بایگانیِ سپتامبر, 2013

aftab-mahtabشیوا ارسطویی، نویسنده و شاعر معاصر در سال 1340 در تهران به دنیا آمده است. وی دارای تحصیلات کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی و کارشناسی بهداشت صنعتی از دانشگاه تهران است. او به گفته‌ی خودش، مدتی در کارگاه‌های داستان و شعرِ رضا براهنی حضور داشته و از شاگردان وی محسوب می‌شود. ارسطویی علاوه بر نوشتن، سابقه‌ی تدریس داستان‌نویسی در دانشگاه هنر تهران و دانشگاه فارابی را دارد، و اکنون در یکی از دانشگاه‌های غیرانتفاعی هنر در حال تدریس است. در میان نویسندگانِ زن او اولین و شاید تنهاترین نویسنده‌ای است که از دیرباز کارگاه‌های داستان نویسی داشته است. رمان‌های او عبارتند از: «او را که دیدم زیبا شدم»، «نسخه‌ی اول»، «بی‌بی شهرزاد»، «آسمان خالی نیست»، «افیون» و «خوف». او هم‌چنین سه مجموعه داستان دارد با نام‌های«آمده بودم با دخترم چای بخورم»، «آفتاب مهتاب» و «من دختر نیستم». «گم» و «بیا تمام‌اش کنیم» نیز مجموعه شعرهای این نویسنده محسوب می‌شوند.

کتاب «آفتاب مهتاب» برنده‌ی جایزه گلشیری و نیز برنده‌ی جایزه یلدا در سال ۸۲ شده‌است.

مجموعه‌ی «آفتاب مهتاب» حاوی ده داستان کوتاه است: یک شب قبل از انتخابات – پرانتز باز، خنده، پرانتز بسته –  برای پیرزن‌های خودم – تقسیم – تورَگی – غذای چینی – شازده خانم – گدای انگلیسی – آفتاب مهتاب

بیشتر داستان‌های این مجموعه‌ی موفق، داستان‌هایی فرمالیستی هستند و ما کمتر داستانی را می‌بینیم که خیلی سر راست و مستقیم قصه را تعریف کند و به پایان برساند. نویسنده در داستان‌های‌اش از موتیف‌های مختلفی استفاده می‌کند و بسته به شرایط از آن‌ها کارکردهای متفاوتی می‌گیرد. به عنوان مثال در داستانِ «هنوز نه، اما بعد…» نویسنده از رنگ سرخ که به کرات در این داستان از آن استفاده شده، استفاده‌های گوناگونی می‌گیرد و مفاهیمی را به خواننده منتقل می‌کند. رنگ سرخ در ابتدا رنگِ لاکِ روی انگشتان راوی است که در دوره‌ی میان‌سالی زندگی‌اش، رابطه‌ای رو به زوال با جفت‌اش دارد. لاله‌های قرمز نماد رابطه‌ی عاطفی بین مرد شهید شده در جبهه و همسرش است. همسری که در برنامه‌ی روایت فتح از عشق خود نسبت به همسرش می‌گوید. رنگ سرخ علاوه بر این، رنگِ خون است. نیروی انتظامی به سمت دختر و پسر جوانی که دست هم را در خیابان در دست گرفته‌اند شلیک می‌کند و باعث زخمی شدنِ پسر می‌شود. بنابراین نویسنده در این داستان به مسئله‌ی عشق و رابطه‌ی عاطفی بینِ سه گروه متفاوت از انسان‌ها پرداخته است: روشنفکران و نویسندگان، شهدای جنگ تحمیلی و دختران و پسرانی که تازه پا به سن جوانی گذاشته‌اند.

دیگر داستانِ فرمالیستی این مجموعه «غذای چینی» نام دارد که با فرمِ غریب خود بدعتی در داستان کوتاه معاصر ایران بوجود آورد. این داستان با استفاده از تکنیک‌های سینمایی و داستانی به صورت هم‌زمان، داستانِ شهرزاد را که عکاس است و از مراسم افتتاحیه‌ی فیلم برمی‌گردد به تصویر می‌کشد. توصیف نویسنده از شخصیت‌های این داستان، اغراق شده و کاریکاتور‌گونه است و آدم ها کاملاً مناسب با حال و هوای غریب داستان به تصویر کشیده شده‌اند. البته عکاس بودنِ شخصیت اصلی، توجیه مناسبی برای فرم داستان است زیرا او دنیا را هرطور دلش بخواهد کادر بندی می‌کند و از آن عکس می‌گیرد.

