخصیت اصلی رمانِ خانم دالووی- موجودی اهل زندگی است و در تقابل کامل با ویرجینیا وولف قرار دارد. ویرجینیایی که خیال مرگ و خودکشی دمی آسوده‌اش نمی‌گذارد.
شخصیت دوم، لورا براون است. زنی خانه‌دار و به قولِ دوستان‌اش کِرمِ کتاب. او باردار است و به همراه شوهرش دَن و پسر کوچک‌اش ریچی در لس‌آنجلس زندگی می‌کند. (در سال 1949) امروز روز تولد شوهرش است و او مجبور است که کتابِ خانم دالووی را زمین بگذارد و با اکراه برای شوهرش کیک بپزد و غذایی متناسب با جشن تولد او آماده کند. او با این‌که شوهری سربه راه و پسری دوست داشتنی دارد از زندگی خود راضی نیست؛ افکار پریشان رهایش نمی‌کند، چون همیشه دلش می‌خواسته موجودی خلاق باشد، خلاق و کامل. ولی وقتی می‌بیند که کیکِ ساختِ دستش یک کیک خانگی معمولی و کج و کوله است و وقتی متوجه می‌شود که زن همسایه به علت داشتن تومور در بیمارستان بستری شده، به هم می‌ریزد. او از این‌که این قدر مجبور است نقشِ مادر مهربان و همسر دلسوز را ایفا کند خسته شده است. کیک را در سطل زباله می‌اندازد، کیک دیگری می‌پزد و بی‌هیچ مقصدی با ذهن آشفته در خیابان‌ها می‌راند و سر آخر از هتلی سر در می‌آورد تا چند ساعتِ باقی مانده در روز را در آن‌جا دراز بکشد، خانمِ دالووی بخواند و با فکر خودکشی که لحظه‌ای از ذهنش بیرون نمی رود کلنجار برود.
شخصیت سوم، کلاریساست که دوست دورانِ جوانی‌اش ریچارد به او فامیل دالووی داده است و با این نام صدایش می‌کند.کلاریسای سرزنده و پر انرژی 52 ساله است و در اواخر قرن بیستم در نیویورک با پارتنرش سالی زندگی می‌کند. ریچارد که شاعر و نویسنده‌ای نه چندان معروف است، برنده‌ی جایزه‌ای شده است و به این مناسبت کلاریسا قصد دارد تا برای بزرگداشتِ او میهمانی مفصلی ترتیب دهد تا شاید بتواند کمی خوشحالش کند. ریچارد در آپارتمانی آلونک مانند و کثیف به تنهایی زندگی می‌کند، مبتلا به ایدز شده است و حال روحی‌اش نیز وخیم است. بعدازظهر که کلاریسا برای بردن ریچارد به میهمانی به دنبال‌اش می‌آید و به خانه‌اش وارد می‌شود؛ او را می‌بیند که لبِ پنجره نشسته و قصد خودکشی دارد. ریچارد خود را هنرمندی شکست خورده می‌داند که آثارش کوچک‌ترین تاثیری بر جهان اطراف‌اش نگذاشته است. ریچارد، ملول و افسرده خودش را از پنجره به پائین پرتاب می‌کند و ضیافت شام کلاریسا به هم می‌خورد. ریچارد عزیز ترین دوست او بوده است. شب‌هنگام در منزل کلاریسا مادر ریچارد، لورا براون، به آنجا می‌آید و کلاریسا می‌فهمد که این همان مادری بوده است که بارها قصد خودکشی کرده ولی در نهایت زنده مانده است.
کتاب «ساعت‌ها» کتابی است که ساعت‌های خوشی و ناخوشی شخصیت‌های‌اش را در مقابل ما قرار می‌دهد. ساعت‌هایی دردناک و اندوه‌بار و ساعت‌هایی که با خوشی‌ها و لذات کوچکی انباشته شده‌اند. کلاریسا؛ لورا براون، مادر چروکیده‌ی ریچارد را می‌بیند که شوهرش مرده، دخترش در تصادفی کشته شده، پسرش ریچارد خودکشی کرده ولی او هنوز زنده و سرپاست. کلاریسا می‌گوید که برخی‌ها می‌توانند دوام بیاورند و برخی‌ها نه. شاید اقبال‌شان بلند است و شاید هم به سهم خود از دنیا قانع‌اند که هیچ‌وقت به جنگ آن نمی‌روند. لورا براون وقتی در آشپزخانه به آن کیک کج و معوج و عاری از خلاقیت خود نگاه می‌کرد، دانست که یا باید توانا بود یا بی‌اعتنا. یا باید خلاق باشی و بیافرینی و شیوه‌ی منحصر به فردت را برای زندگی پیدا کنی یا این‌که به پسر کوچک و همسر مهربان و خانه‌ی گرم‌ات قناعت کنی. هردوتا باهم نمی‌شود. تو را به ورطه‌ی جنون می‌کشاند. ویرجینیا وولف که با آن اندوه عمیق‌اش در باغ قدم می‌زد، به خیابان می‌رفت و زیبائی‌های شهر را می‌دید، دانست که کلاریسای آفریده‌ی او هرگز نمی‌میرد. او را زنی پر از نیروی لذت و زندگی می‌نویسد؛ و در نهایت آن‌که مرد خودش بود. خودِ رنجور و حساس و عصبی‌اش. صداهایی توی گوش‌اش می‌گفتند که ساعت‌اش سر رسیده است، باید سنگ‌ها را در جیب پیراهنش قرار دهد و در دریاچه‌ی عمیق مدفون شود.