همنوايی شبانه ارکستر چوب ها نوشته رضا قاسمی

منتشرشده: 2012/09/25 در Uncategorized

رضا قاسمی نویسنده، کارگردان تئاتر و موزیسین در سال 1328 در اصفهان متولد شد. نخستین اثر او نمایش‌نامه‌ای به نام «کسوف» بود که قاسمی دو سال بعد آن را در دانشگاه تهران به اجرا درآورد. در سال ۱۳۵۵ جايزه اول «تلويزيون ملی ايران» برای بهترين نمايشنامه به اثر او «چو ضحاک شد بر جهان شهريار» تعلق گرفت. قاسمی پس از انقلاب نیز به نگارش نمایشنامه ادامه داد و سه اثر «اتاق تمشيت»، «ماهان کوشيار» و «معمای ماهيار معمار» را به رشته‌ی تحریر درآورد و سپس کارگردانی کرد. در سال 1365، او که افزایش روزبه‌روز فشارهای حکومتی را مانعی برای فعالیت هنری خود می‌دید از ایران مهاجرت کرد و مقیم فرانسه شد. قاسمی در فرانسه دو نمایشنامه دیگر نوشت با عنوان : «حرکت با شماست مرکوشیو» و «تمثال».
او با رمان «همنوايی شبانه ارکستر چوبها» که در سال ۱۹۹۶ در آمريکا انتشار يافت، به جايگاه خاصی در داستان‌نويسی فارسی رسيد. بعدها، در سال ۱۳۸۱، چاپ مجدد همين کتاب در ايران علاوه بر استقبال گرم خوانندگان، جوايز ادبی متعددی را هم نصيب نويسنده‌اش کرد. این جوایز عبارتند از: جایزه‌ی بهترین رمان اول سال 1380 بنیاد گلشیری – رمان تحسین‌شده‌ی سال 1380 جایزه‌ی مهرگان ادب – بهترین رمان سال 1380 منتقدین مطبوعات.
آثار رضا قاسمی به ترتیب سال نگارش عبارتند از:
۱.    کسوف (نمايشنامه، ۱۳۴۷)
۲.    نارون کوچک، نارون تنها (داستان برای کودکان، ۱۳۴۹، منتشر نشده)
۳.    صفيه موعود (نمايشنامه، ۱۳۵۰، منتشر نشده)
۴.    نامه هايی بدون تاريخ از من به خانواده ام و بالعکس (نمايشنامه، ۱۳۵۳)
۵.    موسيقی در تعزيه (پژوهش، ۱۳۵۴)
۶.    چو ضحاک شد بر جهان شهريار (نمايشنامه، ۱۳۵۵)
۷.    اتاق تمشيت (نمايشنامه، ۱۳۵۸، منتشر نشده)
۸.    خوابگردها (نمايشنامه، ۱۳۶۰ ، منتشر نشده)
۹.    ماهان کوشيار (نمايشنامه، ۱۳۶۲)
۱۰.    معمای ماهيار معمار (نمايشنامه، ۱۳۶۴)
۱۱.    تأملاتی در باب موسيقی ايرانی (پژوهش، ۱۹۸۶-۱۹۹۰، منتشر نشده)
۱۲.    لکنت (شعر، ۱۹۹۰-۲۰۰۱)
۱۳.    حرکت با شماست مرکوشيو! (نمايشنامه، ۱۹۹۰)
۱۴.    تمثال (نمايشنامه، ۱۹۹۱)
۱۵.    همنوايی شبانه ارکستر چوب ها (رمان، ۱۹۹۱-۱۹۹۴)
۱۶.    چاه بابل (رمان، ۱۹۹۴ ـ ۱۹۹۸ )
۱۷.    حلقه گمشده آمارا (مقالاتی در باب رمان، ۱۹۹۵-۲۰۰۱، منتشر نشده)
18.    ديوانه و برج مونپارناس (رمان آن‌لاين، ۲۰۰۲، تنها در اينترنت انتشار يافته)
قاسمی در موسيقی ايرانی نيز دست دارد و نوازنده، آهنگساز و معلم برجسته سه تار است. در اين زمينه، چهار کار از او به صورت کاست و سی دی منتشر شده است.
***
فرم پیچیده‌ی این کتاب مانع از آن می‌شود تا شما در فصول اول با داستان آشنا شوید ولی هول و هراسی که نویسنده قصد انتقال آن را به خواننده دارد و در جای جای اثر موج می‌زند، از همان صفحه‌ی نخست کتاب به خواننده منتقل می‌شود. در خطوط اول نویسنده از اسبی می‌گوید که وقوع فاجعه‌ای شوم را پیش‌بینی کرده است. اسبی که مدام شیهه می‌کشد و سم به زمین می‌کوبد. راوی به ذهن رویا زده‌اش رجوع می‌کند و فکر می‌کند که شاید در روزگار پیشین او یک اسب بوده است. نویسنده در همین صفحه اول کتاب از استحاله‌ای سخن می‌گوید که ما علت دقیق آن را نمی‌دانیم و اهمیت خاصی هم برایش قائل نیستیم. می‌خوانیم و می‌رویم. خواننده نمی‌داند که این استحاله یکی ازنشانه‌های مهم این کتاب است که در آخر کار وقتی مرد (راوی) دچار استحاله شد و به موجود دیگری تبدیل شد، این نشانه معنا پیدا می‌کند.