داستانِ دیگری که دغدغه‌ی فرم دارد«برای پیرزن‌های خودم» است که حاوی دو روایت است. هردو اول شخص هستند و هردو از زبان دختر بیان می‌شوند. فرمِ زیبای این داستان بسیار قابل توجه است. داستان از شبی زمستانی شروع می‌شود که دختری در خانه‌اش از سرما می‌لرزد و چیزی می‌نویسد. قسمت عمده‌ی داستان در خانه‌ی سالمندان می‌گذرد، دختر برای پیرزنان هرچند وقت یک بار شیرینی می‌برد و ضبط‌ صوت و نوار و حسابی برای‌شان می‌رقصد. پیرزن‌ها همگی به خوبی شخصیت پردازی شده‌اند. در لابه‌لای روایتِ خانه‌ی سالمندان، دختر روایتی از پسری که او را دوست دارد و با او عقد کرده ارائه می‌دهد. دختر با تلفن‌های مشکوکی که به خانه‌اش می‌شود و دیدن رفتار پسر در میهمانی‌ها که گویی دل‌اش با کسِ دیگری است با ازدواج مخالفت می‌کند و جشن و بزن و برقص توی خانه‌ی سالمندان در واقع عروسی‌ای می‌شود برای دختر. دختری که عروس شده است ولی دامادی وجود ندارد.

نویسنده در داستانِ «یک شب قبل از انتخابات» از تکنیکِ دیگری استفاده می‌کند. راوی که دختری است با نام شهرزاد با دایی‌اش درد و دل می‌کند و در خلال این دیالوگ‌ها و روایت‌ها شخصیتی به نان «سیمین» که اصلاً حضور ندارد و همسرِ پیشینِ دایی بوده است به طور کامل و دقیق شخصیت پردازی می‌شود. دایی و دختر هردو رابطه‌ای شکست خورده دارند و انگیزه‌ی روایت آنها همین موضوع است.

داستان «پرانتز باز، خنده، پرانتز بسته» داستانی کاملاً نمادین و تا حدی فمینیستی است. زنی به خاطر پوست سفت و چروک‌اش که روز به روز بدتر می‌شود به سراغ پزشک می‌رود. اوقاتی که زن می‌خندد یا حرف می‌زند احساس می‌کند ماسک گچی پوست‌اش در حال شکافتن است. در واقع این ماسک نمادِ «نباید»‌هایی است که زنان در جامعه اجازه‌ی انجام آن را ندارند و چون نمی‌توانند شخصیت اصیل خود را بروز دهند، همانند زنِ این داستان، ماسکی صورت‌شان را می‌پوشاند و چاره‌ی رهایی از آن هم فقط خنده است. خنده های بلند. همان کاری که زن در انتها انجام می‌دهد و از شر ماسک راحت می‌شود.

داستانِ «شازده خانم» داستانی دوست داشتنی و نوستالژیک است. مادری برای این که دخترش دردِ عادت ماهیانه‌اش را فراموش کند شروع می‌کند به گفتن خاطرات قدیمی زندگی و عشق پنهانی‌ای که او به یکی از خواننده‌های مطرح آن دوره داشته. مادر که در تئاتر مدرسه نقش عروس را بازی می‌کند در رویای ازدواج با این خواننده‌ی محبوب است ولی زمانی که می‌فهمد او بدون اراده‌ی خود و به اجبار خاندان سلطنتی مجبور شده است با دخترِ یکی از بزرگان ازدواج کند، عشق در وجودش تبدیل به نفرت می‌شود.