رمان به طور کلی به دو بخش مجزا تقسیم شده است که به طور قطع ارتباط میان این دو بخش را مخاطب با تیزهوشی خود بر ملا کند. در چند فصل مجزا یک دادگاه برپاست با حضور فاوست مورنائو و دوست سرخپوستش. در اینجا راوی مرده و این دو نفر مسئول حسابرسی به اعمال او هستند. البته این راوی مرده حرف هم می‌زند و کاردبزرگ آشپزخانه ای در کتف او فرو رفته است. در بخش دیگر داستان ما با مردی افسرده و تبعیدی مواجه هستیم که در اتاق زیر شیروانی‌ای زندگی می‌کند. او همسایگانی دارد به نام‌های پروفت که یک مرد دیندار است و قرآن و تورات در اتاقش نگهداری می‌کند. زنی نیمه‌دیوانه به اسم بندیکت که از صبح تا شب با اره کردن وسایل به درد نخور کفر همسایه‌ها را درآورده است. دیگری سیدالکساندر است که اصلیتی قمی دارد ولی با هر کس همکلام می‌شود طرف فکر می‌کند که او اصلیت رم دارد و یک ایتالیایی است. رعنا که مهاجری است که مدتی معشوق راوی می‌شود و وقتی مزاحمت‌هایش شدت می‌گیرد راوی او را از خود دور می‌کند و رعنا به سید الکساندر دل می‌بازد. نقطه‌ی شروع همه‌ی این بلواها از زمانی آغاز می‌شود که پروفت متعصب بدون دلیل نامعلومی چاقو را زیر گردن سید می‌گذارد و قصد کشتنش را می‌کند. سید و رعنا از آن به بعد به خانه همسر سابق سید پناهنده می‌شوند و آنجا زندگی می کنند. راوی کتاب نیز شخصیتی «پارانویا» دارد و به همه چیز و همه کس مشکوک است. دوستانش به او نسبت «خود ویران‌گری» نیز می‌دهند. او از سایه‌ی خود بیمناک است و علت این‌که شب‌ها بیدار است این است که شب‌ها سایه‌اش نمی‌تواند دور از او حرکت کند و احتمالاً خرابی به بار بیاورد. در جایی دیگر راوی از رنج هایی که در گذشته، از دین، تاریخ، فرهنگ، سرزمین و در مقایسی کوچکتر از خانواده کشیده است می‌گوید و همه‌ی آن خاطرات تلخ و سیه‌روزی‌ها را مسبب امروزهای جنون‌آمیزش می‌داند.
کتاب «همنوایی…» در جهت عرضی حرکت می کند نه طولی. و همین باعث شده است که ما در این کتاب با داستانک‌های کوچک و جذاب و حاشیه‌ای زیادی درگیر شویم  و بسیاری از شخصیت‌ها با خصوصیاتی غریب و نامانوس با ما در این کتاب همراه شوند. یکی از این موقعیت‌های بسیار عجیب، آئینه‌ای است که راوی در مقابل آن ریش می تراشد ولی خودش را در آن نمی بیند. این آینه فقط اشیای بی‌جان را نشان می‌دهد. در آخر داستان وقتی راوی به چهره‌ی خود در آئینه نگاه می‌کند با پیرمردی سپیدمو و شکسته که ابروهایی شیطانی دارد مواجه می‌شود و برای نخستین بار خودش را در آن می‌بیند به یقین می‌رسد که دیگر مرده است و اکنون شیء بی‌جانی است. و وقتی از ترس پروفت  به اتاق صاحبخانه فراری می‌شود می‌بیند که سگ وحشی صاحبخانه شده است. گابیک. همان سنگ غول‌پیکری که همیشه خود را از نزدیک شدن به او بر حذر می‌داشت.