استفاده از فرم‌های بدیع و نامتعارف، زبانِ ساده و روان و دیالوگ‌هایی به شدت هوشمندانه، سبب شده است که این مجموعه، جزء بهترین مجموعه داستان‌های معاصر فارسی شود.

malakot2بهرام صادقی متولد سال 1315 در نجف‌آباد اصفهان است. او دوران کودکی و نوجوانی خود را در شهر اصفهان سپری می‌کند و سپس برای ادامه تحصیل در دانشگاه تهران عازم این شهر می‌شود. او در سال 1334 در رشته‌ی پزشکی تحصیلات دانشگاهی خود را آغاز می‌کند و در نهایت در همین رشته فارغ‌التحصیل می‌شود. پزشکی در کنار نویسندگی جز اصلی‌ترین فعالیت‌های این نویسنده تا پایان عمر به‌شمار می‌آمده. از او دو اثر به چاپ رسیده است. مجموعه داستان «سنگر و قمقمه‌های خالی» و داستان بلند «ملکوت». این داستان برای اولین بار در جلسات «جُنگ اصفهان» خوانده شده است.

این نویسنده‌ از سنین پایین داستان‌نویسی را آغاز می‌کند و ابتدایی‌ترین داستان‌های خود را در سن بیست سالگی و تحت تاثیر نویسندگان بزرگ جهان از جمله همینگوی و چخوف می‌نویسد. این داستان‌ها در همان دوران در مجلات گوناگون از جمله: فردوسي، جنگ اصفهان، جنگ فلک افلاک، جگن، صدف، سخن و جهان نو منتشر می‌شوند و تعدادی از آن‌ها بعدها در قالب کتاب «سنگرها و قمقمه‌های خالی» منتشر می‌گردد.

بهرام صادقی ارتباط نزدیکی با حلقه ادبی اصفهان که به «جُنگ اصفهان» شهرت داشته برقرار کرده بوده و در جلسات آن‌ها شرکت می‌کرده. او «ملکوت» را منتشر می‌کند و این داستان به سرعت مخاطبان خود را پیدا می‌کند و در میان منتقدین معروف می‌گردد. این کتاب بعدها توسط خسرو هریتاش به‌صورت اقتباس سینمایی در می‌آید و بر اساس آن فیلمی با همین عنوان ساخته می‌شود.

طنز تلخ و گزنده‌ی بهرام صادقی پیش از اینکه در ملکوت نمود پیدا کند در داستان کوتاه‌های او جلوه‌ای خاص داشته و این خصیصه همواره به عنوان وجه تمایز او از سایر نویسندگان هم دوره‌اش به شمار می‌رفته. داستان بلند ملکوت، روایت تقابل خیر است و شر. نیکی و بدی در مقابل هم قرار می‌گیرند و محوریت داستان را شکل می‌دهند. داستان با این جمله شروع می‌شود، شروعی که شاید هر مخاطب علاقه‌مند به قصه‌ای را وادار به خواندن آن بکند:

در ساعت یازده شب چهارشنبه‌ی آن هفته جن در آقای «مودت» حلول کرد…

این اتفاق –حلول جن در بدن آقای مودت- شروع قصه است. درست جایی که پلیدی وارد زندگی شخصیت‌های داستان می‌شود. این اتفاق در طی یک مهمانی دوستانه وقوع می‌پذیرد و دوستان آقای مودت برای نجات او، وی را به سراغ دکتر حاتم می‌برند. دکتر حاتم نمود و تجلی شیطان بر روی زمین و به واقع اوست که زمینه‌ساز این اتفاق‌ها شده است. دکتر حاتم با وجودی که به ظاهر قصد در کمک کردن به مودت را دارد ولی با رفتاری انتقام جویانه زندگی مودت و اطرافیانش را برهم می‌زند و او را وادار به قتل و انجام بدترین کارها می‌کند. مودت پیش دکتر حاتم بستری می‌شود و به مرور با خلقیات عجیب و غریب او آشنا می‌شود و بعد از مدتی شبیه به برده‌ای رفتار می‌کند که مطیع کامل اوامر صاحب‌اش شده است. دکتر حاتم که به عنوان جراح در داستان معرفی شده است عادات عجیبی دارد، اندام انسان‌ها -برای مثال انگشتان دست و پا- را قطع می‌کند و به یادگار در الکل نگه می‌دارد. دکتر حاتم هیچ جایی سکونت دائمی ندارد، شهر به شهر می‌رود و این بلا را مثل یک بیماری مسری به سر آدم‌های دیگر نیز می‌آورد.

در این داستان انسان‌ها تاوان گناهان خود را پس می‌دهند و به دست نیروی شر داستان –دکتر حاتم- به سزای اعمال خود می‌رسند. دکتر حاتم زن خود ساقی را در اوج عشق‌بازی خفه می‌کند. زیرا به خیانت‌گر بودن او ظنین بوده است و وقتی از این موضوع اطمینان حاصل می‌کند حتا به جنازه‌ی او نیز رحم نمی‌کند.