اگر از زاویه‌ی دیگری به رمان «همنوایی…» نگاه کنیم. می‌توانیم آن ساختمان و که کلیه‌ی حوادث در آن روی می‌دهد را نمادی از کشوری پر آشوب ببینیم. صاحبخانه کمونیست است ولی موضعی کاملاً دموکراتیک را انتخاب کرده است. آپارتمان او تبدیل شده است به محل جمع آوری یک‌سری بیمار روانی که از صبح در حال توطئه کردن بر علیه هم و دیگران هستند. ولی صاحبخانه که در طبقه چهارم زندگی می‌کند، کاری به کار آنها ندارد و فقط هر ماه اجاره اش را طلب می‌کند که اگر اجاره هم ندهند مشکلی پیش نمی‌آید و اعتراضی هم نمی‌کند. پس این رهبر کمونیست که به هرکسی خانه اجاره می‌دهد و با هیچ‌کس هم برخورد تندی ندارد از مهم‌ترین دلایل نابسامانی این آپارتمان شده است. نویسنده در خلال داستانش با نیم نگاهی به سیاست، این شیوه اداره کشور را رد می‌کند.
مسئله‌ی دیگری که به نظر جالب توجه می‌آید بیماری‌های مرد است، ترس‌های او از گذشته. به خصوص از دین. او در هر اتفاق کوچی مارهای غاشیه را می‌بیند که در جهنم به سراغش می‌روند. او از کشوری به نام ایران به اینجا آمده است ولی ترس‌های مذهبی و خرافه‌بینی‌اش یک لحظه رهایش نمی‌کنند. تصاویر اره کردن سرها و جوشاندن آن‌ها در آب داغ که با کوچکترین صدایی به یادشان می‌افتد و از آن‌ها می‌گوید.. مرد برای فرار از قدرت‌های بالاتر جامعه پیشینش –ایران- که می‌خواسته‌اند او را به زور تحت کنترل خودشان درآورند گریخته است ولی لینجا هم آسایشی ندارد. اتاق‌ها همه کاغذی هستند و همسایه‌ها مدام در حال نظارت بر دیگری.
کتاب با فرم دایره‌ای خود سرانجام به پایان می‌رسد. پروفت همسایه‌ی متمدنی که قصد کرده بود تا شیطان‌صفتان را از بین ببرد به راوی حمله ور می‌شود، راوی برای اعتراض به طبقه پائین نزد صاحبخانه و همسرش می‌رود و در آخر می‌بیند که تبدیل به سگ آنها گابیک شده است. علامت سوال‌های بی‌شمار مخاطب در فصول آخر گشوده می‌شود. راوی سگی است به نام گابیک و کتاب «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» کتابی است که به تازگی چاپ شده و صاحبخانه با علاقه مشغول خواندن آن است. تمام این وقایع و آنچه بر سر راوی آمده بود رویاهای او بوده اند که واقعاً اتفاق افتاده بودند ولی هم‌اکنون در دنیایی دیگر در دست صاحبخانه تبدیل به کتاب نفیسی شده است و گابیک تنها می‌تواند پارس کند و از شدت خشم ادرارش را در سراسر آن راهروی تنگ بریزد.

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. hamed می‌گوید:

    بلاخره نوبت این شاهکار رسید
    مرسی که معرفیش کردید

  2. mino می‌گوید:

    شروع کتاب آدم رو زیاد درگیر نمیکرد ولی هر چی میرفت جلو بهتر میشد
    به نظر من که یکی از بهترین کتابهایی بود که تو این چند ساله خونده بودم
    ممنون

  3. rasool می‌گوید:

    من از رضاقاسمی چاه بابل و وردی که بره ها می خوانند رو هم خوندم
    به نظرم همنوایی کتاب بهتریه
    و با اینکه اون دو تا هم کتابهای خوب و قوی ای بودند ولی به پای همنوایی نمی رسند

  4. naser می‌گوید:

    من نمیدونستم که رضا قاسمی در زمینه ی موسیقی هم فعالیت داشته/ الان که در متن شما دیدم اشاره کرده اید خیلی برایم جالب شد/ کسی اگر اطلاعاتی در این زمینه دارد بگوید که ما هم استفاده کنیم

    • mehdi می‌گوید:

      رضاقاسمی یکی از نوازنده های خوبه سه تار محسوب میشه که در دهه ی پنجاه و شصت خیلی فعال بوده و شاید معروف ترین کارش آلبوم گل صد برگ باشه که با همکاری جلال ذوالفنون و خوانندگی شهرام ناظری اوایل دهه ی شصت بیرون اومد و خیلی هم سروصدا کرد

      • naser می‌گوید:

        چقدر عجیب بود. من فکر نمیکردم اینقدر حرفه ای موسیقی کار کرده باشن. آلبوم «گل صدبرگ» یکی از آلبومهای ماندگار موسیقی ماست و الان که فهمیدم رضاقاسمی در اون دست داشته اصلا ارادتم به ایشون چندبرابر شد.

  5. mahtab می‌گوید:

    رضا قاسمی به نظر من یه نابغه ی کامله
    من به شخصه هیچ آدمی رو توی هنر ایران در این چندسال ندیدم که اینقدر توانایی در حوزه های مختلف از خودش نشون بده؛ ادبیات، تئاتر ، موسیقی و جالب اینکه در همه ی این حوزه ها هم در سطح اول و درجه یک کار کرده
    من فکر نمی کنم که تعداد آدمهایی که انقد توانایی داشته باشن خیلی زیاد باشن
    و این فارغ از اینکه کارش رو دوست داشته باشیم یا نه
    به آدم یکجور حس احترام نسبت به این شخص میده

  6. mansor می‌گوید:

    ساختار داستان بسیار جالب بود و به هیچ وجه شبیه داستان های ایرانی نبود
    داستان های ایانی هواره با فرمی خطی و شخصیت های ثابت و به اصطلاح تک ایده جلو می روند ولی این کتاب پر ب.د از ایده های جدید و ناب و همین طور اتفاق های جذاب پشت هم می افتاد
    متشکرم که این کتاب رو معرفی کردید

  7. mani می‌گوید:

    سالها بود که رضا قاسمی در زمینه ی موسیقی کار جدی بیرون نداده بود
    و از فضای حرفه ای موسیقی دور شده بود
    اما یکی دو سال پیش یه آلبومی داد بیرون به خوانندگی «سپیده رئیس سادات» که اگرچه به قوت کارهای قدیمیش نبود اما برای علاقه منداش همین که دوباره بعد از سالها ساز دستش گرفته بود و آهنگ سازی کرده بود نکته ی جالب توجهی بود
    و نکته ی دیگه اینکه گروهی هم که این آلبوم رو ضبط کرد باهاش فقط از چندتا سه تار تشکیل شده بود و هیچ ساز دیگری نداشت

  8. simin می‌گوید:

    شروع کتاب من رو خیلی اذیت کرد و انقد پیچیده و مبهم بود که خسته شدم و نتونستم ادامه بدم. حالا الان با این مطالبی که بچه ها گفتن موندم که چیکار کنم. بقیه ش رو بخونم یا نه…

  9. pouria می‌گوید:

    از اونجایی که من ادبیات معاصر رو به شدت پیگیری میکنم این رو با اطمینان بهتون میگم که اگر نگیم در طول چهل پنجاه سال اخیر، اما میتونیم با اطمینان بگیم که این کتاب بهترین کتاب دهه ی هشتاد ما بوده و یک سرو گردن از تمام کتابهایی که توی این ده یازده سال چاپ شده بالاتر قرار میگیره

  10. simin می‌گوید:

    فضای آپارتمانی و نوع شخصیتهای این کتاب من رو خیلی خیلی یاد رمان های فرانسوی انداخت
    چند سال پیش یه رمان خونده بودم به اسم مستاجر نمی دونم کسی خونده ش یا نه. متاسفانه اسم نویسنده ش رو هم فراموش کردم
    فضای این کار خیلی شبیه به اون بود . در کل هم رمان های آپارتمانی همه جای دنیا طرفدارای خودشو داره