رمان ملکوت از لحاظ نثر و زبان بسیار پیراسته و روان است، خصوصیتی که تمام نویسندگان تراز اول از آن بهره‌مند بوده‌اند ولی چیزی که این رمان را متمایز جلوه می‌دهد درون مایه‌ و نگاه فلسفی‌ای است که نویسنده‌اش به جهان دارد. در پس این داستان تصویری از جامعه،‌ در مدیومی فرا جغرافیایی نمود پیدا می‌کند و داستان این نویسنده نه تنها روایت‌گر انسان ایرانی که نشان‌دهنده‌ی بن‌بست‌های فکری قرن معاصر می‌شود. انسانِ درگیر در روزمره‌گی به تباهی و گناه می‌رسد. بسیاری این اثر بهرام صادقی را تحت تاثیر بوف کور صادق هدایت دانسته‌اند و در کنار نقدهایی که به آن داشته‌اند، آن را جز رمان‌های مهم ایرانی طبقه‌بندی کرده‌اند.

بهرام صادقی در طول عمر خود تنها یک داستان بلند و یک مجموعه داستان از خود به جای گذاشت ولی با وجود قطر کم آثارش منتقدین او را جز یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان معاصر ایرانی قرار می‌دهند و پس از مرگ‌اش کتاب‌های زیادی در تفسیر داستان‌ها و عقاید او و در معرفی آثارش نوشته شده است. هوشنگ گلشیری، نویسنده و منتقد بزرگ ایرانی، داستان بلند ملکوت را در کنار بوف کور صادق هدایت و سنگ صبور نوشته‌ی صادق چوبک به عنوان تاثیرگذارترین داستان‌های نسل اول ادبیات ایران به‌شمار می‌آورد. از نقدهایی که به این کتاب وارد است جایی‌ست که نویسنده نمی‌تواند به قصه‌گویی خود پایبند باشد و مفاهیمی که در پس ذهن داشته را از زبان شخصیت‌هایش بیان می‌کند و این موضوع باعث شلختگی داستان و لو رفتن ایده‌های بکر نویسنده‌اش شده است. این موضوع در فصل‌های پایانی داستان بسیار پررنگ‌تر می‌شود.

مرگ این نویسنده به عنوان یکی از حوادث تلخ تاریخ ادبیات ایران به‌شمار می‌آید. زمانی که همه انتظار چاپ کتاب‌های جدیدی از او را داشتند او در اوج شکوفایی هنر داستان‌نویسی خود در تاریخ دوازدهم آذر 1363، بر اثر سکته قلبی در منزل خود در تهران فوت می‌کند و جامعه‌ی ادبی را در بهت و ناراحتی فرو می‌برد.

Fardidهویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید
محمد‌منصور هاشمی
انتشارات کویر

«هویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید» رساله‌ای‌ست که محمدمنصور هاشمی در مورد احمد فردید تالیف و تدوین کرده است. رساله‌ای که یکی از معدود منابع موجود در مورد احمد فردید است. فیلسوفی که آن‌قدر بر نسل‌های بعد از خود تاثیر گذاشته که نمی‌شود به این راحتی‌ها از او عبور کرد و نادیده‌اش گرفت. این رساله از اعتبار بالایی برخوردار است چرا که به صورت کاملاً علمی به رشته‌ی تحریر درآمده است، و تلاش کرده است تا نگاهی دقیق و بی‌طرفانه و موشکافانه به پدیده‌ای به اسم «احمد فردید» داشته باشد.