    • hamed می‌گوید:

      اسم نویسنده توپور هستش و روزنامه نگار و کاریکاتوریست بوده
      رمان معروفش که شما هم ازش نام بردید مستاجر هستش که تو یه آپارتمان می گذره و درباره رابطه یه مستاجر جدید با همسایه هاش هستش
      پولانسکی فیلم معروف مستاجر رو از روی این کتاب ساخته

      • javad می‌گوید:

        tenant پولانسکی که ربط زیادی به این کار نداره حالا کتابش رو نمی دونم/
        کلی کتاب و فیلم هست که تو فضای آپارتمان می گذرند و در کل آپارتمان یه نمادی از جامعه مدرن هستش و خیلی تو ادبیات پر کاربرده

  11. barbod می‌گوید:

    دوستان من نمیخوام زیاد از بحث اصلیمون که کتابه دور شیم ولی شاید گفتن این نکته هم بد نباشه که همین چندماه پیش طی نامه نگاریهایی که رضاقاسمی با یکی از خبرنگاران حوزه موسیقی داشت و توی یکی از مجلات چاپ شد معلوم شد که سهم اون از آلبوم «گل صدبرگ» خیلی بیشتر از اون چیزی که قبلا فکر میکردیم بوده و در واقع آهنگ ساز اصلی و مغز متفکر اون گروه بوده ولی به خاطر احترام به سن و سال و سابقه ی جلال ذوالفنون اسم ایشون رو به عنوان سرپرست گروه توی آلبوم زده بودند.

  12. kamal می‌گوید:

    این کتاب یه شاهکار مسلم و بینظیر تو زمینه ادبیات داستانیه
    کلی جایزه برده تا حالا. تو همون سال انشارش جایزه منتقدین مطبوعات رو گرفت و بعد تو جایزه بهترین کتاب ده سال اخیر تو همون منتقدین مطبوعات اول شد
    از سطح ادبیات ایران خیلی بالاتره! خیلی!!

  13. nasrin می‌گوید:

    من عاشق گابیک و پیرزن همسایه شدم
    حتا یه جورایی احساس میکردم قراره همون پیرزن همسایه بشم…
    خدایا فراموشی نگیرم یه وقت

  14. parisa می‌گوید:

    کتاب برای من جذاب و دوست داشتنی بود.یه سری جاها خط داستانی رو گم میکردم و نمی فهمیدم چی به چی هستش و باید چندبار می خوندم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که ارزش داشت چون جذاب بود
    آخرشم درست متوجه نشدم و وقتی مقاله شما رو خوندم دستم اومد که گابیک راوی بوده
    مرسی

  15. ghazale می‌گوید:

    راستش منم کتاب رو دوست نداشتم
    انقد تعریف از کتاب شنیده بودم که فکر میکردم قراره با یه شاهکار مواجه بشم ولی متاسفانه اینجوری نبود. شروع کتاب خیلی خیلی پیچیده و درهم برهمه
    و در ادامه هم هرچی پیش میریم به نظرم اینجوری میرسه که یه قسمتی از اون پیچیدگیها باز میشه و یه قسمتیش همینطور سربسته میمونه
    فکر میکنم این به این دلیل باشه که رضاقاسمی سنگ بزرگی ورداشته و نتونسته از پسش بربیاد

    • simin می‌گوید:

      من فکر میکنم اینقدری که یک سری از دوستان محترم از پیچیدگی کار میگویند در واقع پیچیده نیست. به نظرم شاید بشود گفت بیشتر پیچیده نماست. یعنی انگار اصرار دارد که پیچیده و مبهم جلوه کند. و با انتخاب یک فرم نه چندان خلاقانه اما اصرار بر ایجاد ابهام ، انگار میخواهد مخاطب را سردرگم کند.
      این بیشتر نشان دهنده ی ضعف یک نویسنده است که ملات داستانی اش کم است و فکر میکند با این کارها می تواند حواس خواننده را از داستان پرت کند و بیشتر متوجه فرم کند

  16. mani می‌گوید:

    ایده انتخاب اسم این کتاب یه ایده متحیر کننده بود
    همنوایی شبانه ارکستر چوبها…
    یه سری آدم که شبها خوابشون نمی بره و رو تختهای چوبی شون جابه جا میشن و صدای قژ قژ تختا همنوایی شبانه درست میکنه
    دمت گرم آقای قاسمی
    نابغه ایرانی

  17. parisa می‌گوید:

    به نظرم وجه نمایشنامه‌نویس رضا قاسمی برای اهل ادبیات خیلی جدی گرفته نمی‌شه ولی ایشون در اون زمینه هم آدم پر کار و موثری بودند. چند وقت پیش مطلبی رو در پایان نامه‌ی یکی از دوستان می‌خوندم که پیش از انقلاب در گروهی به نام «کارگاه نمایش» رضا قاسمی به شدت فعالیت می‌کرده و به عقیده‌ی بزرگان اون دوره، رضا قاسمی با متن‌هاش تونسته جان تازه‌ای رو به کارگاه نمایش بده.

  18. shahrokh می‌گوید:

    من این کتاب رو سالها پیش، تقریبا همان اوایل دهه ی هشتاد خواندم و در حال حاضر هم چیز خاصی ازش در ذهنم نمانده
    بعد از آن هم «چاه بابل» را خواندم که به نظرم کار قوی ای بود و فضاهای عجیب و غریبی داشت و سیاهی درش موج میزد
    اما نکته ای که میخواستم به آن اشاره کنم این است که دیدم یکی از دوستان به بحث فرم اشاره کرده بود.
    به نظر من این که یک نویسنده ای به شدت فرم گرا باشد چیز بدی نیست
    اما باید دید تا چه حد این فرم را توانسته درست دربیاورد و به کار بگیرد
    فکر کنم این نکته ی مهمی باشد و جای بحث دارد مخصوصا در ادبیاتی که مفهوم فرم در آن به شدت دم دستی و سطحی است و برای نوسندگان دغدغه به حساب نمی آید

  19. mansor می‌گوید:

    من نمیدونم این دوستای عزیزی که این کتاب رو ضعیف میدونن با چی دارن مقایسه ش میکنن/ در حوزه ی ادبیات داستانی ایران همنوایی شبانه بدون شک یک شاهمار است/ و من رقیبی برایش پیدا نمی کنم

  20. naser می‌گوید:

    چقدر حیف که همچین نویسنده‌ی بزرگی مجبور میشه از ایران بره و فعالیت هاش این‌قدر محدود بشه. در جایی از کتاب «همنوایی…» هم راوی داره می‌گه که تو مملکت من، یه نویسنده‌ی خوب، یه نویسنده‌ی مرده‌ست…

    • hasan می‌گوید:

      دوست عزیز اتفاقاً رضا قاسمی با این که رفته اون ور ولی هیچ‌وقت بی‌کار نبوده.
      ایشون چون به زبان فرانسه تسلط کامل دارند، یک سری از آثارشون رو به زبان فرانسوی می‌نویسند.
      در عرصه‌ی موسیقی هم که خیلی فعالن حسابی
      تئاتری هم هستن

      • mahtab می‌گوید:

        بله بله…تازه اگر که به سایت دوات مراجعه کنید می‌بینید که ایشون چه آرشیو پر و پیمونی از کتاب‌های تئاتر مثلاً آثار نعلبندیان که اصلاً گیر نمیاد و ممنوعه‌است رو داره و شما رایگان می تونید دانلود کنید. یه بار هم یه پرونده گرفته بودند به اسم «اروتیسم در ادبیات» که به نظر من بی‌نظیر بود

      • mahtab می‌گوید:

        آدرسش اینه:
        http://www.rezaghassemi.com/davat.htm
        ولی فیلتره‌ها. با فیلتر شکن برید

  21. mina می‌گوید:

    خیلی خیلی کتاب خوبی بود.
    خیلی هم غم انگیز بود.
    دقت کردین که این راوی از اول مدام داره میگه که من از سگ می‌ترسم، چون از بچگی بهم گفتن کثیف و نجسه و این باور اینقدر توی ذهن این آدم بزرگ میشه که خودش سگ میشه….
    منظورم اینه که ببینید خرافات و باورایی که ما داریم و همش هم به خودمون می‌گیم که نه دیگه اعتقاد نداریم،
    ولی همون‌ها توی ذهنمون درونی می‌شن و بعداً به بدترین حالت رو زندگی آینده‌مون تاثیر می‌گذارن