هاشمی در مقدمه‌ی کوتاهی که بر کتاب نگاشته، اندیشمندان و متفکران معاصر ایرانی را به دو قسمت تقسیم می‌کند. عده‌ای مثل شریعتی، مطهری، نصر، سروش، مجتهد شبستری و ملکیان را مشخصاً دین‌اندیشان یا اندیشمند دینی یا روشنفکر دینی می‌نامد، و توضیح می‌دهد که در این کتاب خیلی کاری با این بخش از اندیشمندان ندارد و سراغ‌شان نمی‌رود و صرفاً گاهی به نوشته‌ها و آراءشان ارجاع می‌دهد. اما دسته‌ی دوم این اندیشمندان توسط هاشمی به عنوان «هویت‌اندیشان» معرفی می‌‌شوند که از جمله‌ی آنها احمد فردید را باید نام برد و در دنباله‌ی مسیر او می‌توان از افرادی همچون جلال آل‌احمد، احسان نراقی، رضا داوری اردکانی، داریوش شایگان و داریوش آشوری نام برد. این اندیشمندان به طور اخص دغدغه‌ی هویت دارند و این دغدغه‌ در تمام سالیان گذشته مسیر آنها را پوشانده و پیش برده است.

هاشمی در این کتاب برای رسیدن به کلیت «هویت‌اندیشان» ابتدا احمد فردید را به نحوی مفصل و کامل معرفی می‌کند. او در بخش اول کتاب که «گنگ خواب‌دیده و شعبده‌ی کلمات» نام دارد، ابتدا سه تصویر رایجِ موجود از فردید را شرح می‌دهد و سپس در زیرمجموعه‌ای تحت عنوان سوانح احوال، زندگینامه‌ی مختصر و مفیدی از احمد فردید به دست می‌دهد که احتمالاً می‌تواند یکی از کامل‌ترین منابع در مورد فردید باشد. در این فصل هاشمی تلاش می‌کند تا تصویر روشنی از آراء این فیلسوف مرموز و مبهم، به مخاطب ارائه کند تا بتواند در فصول بعدی، کتاب را پیش ببرد. یکی از مفاهیمی که به طور ویژه در این فصل شرح و بسط داده می‌شود بحث «غرب‌زدگی»ِ فردید است که دهه‌ها بعد از او نیز همچنان محل بحث و اختلاف نظر و گفتگوست. سپس د قسمتی تحت عنوان شرح آثار، به تفسیر مکتوبات فردید می‌پردازد، و شرح می‌دهد که فردید فیلسوفی بود شفاهی، و به جای نوشتن، فراوان و فراوان حرف می‌زد. به همین دلیل از او اثر مکتوبی باقی نمانده، هرچه هست سه مقاله‌ای‌ست که در «سخن» در اواسط دهه‌ی پنجاه چاپ شده و دیگر هیچ! هرچند می‌توان آثار شاگردان و مریدان او را نیز به عنوان خط فکری فردید دنبال کرد، که همه‌ی آنها به نوعی و به شکلی متفاوت تحت تاثیر مرادِ خود بودند.

هاشمی در این رساله دست به اقدامی ارزنده زده و مهم‌ترین شاگردان و مریدان و تاثیر‌پذیرفته‌های از فردید و خط فکری‌اش را مشخص کرده و هر یک را در فصلی مجزا به بررسی نشسته است. اولین نفری که در این بررسی رخ می‌نماید، جلال آل‌احمد است. کسی که بدون شک نامش بیش از همگان به نام فردید گره خورده است و این درگیری صرفا به دلیل پرداختنِ آل‌احمد به مفهوم غرب‌زدگی است، که آن را در کتابی به همین نام، طبق فهمِ خود بسط داد، و ترکیب را اولین بار از فردید وام گرفت. هاشمی در این فصل (ارزیابِ شتاب‌زده) به طور مشخص «غرب‌زدگی» جلال را می‌شکافد و بررسی می‌کند و خط فکری فردید را در آن نمایان می‌کند، ضمنا به قیاسِ منظور فردید و آل‌احمد از این پدیده، و اختلاف‌نظرهایشان می‌پردازد.

در فصل بعدی (دیگر بودنِ خود) هاشمی سراغ احسان نراقی می‌رود و کتاب‌ها و مقاله‌ها و گفتگو‌های او را به دقت از ابتدا بررسی می‌کند و ردپای فردید را در آثار نراقی، مشخص می‌کند. هاشمی یک‌به‌یکِ کتابهای نراقی را به طور مفصل به بررسی می‌نشیند و تصویری از روندی که نراقی، از ابتدای تاثیر‌پذیری‌اش از فردید تا انتها طی کرده، به دست می‌دهد. ادبیات فردید، و اصطلاحات ابداعی او، در تمام این آثار حضوری پررنگ دارند.