  22. hasan می‌گوید:

    بچه ها به نظرتون میشه این کار رو جز ادبیات مهاجرت طبقه بندی کرد؟
    دوست دارم در این باره صحبت کنیم چون این کتاب جز معدود کتابهایی هستش که درباره مهاجرت هست و از فیلتر ارشاد سالم رد شده و بیرون اومده

    • shahrokh می‌گوید:

      مطرح کردن چنین سوال‌ هایی مستلزم این است که ابتدا ادبیات مهاجرت تعریف شود و حد و مرز آن مشخص شود
      اگر تنها به کتابهایی که توسط ایرانیهای خارج از کشور نوشته شده اند ادبیات مهاجرت بگوییم این کتاب جز آن تقسیم بندی قرار می گیرد ولی اگر بخواهیم مشخصه های دیگری مثل دغدغه مهاجر بودن یا غربت و تنهایی و از این دست چیزها را اضافه کنیم به نظرم نه!

  23. ghazale می‌گوید:

    در مورد اینکه این کتاب به عمد ابهام گویی کرده، برای من این سوال پیش آمده است که آیا این ابهام گویی و به هم ریختن ساختارها و همه چیز را در هم و برهم کردن، میتواند کمکی به اثر بکند یا نه؟ چقدر این پریشانی در روایت به کمک اثر آمده؟ چقدر در ماندگاری اش تاثیر گذاشته؟ فکر میکنم اگر این مسائل بررسی شود بتوانیم نگاه دقیق تری نسبت به این مساله داشته باشیم

  24. javad می‌گوید:

    من سالها پیش نمایشنامه ی «معمای ماهیار معمار» رضا قاسمی رو خوندم
    نمایشنامه ی بدی نبود
    اما نمیدونم چرا همون روزا که خوندمش احساس کردم تحت تاثیر فضاسازی های بیضایی وار قرار گرفته
    و مثلا چیزی شبیه به تعقیب و گریزهای مرسوم در نمایشنامه ها و فیلمنامه های بیضایی خلق کرده
    اما در نهایت، موضوع اثر رو دوست داشتم و فکر میکنم نقطه ی قوتش در پایان بندی بود
    .
    این کتاب هم خیلی خوب بود و
    باید اعتراف کنم قاسمی رمان نویس یه سر و گردن بالاتر از
    قاسمی نمایشنامه نویس و موزیسین هستش
    از نیمه های کتاب حتا نمی تونستم برای چند دقیقه کتاب رو زمین بذارم

  25. shahrokh می‌گوید:

    راستی کسی از بین دوستان به راز و رمز اسمها دقت کرده؟

    • mahtab می‌گوید:

      چه راز و رمزی؟ میشه از کشف بزرگتون برای ما هم پرده بردارید؟

      • shahrokh می‌گوید:

        اختیار دارید/ راستش من به یه سری مسائلی رسیدم در مورد اسمهای شخصیتهای این کتاب/ ببینید/ مثلا اسامی از این قرارن:
        پروفت (که در زبان انگلیسی معنای پیامبر میدهد)
        بندیکت (که لقب سلسله ی پاپ های واتیکان است)
        فاوست (که نامی ست اساطیری)
        الکساندر (که باز هم کاربردهای تاریخی زیادی دارد)
        و لقب سید که در پیشوند اسم الکساندر به کار گرفته شده
        همه ی اینها شاید در نهایت هیچ پیامی رو منتقل نکنن اما مطمئنا انتخابشون بی دلیل نبوده

      • kamal می‌گوید:

        دوستان به عقیده‌ی شما شباهتی میان راوی کتاب و شخصیت مرد بوف کور وجود نداشت؟…حضور سایه و صحبت هایی که راوی هر دو کتاب با سایه‌هاشان می‌کنند و نگاه آن‌ها به زنان که هردو زمانی یک عشق اساطیری به زنی اثیری داشته‌اند ولی در زمان حال لکاته‌ای دست از سر آن‌ها برنمی‌دارد و رنجشان می‌دهد

      • shahrokh می‌گوید:

        درسته، به بوف کور شباهت‌هایی داره و علاوه بر این هر دو اثر برداشت‌هایی هم از یونگ و فروید کردند…
        گذشته‌ای که دست از سر راوی بر نمی‌داره، همون ناخودآگاه جمعیه…
        گذشته‌ی تلخ ایران و باورها و سنت‌های غلطی که همیشه با راوی همراهه و خلاص نمیشه از دستشون

      • abbas می‌گوید:

        من سالها پیش این کتاب رو خوندم و در مورد شخصیتها چیز زیادی در ذهنم نیست اما احساس میکنم با این تشابهاتی که شما مطرح کردید اگر یکبار دیگه امروز این کتاب رو بخونم بتونم چیزهایی مرتبط با این اسمها پیدا کنم

      • hamed می‌گوید:

        نکته جالب درباره صحبت کمال این هستش که چند سال پیش رضا قاسمی به مناسبت گرفتن جایزه بهترین رمان ده سال اخیر ادبیات داستانی ایران گفت و گویی با یکی از روزنامه ها -فکر کنم مرحوم شرق!- داشت و تو اون گفت و گو اعلام کرد که شخصیت اصلی داستان رو با نیم نگاهی به شخصیت خود هدایت نوشته!!
        همون طور که احتمالا باید بدونید هدایت مدت زیادی رو فرانسه زندگی می کرده و قاسمی گفته بود که بعد از خوندن کتابی که فرزانه درباره هدایت نوشته تحت تاثیر شخصیت هدایت قرار میگیره و ایده نوشتن این کتاب به ذهنش می رسه

        کلا من که خیلی از این موضوع کف کردم
        خیلی عجیبه که یه همچین شباهتی وجود داشته باشه و سایه هدایت انقدر رو ادبیات ایران سنگین باشه که بعد از این همه سال هنوز بهترین رمان ده سال اخیر ادبیات ما تحت تاثیر مستقیم اون نوشته شده باشه

        و اینکه شما هم بدون آگاهی از این موضوع متوجه این شباهت شده بودید جالبه چون تقریبا هیچ کدوم از منتقدها تا قبل اظهار نظر قاسمی به این نکته اشاره نکرده بودن!!!

  26. mahtab می‌گوید:

    من از کتاب خیلی خوشم اومد ولی به نظرم یه ایراد داشت. دوست دارم بدونم نظر دوستان چیه؟…
    من می‌گم نویسنده یک مقدار زیاد شخصیت و موقعیت های پیچیده وارد کرده بود ولی هیچ جا وارد درون شخصیت‌ها نمی‌شد، یعنی همشون صرفاً یه سری آدم‌های عجیب و متفاوتی بودند ولی درهمین حد بودند. خوب بود که عمق بیشتری پیدا می‌کردند.

    • mino می‌گوید:

      نه موافق نیستم
      شخصیت ها عمق داشتند فقط نوع بیان شون چون غیر مستقیم بود به چشم نمی اومد
      این کتاب نقد جامعه مدرن هستش در دل یک آپارتمان که فرهنگ های مختلف در تضاد با هم قرار گرفتن و آدمها توش به مشکل خوردن

  27. kamal می‌گوید:

    کسی از دوستان از اجراهای نمایشنامه های قاسمی چیزی میدونه؟

    • hamed می‌گوید:

      همونطوری که در مطلب هم اشاره شده ظاهرا فقط قبل از انقلاب ضحاک رو اجرا کرده و بعد هم دیگه بعد از انقلاب اجرایی نداشته و بعد هم که از کشور رفته

  28. shamim می‌گوید:

    نقد خیلی خوبی بود .
    بنده زیاد به قسمت سیاسی ماجرا توجه نشان ندادم و حالا که نقد را می‌خوانم می‌بینم که ای دل غافل همه چیز می تواند زیر سر آن صاحبخانه ی کمونیست و دموکرات باشد که می خواسته در آن ساختمان درب و داغانش نظریاتی که یک عمر به درد هیچ کسی نخورده را آنجا اجرا کند و این اتفاق های شوم را رقم بزند

  29. ghazale می‌گوید:

    رضا قاسمی استاد نوشتن جملات ادبی و زیباست
    کتاب چاه بابل هم همین‌جوریه
    یه عالمه جمله‌های قشنگ داره

  30. parisa می‌گوید:

    من هم به تازگی این اثر رو خوندم و راستش به این تشابه اسمها دقت کردم اما اینکه چه چیزی پشتشون بوده و هدف نویسنده از این کار چی بوده رو نفهمیدم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s