یکی دیگر از کسانی که بعد از جلال آل‌احمد فردیدی‌ترین فیلسوف ایران محسوب می‌شود، رضا داوری اردکانی است؛ که مشخصا به دلیل هایدگری بودنش، نزدیکی بیشتری با فردید داشته و دارد. او یکی از دو ضلع جدل قدیمی «هایدگری – پوپری»های بعد از انقلاب است که بخش عمده‌ای از عمر خود را به پرداختن به این جدل در مقابل عبدالکریم سروش اختصاص داد. هاشمی آثار داوری را در فصل بعد (در گیر و دار شناخت و ستیز) در بوته‌ی نقد بی‌طرفانه‌ی خود قرار می‌دهد و مسیر طی شده توسط این فیلسوف قَدَرِ هایدگری را واکاوی می‌کند.

در فصل بعدی (از شرق به جهان سوم) هاشمی، داریوش آشوری را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهد و وجه اشتراک او با احمد فردید را بیشتر در مسیر پدیدارشناسی و اسم‌شناسی و اصطلاح‌شناسی معرفی می‌کند، که داریوش آشوری مترجم است و در این وادی درگیری بیشتری دارد و به گواه آثار و ترجمه‌هایش، در دست یافتن به این زبان و نثر، وام‌دار و تحت تاثیر احمد فردید بوده است.

فصل نهایی کتاب (از هویت اصیل شرقی تا هویت چهل‌تکه‌ی سیاره‌ای) به داریوش شایگان اختصاص یافته که سنت‌پژوهی همیشگی است و دغدغه‌ی بیشتری نسبت به هویت و شرق و سنت دارد و این دغدغه‌ها را می‌توان در «آسیا در برابر غرب» نیز به وضوح دید، کتابی که به گفته‌ی هاشمی، همان چیزهایی را گفته که فردید می‌خواست بنویسد و نمی‌توانست، و شایگان نوشت.

محمدمنصور هاشمی، با نگارش و تدوین این مجموعه، لطف بزرگی به تاریخ اندیشه‌ی این سرزمین کرده و پرده از کارنامه‌ی شخصی برداشته که بعد از دهه‌ها هنوز شخصیت فکری و کاری او در هاله‌ای از ابهام قرار دارد.

Roshanfekriکار روشنفکری
بابک احمدی
نشر مرکز

بابک احمدی را باید از زمره‌ی اندیشمندانی به حساب آورد که جسارتی مثال‌زدنی از خود بروز می‌دهند و دایره‌ی فعالیت فکری و نظری خویش را گسترده کرده، وارد حیطه‌های مجزا و در عین حال مرتبط با زمینه‌ی اصلی اندیشیدن خویش می‌شوند، و در این تجربه‌گرایی، به دستاوردهای درخور و مهمی نیز دست می‌یابند. به طور مثال بابک احمدی در زمینه‌های گوناگونی از جمله فلسفه، علوم اجتماعی، تاریخ اندیشه، ادبیات، سینما، و علوم سیاسی قلم زده و اندیشیده است. از «سارتر که می‌نوشت» تا «امید بازیافته» (بررسی سینمای آندره‌ی تارکوفسکی) قلم زده است و آراء مهمی از خود به جای گذاشته است.

«کار روشنفکری» رساله‌ای‌ست که او در سال 84 توسط نشر مرکز منتشر کرده است و در آن، به بررسی مفهوم پر رمز و راز و در عین حال بارها مورد بحث قرار گرفته‌ی «روشنفکری» پرداخته است. هرچند باز در این رساله هم می‌توان متفاوت بودنِ اندیشه‌ی او با دیگرانی در این حیطه را به چشم دید، چرا که او این بار به سراغ بحثی فراتر رفته و مطرح می‌کند که با «روشنفکر» کاری ندارد و بحث‌اش در رابطه با «کار روشنفکری» است.

احمدی در «کار روشنفکری» چیزی حدود صد و چهل صفحه از رساله‌اش را به تبیین بحثی که قرار است به نتیجه‌ی مد نظر او برسد، اختصاص می‌دهد. او، به طور مفصل هم به واژه‌شناسی مبحث «روشنفکری» و قیاس آن با پدیده‌ی «اینتلیجنسیا» می‌پردازد و هم، آراء و نظرات متفکرین و فلاسفه‌ی بزرگ را در مورد این واژه و کارکرد آن، و همچنین تاریخ‌چه‌ی آن بررسی می‌کند. متفکرینی مثل آنتونیو گرامشی، میشل فوکو، ژان‌پل سارتر و…

او در تلاش می‌کند در فصل نخست تصویری واضح از تمام حول و حوش این پدیده ارائه دهد و در واقع مخاطب را با چیزی به نام «تاریخ مبحث روشنفکری» همراه می‌کند. در عین حال، در جای جای مرور این روند، انتقادات مطروحه را نیز مطرح و بررسی می‌کند و در موارد گوناگونی جای هیچ پرسشی برای نظریات مختلف باقی نمی‌گذارد. او در تبیین این سیر تاریخی، به نظریاتی همچون «تعریف ذات‌باورانه از روشنفکر» می‌پردازد و آن را مورد تحلیل قرار می‌دهد. سپس تعریف «عینی‌گرایانه» را نیز شرح می‌دهد. همه‌ی این‌ها بدین جهت است که او بتواند بحث را تا جایی پیش ببرد که تعریف خودش را از «کار روشنفکری» ارائه دهد. بدین منظور، او در دسته‌بندی‌ای جامع، بیست تعریف مختلف از «روشنفکر» را که در طول سده‌ها مطرح شده و بسط پیدا کرده، ارائه می‌دهد و مورد به مورد این تعاریف را از دریچه‌ی نقد می‌نگرد و بررسی می‌کند.

در فصل دوم، بالاخره بابک احمدی، ضمن اینکه همچنان تلاش می‌کند این منظور و مفهوم را به مخاطب برساند که او قصدِ تعریف روشنفکر و روشنفکری را ندارد، و مرادش از این بحث رسیدن به مبحث «کار روشنفکری» و فعالیت و کردار روشنفکری است، تعریف خود را ارائه می‌دهد. تعریفی که احمدی برای مقوله‌ی «کار روشنفکری» به دست می‌دهد، مشتمل بر سه جنبه است، با این فرض که برای اینکه کار یا فعالیتی، در این تعریف بگنجد باید دارای هر سه جنبه به طور توامان باشد:

«هرکس که در جریان یک فعالیت کرداری-فکری بکوشد و موفق شود که: 1): این فعالیت را در جهت گسترش افق گفتمانی خاص قرار دهد، و قلمرو کارکردی آن گفتمان را دقیق‌تر کند. 2): ارتباط گفتمان را با زندگی اجتماعی و «صورت‌بندی دانایی» و سامان حقیقت، و نیز با سازوکار قدرت تا حدودی روشن‌تر کند و این نکته را به بحث بگذارد، 3): حلقه‌های ارتباط گفتمان خاصی را با دیگر گفتمان‌های رایج گسترده‌تر کند.و در حالتی بهتر موجب پیدایش حلقه‌هایی تازه شود، آن فعالیت کرداری-فکری‌اش تبدیل به فعالیت روشنفکرانه می‌شود» («کار روشنفکری»/ ص 157)

بابک احمدی در ادامه، ضمن اینکه بخشی عمده را به شرح مقوله‌ی «گفتمان» اختصاص می‌دهد، و تفاوت آن با گفتگو و دیالکتیک را مطرح می‌کند، خود به انتقاد از تعریف خود می‌پردازد و پاسخ‌هایی را در مقابل این انتقادات بیان می‌کند، تا بحثی را که مطرح ساخته، تا حد امکان از خطا و لغزش خالی کند.

در بخش «پیوست» کتاب، بابک احمدی نگاهی کوتاه می‌اندازد به مثالی در زمینه‌ی این بحث، در عرصه‌ی اندیشه‌ی سیاسی معاصر ایران، و مقوله‌ی «روشنفکری دینی» را مطرح می‌کند، و به دفاع از این پدیده می‌پردازد و آن را فاقد تناقض می‌شمارد. او، «روشنفکری دینی» را در مدل ارائه‌شده‌ی خودش در کتاب قرار می‌دهد و به این نتیجه می‌رسد که «روشنفکری دینی» نه تنها امری متناقض و بیهوده و درگیر با خویش نیست، بلکه به عنوان «کار روشنفکری» نیز می‌تواند مورد بحث و بررسی قرار بگیرد.